... زیباترین شعرهایی که تا به حال خوندم

... هر کس روزنه ایست به سوی خداوند . اگر اندوهناک شود ، اگر ... به شدت اندوهناک شود

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو

به خود بازآمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر

من این ها هر دو با آئینه دل روبرو کردم

فرودآ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو

سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را

ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی

من از بیم شماتت ، گریه پنهان در گلو کردم

ازین پس شهریارا ، ما و از مردم رمیدن ها

که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

" شهریار "

 

پ ن : ایمان من به تو

ایمان من به خاک است

ایمان من به رجعت هر شوکتی ست

که در تخریب بنای پوسیده اقتدار دیگران نهفته است

تو چون دســــــت های من

چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ

و چون تمام یادها

از من جدا نخواهی شد ...   " نادر ابراهیمی "

 

پ ن : دانلود ماه و ماهی ، حجت اشرف زاده

" نمی تونم احساسم رو از شنیدن این آهنگ توصیف کنم ...

از دستش ندید . "

نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 15:21 توسط Hakime|

تو را از دست دادم ، آی آدم های بعد از تو !

چه کوچک می نماید پیش تو غم های بعد از تو

تو را از دست دادم ، تو چه خواهی کرد بعد از من ؟

چه خواهم کرد بی تو با چه خواهم های بعد از تو ؟

تو را از دست ... ، دادم از همین زخم است ، می بینی ؟

دهانش را نمی بندند مرهم های بعد از تو

تو را از یاد خواهم برد کم کم ، بارها گفتم

به خود کِی میرسم اما به کم کم های بعد از تو ؟

بیا ، برگرد ، با هم گاه ... ، با هم راه ... ، با هم ... ، آه !

مرا دور از تو خواهد کشت "باهم" هایِ ... بعد از ... تو ...

"مژگان عباسلو"

 

پ ن : دیروز به لبخندی و امروز به اخمی / هر روز خوشی ها شده ناچیزتر از پیش !

چون برگ که با شاخه درآویخته ، پاییز / با خاطره هاییم گلاویزتر از پیش ...

                                                  "مژگان عباسلو"

 

پ ن : از یه جایی به بعد ، توی هیجان انگیزترین لحظه ها هم فقط ... نگاه می کنی ... !

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 23:28 توسط Hakime

مرا به باغ و بهاران چه کار دور از تو ؟

مرا چه کار به باغ و بهار دور از تو ؟

بهار آمده اما نه سوی من ، که نسیم

زند به خرمن عمرم شرار ، دور از تو

به سرو و گل نگراید دلِ شکسته من

که سر به سینه زند سوگوار دور از تو

هم از بهار مگر عشق ، عذر می خواهد ؟

اگر ز گل شده ام شرمسار دور از تو

به غنچه مانَد و لاله ، بهار خاطر من

شکفته تنگ دل و داغدار دور از تو

نسیمی از نَفَست سوی من فرست که باز

گرفته آینه ام را غبار دور از تو

گلم خزان دیده آید به دیدگان که بهار

خزانی آمده در این دیار ، دور از تو

دلم گرفت ، اگر نیستی بَرَم ، باری ...

کجاست جام می خوش گوار دور از تو ؟

چه جای صحبت سال و مه و بهار و خزان ؟

که دل گرفته ام از روزگار ... دور از تو ...

" حسین منزوی "

 

پ ن : یادت باشد ! به خوابم آمدی ، بیدارم کنی ... ببوسمت ...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 19:30 توسط Hakime

شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت

روي مه پيكر او سير نديديم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

بس که ما فاتحه و حرزیمانی خواندیم

وز پیش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد

دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن حسن لطافت لیکن

در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

" حافظ " 

 

پ ن : همیشه در مسافرت ، امن ترین و راحت ترین و آرامش بخش ترین جا برای من ،

خانه مادربزرگ بود ...

خانه ای که هر عید و تابستان وقتی برای اولین بار واردش می شدیم ،

با روی مهربان و لبخند شیرین و موهای همیشه بافته شده اش مواجه می شدیم ...

و وقتی برای آخرین بار از آن خارج می شدیم ، آخرین صحنه ای که می دیدیم مادربزرگ بود

که کاسه آب به دست ما را بدرقه می کرد و من با حسرت به خود می گفتم :

باز هم چه زود گذشت ...

بعد از رفتن ناگهانی دایی ، مادربزرگ شکست ...

روزی نبود که یادی از " رضا " نکند و اشک نریزد و نگوید که :

چرا من ماندم و رضا رفت ؟؟

و بالاخره ، باز هم در اردیبهشت ( همان ماهی که چند سال پیش رضا رفت ) مادربزرگ ...

رفت .

به همان جایی که پدربزرگ رفت ، به همان جایی که دایی رفت .

همیشه می ترسیدم و می ترسم از روزی که عزیزی را از دست دهم .

همیشه وقتی مادربزرگ را می دیدم ، وقتی سرفه هایش را ، ناله هایش را می شنیدم ، در دلم

می گفتم :

خدایا ! خودت حفظش کن . خدایا طاقت دلتنگی ای به وسعت عمرم را ندارم ...

ولی حیف ...

دنیای بی رحمی است . قانون وحشتناکی که هیچ نمی فهممش .

این روزها بیشتر و بیشتر از گذشته به مرگ فکر می کنم .

به زمان لعنتی که تندتر از باد می گذرد . به مشغله های کوچک و بزرگ و مسخره ای که من

را از عزیزانم غافل می کند و همیشه فراموش می کنم که از هم جدا می شویم ...

وقتی که دیگر خیلی دیر شده است ...

از خودم راضی نیستم . از زندگی ام . از کارهایم . از رفتارهایم . از فکرم . از خوردنم .

از خوابیدنم . از نفس کشیدنم . از ... از همه چیز ...

کاش من هم ... قبل از مرگم ... آنقدر از گذشته ها راضی باشم که با خیال راحت منتظر مرگ

بنشینم و با خیال راحت حتی آرزویش را بکنم . آنقدر که دیگر شب ها از فکر کردن به آن

بی خواب نشوم .

آنقدر که مثل مادربزرگ ... آرام سرم را زمین بگذارم ... و چشم که باز می کنم ببینم

خوشبخت تر از همیشه ام .

خدایا دایره عزیزانم که پیش خودت بردیشان دارد کم کم بزرگ می شود ها ... 

 

پ ن : احساس می کنم ، همه خاطرات کودکی ام ، پنجشنبه ، صبح ، دفن شد .

 

پ ن : سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه ؟ / زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه ؟

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست / این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه ؟

خود رسیدیم به جان ، نعش عزیزی هر روز / دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه ؟

 

پ ن : اگر گذرتون خورد و اگر مقدور بود ... فاتحه ای لطفا ...

  

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 0:2 توسط Hakime|

از آغوش امنت جدا می شدم ...

پلاکِ تو از صورتم کنده شد

دلِ من مث دشتی از قاصدک

سرِ راه طوفان پراکنده شد

صدای النگوم وقتِ وداع

به دستام پیچید و تکرار شد ...

دویدم که " بابا ! نبوسیدمت ...

و انگار ... این آخرین بار شد ...

یه وقتایی حس می کنم تشنه ای ...

می خوام اون کویر و پُر از گُل کنم

به چشمای معصوم مادر بگم :

بذار درد و با تو تحمل کنم !

به هر زخمِ تو قلبِ مادر شکست

هزاران دفه با تو مجروح شد

کنار تو جنگید از راهِ دور

به جای ِتو ، پشتِ سرم کوه شد

من از جنگ چیزی ندارم بگم

که هر سایه از جنگل و قبر کرد

شقایق گذشت و فراموش شد

ولی ... تا ابد ... مادرم صبر کرد

" مونا برزویی "

 

پ ن : نیم ساعت پیش ، خدا را دیدم

قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش

سرفه کنان از کنار دو سرو سیاه گذشت

و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد !

آواز که خواند تازه فهمیدم ،

پدرم را با او اشتباهی گرفته ام ...  " حسین پناهی "

 

پ ن : تمام آرامشم را مدیون همان " انتظار " ی هستم ...

که دیگر ... از هیچکس ندارم ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 15:29 توسط Hakime


آخرين مطالب
» ماه و ماهی
» خاطره
» بهار
» اردیبهشت غمگین ...
» جنگ
» بهانه
» عشق های جریمه
» تمام می شود
» 14 اسفندِ من ...
» بعد از تو ...

Design By : RoozGozar.com