... زیباترین شعرهایی که تا به حال خوندم

... هر کس روزنه ایست به سوی خداوند . اگر اندوهناک شود ، اگر ... به شدت اندوهناک شود

کسی مسافر این آخرین قطار نشد 

کسی که راه بیندازمش سوار نشد ! 

چقدر گل که به گلدان خالی ام نشکفت 

چقدر بی تو زمستان شد و بهار نشد 

من و تو پای درختان چقدر ننشستیم ! 

چه قلب ها که نکندیم و یادگار نشد 

چه روزها که بدون تو سال ها شد و رفت 

چه لحظه که نماندیم و ماندگار نشد 

همیشه من سرِ راهِ تو بودم و هر بار 

کنار آمدم و آمدم کنار ... نشد ! 

قرار شد که بیایی قرارِ من باشی 

دوباره زیرِ قرارت زدی ؟! قرار نشد ... 

" مهدی فرجی " 

 

پ ن : اگر مَرا دوست نداشته باشی ... 

دراز می کشم و می میرم ! 

" مرگ "  

نه سفری بی بازگشت است 

و نه  

ناگهان محو شدن 

" مرگ " 

دوست نداشتنِ توست ! 

درست ... آن موقع که باید دوستم بداری ...    " رسول یونان "

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند 1393ساعت 18:41 توسط Hakime|

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی 

بشنود دوستش از نامزدش دل برده 

مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی 

که به پرونده جرم پسرش برخورده 

 

خسته ام مثل پسربچه که در جای شلوغ 

بین دعوای پدرمادرِ خود گم شده است 

خسته مثل زن راضی شده به مهرِ طلاق 

که پر از چشمِ بد و تهمتِ مردم شده است 

 

خسته مثل پدری که پسر معتادش 

غرق در درد خماری شده فریاد زده 

مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس 

پسرش ، پیشِ زنش ، بر سرِ او داده زده ... 

 

خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم 

دکترش گفته به دردِ سرطان مشکوک است 

مثلِ مردی که قسم خورده خیانت نکند 

زنش اما به قسم خوردنِ آن مشکوک است 

 

خسته مثل پدری گوشه آسایشگاه 

که کسی غیر پرستار سراغش نرود 

خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که 

عـــــید باشد ... نوه اش سمت اتاقش نرود ! 

 

خسته ام ! کاش کسی حال مرا می فهمید ... 

غیر از این بغض که در راهِ گلو سد شده است 

شدم ام مثل مریضی که پس از قطع امید 

در پی معجزه ای ... راهی مشهد شده است ... 

" علی صفری "  

پ ن: دو استکان بنشین ، رفع خستگی خوب است 

          دوباره در دلم انگار ، چای دم کردند 

         تعارفیت به قلیان نمی کنم دودی ست ... 

          که روشنش به یقین با ذغال غم کردند 

           دلم گرفته به خود قول داده ام اما ... 

            برایتان ننویسم چه با دلم کردند ... 

                                       " محمد علی بهمنی " 

 

پ ن:  یک لحظه ســـــــکوت ... برای لحظه هایی که خودمان نیستیم 

لحظه هایی هستند که هستیم 

اما خودمان نیستیم 

انگار روحمان می رود 

همان جا که می خواهد 

بی صدا ... بی هیاهو ... 

همان لحظه هایی که  راننده آژانس می گوید : " رسیدین خانم " 

فروشنده می گوید : " باقی پول را نمی خواهی ؟ " 

راننده تاکسی می گوید : " صدای بوق را نمی شنوی ؟ " 

و مادر صدا می کند : " حواست کجاست ؟ " 

ساعت هایی که شنیدیم و نفهمیدیم 

خواندیم و نفهمیدیم 

دیدیم و نفهمیدیم 

و تلویزیون خودش خاموش شد 

آهنگ بار دهم تکرار شد 

هوا روشن شد ... تاریک شد ... 

چایی سرد شد ... غذا یخ کرد ... 

در یخچال باز ماند و در خانه را قفل نکردیم 

و نفهمیدیم کی رسیدیم خانه 

و کی گریه هامان بند آمد 

و کی عوض شدیم 

کی دیگر نترسیدیم 

از ته دل نخندیدیم 

و دل نبستیم 

و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم 

و موهای سرمان سفید 

و از آرزوهایمان کی گذشتیم ؟ ! 

" یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم " 

                                                                " ؟ "

نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن 1393ساعت 20:56 توسط Hakime|

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست 

می رسم با تو به خانه ، از خیابانی که نیست 

می نشینی رو به رویم خستگی در می کنی 

چای می ریزم برایت ، توی فنجانی که نیست 

باز می خندی وَ می پرسی که : حالت بهتر است ؟ 

باز می خندم که : " خـــــیلی " ... گرچه ... می دانی که نیست ! 

شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند 

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست 

چشم می دوزم به چشمت ، می شود آیا کمی 

دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست ؟ 

وقتِ رفتن می شود با بغض می گویم : نرو ... 

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست 

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود 

باز تنها می شوم با یاد مهمانی که نیست 

رفته ای و بعدِ تو این کار هر روز من است 

باور اینکه نباشی ... کار آسانی که نیست  

" بی تا امیری نژاد " 

 

پ ن : چَشم وا کردم از تو بنویسم 

لای در باز و باد می آمد 

از مسیری که رفته بودی داشت ... 

موجی از انجماد می آمد   " علیرضا آذر " 

 

پ ن : هر چه جز بارِ غمت بر دلِ مسکین منست 

                     برود از دلِ من وز دلِ من آن نرود 

                         آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت   

                                     که اگر سر برود از دل و از جان نرود 

                                                     " حافظ " 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 11:59 توسط Hakime|

ای شما ! 

ای تمام عاشقانِ هر کجا ! 

از شما سوال می کنم ...

نام یک غریبه را 

در شمار نام هایتان اضافه می کنید ؟ 

یک نفر که تا کنون 

ردِ پایِ خویش را 

لحن مبهم صدای خویش را  

شاعرِ سروده هایِ خویش را نمی شناخت 

گرچه بارها و بارها 

نامِ این هزار نام را 

از زبان این و آن شنیده بود 

یک نفر که تا همین دور روز پیش 

منکر نیاز گنگ سنگ بود 

گریه گیاه را نمی سرود 

آه را نمی سرود 

شعر شانه های بی پناه را 

حرمت نگاه بی گناه را 

و سکوت یک سلام ، در میانِ راه را نمی سرود 

نیمه های شب 

نبض ماه را نمی گرفت 

روزهای چهارشنه ساعت چهار 

بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت 

ای شما ! 

ای تمام نام های هر کجا ! 

زیر سایبان دست هایِ خویش 

جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید ؟ 

این دل نجیب را 

این لجوج دیرباور عجیب را 

در میان خویش 

راه می دهید ؟   

[ ای عشق !  

ای سرشتِ من ! ای ...

سرنوشتِ من !

تقدیر من ... غم تو

و تغییر تو محــــال ! ] 

 " قیصر امین پور " 

 

 پ ن: من " کَمی " بیشتر از عشق ، تو را می فهمم ...    

 

 پ ن : راه زیاد است ، مهم نیست ! 

گاهی در این برهوت سرگردان می شوم ، مهم نیست ! 

باد پَسَم می زند مدام ، سرما می رود توی جانم ، مهم نیست ! 

خودم را بغل می کنم ! 

فقط می خواهم بدانم جاده هر قدر دراز و طولانی بشد ، 

آخرش یکجایی تو ایستاده ای ؟! 

بین راه گاهی آدم هایی را می بینم که آخر جاده شان هیچکس نیست . 

از این برهوت می افتند به برهوت دیگر . و همین هراسانم می کند . 

و همین باعث می شود تنهایی خودم را دوست بدارم ، 

آخر من که جز تو کسی را ندارم ...   " عباس معروفی "  

 

 پ ن : من جز برای تو نمی‌خواهم خودم را  

                  ای از همه من هایِ من بهتر " مـ ـ ـ ـنِ تـ ـ ـ ـ ـو

                                                                 " قیصر امین پور "     

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم دی 1393ساعت 0:32 توسط Hakime|

چون آفتاب خزانی ، بی تو دل من گرفته است

جانا ! کجایی که بی تو ، خورشید روشن گرفته است

این آسمان بی تو گویی ، سنگی است بر خانه امروز

سنگی که راه نفس را ، بر چاه بیژن گرفته است

از چشم می گیرم آبی ، تا پای تا سر نسوزم

زین آتش سرکشی که در من به خرمن گرفته است

ترسم نیایی و آید ، خاکستر من به سویت

آه از حریقی که بی تو در سینه دامن گرفته است

از کُشتنم دیگر انگار ، پروا نمی داری ای یار !

حالی که این دیر و دورت ، خونم به گردن گرفته است

چون خستگان زمین گیر ، تن بسته دارم به زنجیر

بال پریدن شکسته است ، پای دویدن گرفته است

***

آه ای سفر کرده برگرد ، ای طاقت بُرده برگرد

برگرد کاین بی قراری ، آرامش از من گرفته است

" حسین منزوی "

 

 

پ ن : همه چیز داشت خـوب پیش می رفت ، تا اینکه ...

بزرگــــــــ... شدیم !

 

پ ن : پدرم می گوید از سولماز بگذر

که رنج می آورد

مادرم گریه می کند از سولماز بگذر

که مرگ می آورد

خواهرهایم به من نگاه می کنند با خشم

که ذلیل دختری شده ام

آه سولماز!

این ها چه می دانند که عاشق سولماز شدن چه درد شیرینی است

به کوه می گویم سولماز را می خواهم

جواب می دهد " من هم "

به دریا می گویم سولماز را می خواهم

جواب می دهد " من هم "

در خواب می گویم سولماز را می خواهم

جواب می شنوم " من هم "

اگر یک روز به خدا بگویم سولماز را می خواهم

زبانم لال ، چه جواب خواهد داد ؟

                          " نادر ابراهیمی "

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 22:14 توسط Hakime|

چقدر چشم کشیدم خطوط پیرهنت را

رسیده بود و نچیدم انارهای تنت را

خدا چه معجزه ای کرد در بلوغ تو و من -

فقط نشستم و دیدم بزرگ تر شدنت را

چقدر دستِ مرا روی گونه هات کشیدی

چقدر ساده گرفتم حرارتِ بدنت را

چه عاشقانه نوشتی و ... عاشقانه نوشتی -

- زمانِ نامه نوشتن - نفس نفس زدنت را

- به شرم - بوسه فرستادی و گرفتمش از دور

در امتدادِ نفس هات ، غنچه دهنت را

.

.

.

قرار بود به پایم هزار سال بمانی

قرار بود ببینم هراسِ زن شدنت را

تو در لباسِ عروسی قشنگ تر شده بودی

سیاه پوش نشستم ، سفیدی کفنت را

" بهمن  صباغ زاده "

 

پ ن : عاشق که باشی عشق شورِ دیگری دارد / لیلی و مجنون قصه شیرین تری دارد

دیوانِ حافظ را شبی صد دفعه می بوسی / هر دفعه از آن دفعه فالِ بهتری دارد

حتی سوالاتِ کتابِ تستِ کنکورت / - عاشق که باشی - بیت های محشری دارد

با خواندن بعضی غزل ها تازه می فهمی / هر شاعری در سینه اش پیغمبری دارد

حرفِ دلت را با غزل حالی کنی سخت است / شاعر که باشی عشق زجرِ دیگری دارد

                                                         " بهمن صباغ زاده "

 

پ ن : تنهایی چیزهای زیادی به آدم می آموزد !

             اما ...

                                تو نرو !

بگذار من نادان بمانم ...           " ناظم حکمت "

 

پ ن : تو تا وقتی کنار من بمونی / خدا از پیش من جایی نمیره ...

باید کسی باشد ، هر وقت بار تنهایی ات سنگین شد  ،

هر وقت کمر کلماتت شکست ،

هر وقت واژه هایت لال شد ،

بیاید بنشیند مقابل چشم هایت و تو زل بزنی به خودت که جاری شده ای میان چشمانش ...

باید کسی باشد که هروقت بار دلتنگی ات سنگین شد ،

هر وقت طاقت سکوتت تمام شد ، هر وقت کم آوردی ، بیابد بنشیند کنارت ...

 و تو سرت را بگذاری روی شانه اش و به او تکیه بدهی .

 باید کسی باشد ، هر وقت بار خستگی هایت سنگین شد ،

هر وقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شد ،

بیاید پناهت شود و تو یکجا تمام تنهایی ات را ، دلتنگی ات را ، سکوتت را ،

خستگی هایت را و تمام بغضت را روی شانه اش فراموش کنی ...

باید کسی باشد ... باید ...

                               " شهاب حسینی "

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 23:29 توسط Hakime|

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو

به خود بازآمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر

من این ها هر دو با آئینه دل روبرو کردم

فرودآ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو

سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را

ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی

من از بیم شماتت ، گریه پنهان در گلو کردم

ازین پس شهریارا ، ما و از مردم رمیدن ها

که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

" شهریار "

 

پ ن : ایمان من به تو

ایمان من به خاک است

ایمان من به رجعت هر شوکتی ست

که در تخریب بنای پوسیده اقتدار دیگران نهفته است

تو چون دســــــت های من

چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ

و چون تمام یادها

از من جدا نخواهی شد ...   " نادر ابراهیمی "

 

پ ن : دانلود ماه و ماهی ، حجت اشرف زاده

" نمی تونم احساسم رو از شنیدن این آهنگ توصیف کنم ...

از دستش ندید . "

نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 15:21 توسط Hakime|

تو را از دست دادم ، آی آدم های بعد از تو !

چه کوچک می نماید پیش تو غم های بعد از تو

تو را از دست دادم ، تو چه خواهی کرد بعد از من ؟

چه خواهم کرد بی تو با چه خواهم های بعد از تو ؟

تو را از دست ... ، دادم از همین زخم است ، می بینی ؟

دهانش را نمی بندند مرهم های بعد از تو

تو را از یاد خواهم برد کم کم ، بارها گفتم

به خود کِی میرسم اما به کم کم های بعد از تو ؟

بیا ، برگرد ، با هم گاه ... ، با هم راه ... ، با هم ... ، آه !

مرا دور از تو خواهد کشت "باهم" هایِ ... بعد از ... تو ...

"مژگان عباسلو"

 

پ ن : دیروز به لبخندی و امروز به اخمی / هر روز خوشی ها شده ناچیزتر از پیش !

چون برگ که با شاخه درآویخته ، پاییز / با خاطره هاییم گلاویزتر از پیش ...

                                                  "مژگان عباسلو"

 

پ ن : از یه جایی به بعد ، توی هیجان انگیزترین لحظه ها هم فقط ... نگاه می کنی ... !

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 23:28 توسط Hakime|

مرا به باغ و بهاران چه کار دور از تو ؟

مرا چه کار به باغ و بهار دور از تو ؟

بهار آمده اما نه سوی من ، که نسیم

زند به خرمن عمرم شرار ، دور از تو

به سرو و گل نگراید دلِ شکسته من

که سر به سینه زند سوگوار دور از تو

هم از بهار مگر عشق ، عذر می خواهد ؟

اگر ز گل شده ام شرمسار دور از تو

به غنچه مانَد و لاله ، بهار خاطر من

شکفته تنگ دل و داغدار دور از تو

نسیمی از نَفَست سوی من فرست که باز

گرفته آینه ام را غبار دور از تو

گلم خزان دیده آید به دیدگان که بهار

خزانی آمده در این دیار ، دور از تو

دلم گرفت ، اگر نیستی بَرَم ، باری ...

کجاست جام می خوش گوار دور از تو ؟

چه جای صحبت سال و مه و بهار و خزان ؟

که دل گرفته ام از روزگار ... دور از تو ...

" حسین منزوی "

 

پ ن : یادت باشد ! به خوابم آمدی ، بیدارم کنی ... ببوسمت ...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 19:30 توسط Hakime|

شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت

روي مه پيكر او سير نديديم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

بس که ما فاتحه و حرزیمانی خواندیم

وز پیش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد

دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن حسن لطافت لیکن

در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

" حافظ " 

 

پ ن : همیشه در مسافرت ، امن ترین و راحت ترین و آرامش بخش ترین جا برای من ،

خانه مادربزرگ بود ...

خانه ای که هر عید و تابستان وقتی برای اولین بار واردش می شدیم ،

با روی مهربان و لبخند شیرین و موهای همیشه بافته شده اش مواجه می شدیم ...

و وقتی برای آخرین بار از آن خارج می شدیم ، آخرین صحنه ای که می دیدیم مادربزرگ بود

که کاسه آب به دست ما را بدرقه می کرد و من با حسرت به خود می گفتم :

باز هم چه زود گذشت ...

بعد از رفتن ناگهانی دایی ، مادربزرگ شکست ...

روزی نبود که یادی از " رضا " نکند و اشک نریزد و نگوید که :

چرا من ماندم و رضا رفت ؟؟

و بالاخره ، باز هم در اردیبهشت ( همان ماهی که چند سال پیش رضا رفت ) مادربزرگ ...

رفت .

به همان جایی که پدربزرگ رفت ، به همان جایی که دایی رفت .

همیشه می ترسیدم و می ترسم از روزی که عزیزی را از دست دهم .

همیشه وقتی مادربزرگ را می دیدم ، وقتی سرفه هایش را ، ناله هایش را می شنیدم ، در دلم

می گفتم :

خدایا ! خودت حفظش کن . خدایا طاقت دلتنگی ای به وسعت عمرم را ندارم ...

ولی حیف ...

دنیای بی رحمی است . قانون وحشتناکی که هیچ نمی فهممش .

این روزها بیشتر و بیشتر از گذشته به مرگ فکر می کنم .

به زمان لعنتی که تندتر از باد می گذرد . به مشغله های کوچک و بزرگ و مسخره ای که من

را از عزیزانم غافل می کند و همیشه فراموش می کنم که از هم جدا می شویم ...

وقتی که دیگر خیلی دیر شده است ...

از خودم راضی نیستم . از زندگی ام . از کارهایم . از رفتارهایم . از فکرم . از خوردنم .

از خوابیدنم . از نفس کشیدنم . از ... از همه چیز ...

کاش من هم ... قبل از مرگم ... آنقدر از گذشته ها راضی باشم که با خیال راحت منتظر مرگ

بنشینم و با خیال راحت حتی آرزویش را بکنم . آنقدر که دیگر شب ها از فکر کردن به آن

بی خواب نشوم .

آنقدر که مثل مادربزرگ ... آرام سرم را زمین بگذارم ... و چشم که باز می کنم ببینم

خوشبخت تر از همیشه ام .

خدایا دایره عزیزانم که پیش خودت بردیشان دارد کم کم بزرگ می شود ها ... 

 

پ ن : احساس می کنم ، همه خاطرات کودکی ام ، پنجشنبه ، صبح ، دفن شد .

 

پ ن : سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه ؟ / زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه ؟

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست / این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه ؟

خود رسیدیم به جان ، نعش عزیزی هر روز / دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه ؟

 

پ ن : اگر گذرتون خورد و اگر مقدور بود ... فاتحه ای لطفا ...

  

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 0:2 توسط Hakime|

از آغوش امنت جدا می شدم ...

پلاکِ تو از صورتم کنده شد

دلِ من مث دشتی از قاصدک

سرِ راه طوفان پراکنده شد

صدای النگوم وقتِ وداع

به دستام پیچید و تکرار شد ...

دویدم که " بابا ! نبوسیدمت ...

و انگار ... این آخرین بار شد ...

یه وقتایی حس می کنم تشنه ای ...

می خوام اون کویر و پُر از گُل کنم

به چشمای معصوم مادر بگم :

بذار درد و با تو تحمل کنم !

به هر زخمِ تو قلبِ مادر شکست

هزاران دفه با تو مجروح شد

کنار تو جنگید از راهِ دور

به جای ِتو ، پشتِ سرم کوه شد

من از جنگ چیزی ندارم بگم

که هر سایه از جنگل و قبر کرد

شقایق گذشت و فراموش شد

ولی ... تا ابد ... مادرم صبر کرد

" مونا برزویی "

 

پ ن : نیم ساعت پیش ، خدا را دیدم

قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش

سرفه کنان از کنار دو سرو سیاه گذشت

و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد !

آواز که خواند تازه فهمیدم ،

پدرم را با او اشتباهی گرفته ام ...  " حسین پناهی "

 

پ ن : تمام آرامشم را مدیون همان " انتظار " ی هستم ...

که دیگر ... از هیچکس ندارم ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 15:29 توسط Hakime|

دامن ز تماشای جهان چیده گذشتیم

چون باد ازین باغ خزان دیده گذشتیم

رفتیم به گل چیدن و از ناله بلبل

از خیر گل چیده و ناچیده گذشتیم

گامی ننهادیم که عیبی نگرفتند

از همرهی مردم سنجیده گذشتیم

بس پند که ناصح ز ره لطف به ما داد

ما گوش گران کرده و نشنیده گذشتیم

ما غنچه بی طالع ایام خزانیم

از شاخه دمیدیم و نخندیده گذشتیم

از طعنه بی حاصلی از بس که خمیدیم

چون بید سرافکنده و رنجیده گذشتیم

معلوم نشد هیچ ازین هستی موهوم

بی خواست رسیدیم و نفهمیده گذشتیم

از فکر به مضمون قضا ره نتوان برد

ما از سر این معنی پیچیده گذشتیم

از هیچکسی در دل کس جای نکردیم

در یاد نماندیم چو از دیده گذشتیم

" محمد قهرمان "

 

 پ ن : سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می تراود از این غم ترانه ای

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه خدایا ! بهانه ای ...

 

پ ن : دانلود هوای جنون - علیرضا قربانی

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 21:49 توسط Hakime|

اشتباه اول من و تو یک نگاه بود

عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود

گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است

اینکه کلبه من از غم تو روبراه بود

می دویدم و میان کوچه جار می زدم

های های گریه بود و اشک و درد و آه بود

گاه گریه می شدیم و گاه خنده مثل شوق

این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود

جنگ بر سر من و خدا و عشق بود و سیب

سیب بی گمان در این میانه بی گناه بود

هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم

ردی از عبور سرد آفتاب و ماه بود

آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا

با حضور آفتاب ، روز من سیاه بود ؟

اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب

بر غریبی من و تو بهترین گواه بود

هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم

مانده ام کجا ، کجای کار اشتباه بود

" محمد حسین بهرامیان "

 

 

پ ن : آن شب دلم را ؟ نه ! مرا گم کرده بودم

او بود و من ، من دست و پا گم کرده بودم

صد جانماز آورد می ترسم بگویم ...

در خانه اش من قبله را گم کرده بودم    " محمد حسین بهرامیان "

 

پ ن : همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته است ،

بیگانه می یابد ! " آلبرکامو "

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 22:49 توسط Hakime|

دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در

در مُشت گرفته مُچ دست پسرم را

یا رب به چه سنگی زنم از دست غریبی 

این کلّه پوک و سر و مغز پکرم را

هم در وطنم بار غریبی به سر دوش

کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را

من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز

چون شد که شکستند چنین بال و پرم را ؟!

رفتم که به کوی پدر و مسکن مألوف

تسکین دهم آلام دل جان بسرم را

گفتم به سرِ راهِ همان خانه و مکتب

تکرار کنم درس سنین صغرم را

گر خود نتوانست زدودن غمم از دل 

زان منظره باری بنوازد نظرم را

کانون پدر جویم و گهواره مادر

کانِ گهرم یابم و مهد هنرم را

تا قصّه رویین تنی و تیر پرانی است

از قلعه سیمرغ ستانم سپرم را

با یاد طفولیّت و نشخوار جوانی

می رفتم و مشغول جویدن جگرم را

پیچیدم از آن کوچه مأنوس که در کام

باز آورد آن لذّت شیر و شکرم را

افسوس که کانون پدر نیز فرو کُشت

از آتش دل باقی برق و شررم را

چون بقعه اموات فضائی همه خاموش

اخطار کنان منزل خوف و خطرم را

درها همه بسته است و به رُخ گرد نشسته 

یعنی نزنی در که نیابی اثرم را

در گرد و غبار سر آن کوی نخواندم

جز سرزنش عمر هبا و هدرم را

مَهدی که نه پاس پدرم داشته زین پیش

کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را

ای داد که از آن همه یار و سر و همسر

یک در نگشاید که بپرسد خبرم را 

یک بچّه همسایه ندیدم به سر کوی 

تا شرح دهم قصّه سیر و سفرم را

اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن

پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را

می خواستم این شِیب و شبابم بستانند

طفلیم دهند و سر پُر شور و شرم را

چشم خردم را ببرند و به من آرند

چشم صِغرم را و نقوش و صُوَرم را

کم کم همه را در نظر آوردم و ناگاه

ارواح گرفتند همه دور و برم را

گویی پی دیدار عزیزان بگشودند

هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را

یکجا همه گمشدگان یافته بودم 

از جمله (حبیب) و رفقای دگرم را

این خنده وصلش به لب ، آن گریه هجران

این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را

این ورد شبم خواهد و نالیدن شبگیر

وآن زمزمه صبح و دعای سحرم را

تا خود به تقلّا به در خانه کشاندم 

بستند به صد دایره راه گذرم را

یکباره قرار از کف من رفت و نهادم

بر سینه دیوار درِ خانه سرم را

صوت پدرم بود که می گفت چه کردی؟ 

در غیبت من عائله دربدرم را

حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت

تا باز دهم شرح قضا و قدرم را

فی الجمله شدم ملتمس از در به دعائی

کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را

اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم

کز دل بزدود آن همه زنگ و کدرم را

ناگه پسرم گفت چه می خواهی از این در ؟!

گفتم : پسرم ! بوی صفای ... پدرم را ...

" شهریار "

 

پ ن : مصرع آخر بدجور دل رو میلرزونه ...

 

پ ن : بین مرگ و زندگی جایی ست ... که من سال هاست ... به آن پناه برده ام !

 

پ ن : روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند...

روز و شب دارد .

روشنی دارد . تاریکی دارد .

کم دارد . بیش دارد .

دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده ...

تمام می شود ...

بهار می آید !

               " محمود دولت آبادی "

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 20:50 توسط Hakime|

دودلم اول خط نامِ خدا بنویسم ... یا که رندی کنم و ... نام " تو " را بنویسم ...

 

پیش از آنی که با غزل آیی ، دفترم شوره زار ماتم بود

ماه بر کوی دل نمی تابید ، خانه ام انتهای عالم بود

کنج آیینه ام نمی خندید ، برق سوسوی کوکب بختم

بی سحرگاه خنده خیسَت ، باغ بی باغ ... قحط شبنم بود ...

تا رسیدی خدا تبسم کرد ، با عبور تو کوچه پیدا شد

قبل از آنی که بگذری از دل ، عطر در انحصار مریم بود

محو شب مانده بودم و مبهوت ، از خیالی که با تو زیبا شد

قد کشیدی از عمق احساسم ، لرز قلبم چو شانه بم بود

بین عقل و جنون غزل رویید ، شانه در شانه خستگی خوابید

دست عشقت چه قدرتی دارد ، کارد آن سوی استخوانم بود

چشم هایت مرا صدا می کرد ، روح من سر به زیر می انداخت

رد شدم آزمون جرات را ، درصد عشق بازی ام کم بود

ماه بین من و تو قسمت شد ، عشق از روی سادگی خندید

جای انگشت های حوا ماند ... روی سیبی که دست آدم بود ....

" عباس کریمی "

 

پ ن : با عشق می شود به خدا رسید ... از همین خیابان ،

با همین خنکای شبانگاهی که از سمت این زمستان می وزد.

با عشق می شود گفت : سلام ! حال کسی را پرسید .

به گل های باغچه آب داد و اصلا نگران نبود .

این عشق از کجا آمده که معجزه می کند . بوی سیب می دهد و عطر گل محمدی .

بک جور اعتماد به تمام کائنات .

انگار همه عاشقانه ها هم صدا شده اند تا ضربان قلب تو را تنظیم کند و ...

لرزش دست و دل مرا ...

با عشق می شود در شب میلاد تو در آسمان ، قرص کامل ماه را به فنجان چای مهمان کرد .

من عاشقم ...

تو خود عشقی ...

پس بی دلیل نیست که امشب می شود به خدا رسید ...    " شهاب حسینی "

 

پ ن :

I cannot sleep tonight , I have you on my mind ,

Even the wind is calling your name

Though you are far away , I feel that you are near ,

Whispering words from over the sea ,

And if you wake in your night , remember that I will be here

And like the same sun, that's rising on the valley with the dawn ,

I will walk with your shadow and keep you warm ,

And like the same moon, that's shining through my window here tonight ,

I will watch in your darkness , and bring you safely to the morning light

Where there is love like this, forever , for all time ,

I will be there, wherever you lie ,

And where there are hearts that live together in one soul ,

Nothing on earth will keep us apart,

And if you're crying inside , remember that I will be here

And like the same sun that's rising on the valley with the dawn ,

I will walk with your shadow and keep you warm ,

And like the same moon that's shining through my window here tonight ,

I will watch in your darkness, and bring you safely to the morning light ;

I Love you , I love you , I love you

And if you're crying inside , remember that I will be here

And like the same sun, that's rising on the valley with the dawn ,

I will walk with your shadow and keep you warm ,

And like the same moon that's shining through my window here tonight ,

I will watch in your darkness and bring you safely to the morning light

Same sun , same moon ,

Same sun , same moon ,

Same soul , same heart ,

Same World , same stars - you will be forever in my world

Same sun , same moon ,

Same sun , same moon ,

Same soul , same heart , oh , I love you I love you I love you ,

Same world , same stars - you will be forever in my heart

 

پ ن: امروز روزیه که خدا تو رو برای من آفرید ...

و سال ها بعد همه اتفاقات رو طوری کنار هم چید ،

که شاید اولش خیلی بیرحمانه و بی منطق به نظر می رسید ولی ...

چند سال بعد معلوم شد حکمت تمام اون اتفاقات بد و خوب برای من و تو فقط یه چیزه ...

" رسیدن ما به هم "

می دونم که خدا می خواد من و تو با هم باشیم ، یکی بشیم ، همیشگی بشیم ...

می دونم ...

خدا ما رو برای هم آفریده ...

حتی با وجود حسادت ها و سنگ اندازی های دوست و دشمن !

پس باید بگم ...

عزیزِ من !

قدرتو می دونم ، خستگی هات و می فهمم ، فداکاری هات و هیچوقت از یاد نمی برم ...

و می خوام اونقدر خوب بشم که بدی ها رو با من از یاد ببری ...

میدونم که با کمک عشقت می تونم ...

روزت مبارک ...

*** تک تک جملات این آهنگ ها تقدیم به مهربان ترینم ( زندگی با تو زیباترم میشه... )

 

 the same sun - کریس دی برگ

" مرد رویایی " - هلن

 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 23:59 توسط Hakime|

بعد از تو از هر قطره باران بدم آمد

از جاده های ابریِ گرگان بدم آمد

گفتم که پا خوردی و زیبایی ! ولی ... بانو !

بعد از تو من از قالی کرمان بدم آمد

چشمان تو هم رنگِ جنگل های انبوهند

بعد از تو از سرسبزیِ گیلان بدم آمد

بعد از تو از هر کس که می خندید ، رنجیدم

از پسته خندان رفسنجان بدم آمد

تو خاطرات زیرِ باران با خودت داری

بعد از تو ، من از عشق ... از باران ... بدم آمد

" حسن حسن پور "

 

پ ن : به جز حضور تو ،

هیچ چیزِ این جهانِ بیکرانه را

جدی نگرفتم ... حتی عشق را !  " حسین پناهی "

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 20:20 توسط Hakime|

مادر ! گناه زندگیم را به من ببخش

زیرا اگر گناه من این بود ، از تو بود

هرگز نخواستم که ترا سرزنش کنم

اما ترا به راستی از زادن چه سود ؟

در دل مگو که از تو و رنج تو آگهم

هرگز مرا چنانکه خودستی گمان مدار

هرگز فریب چهره آرام من مخور

هرگز سر از سکوت مدامم گران مدار

من آتشم که در دل خود سوزم ای دریغ

من آتشم که در تو نگیرد شرار من

دردم یکی نبود که زودش دوا کنی

آن به که دل نبندی ازین پس به کار من

مادر ! من آن امید ز کف رفته ی توام

کز هر چه بگذری ، نتوانی بدو رسید

زان پیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه

مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید

هر شب که در به روی من آهسته واکنی

در چشم خوابناک تو خوانم ملامتت

گویی به من که باز چه دیر آمدی ، چه دیر

بس کن خدای را که تبه شد سلامتت

از بیم آنکه رنج ترا بیشتر کنم

می خندمت به روی و نمی گویمت جواب

مادر ! چه سود ازین که بهم ریزم این سکوت ؟

مادر ! چه سود از این که براندازم این نقاب ؟

تا کی بدین امید که ره در دلم بری

بندی نگاه خود به نگاه خموش من ؟

تا کی همین که حلقه به در آشنا کنم

آهنگ گام های تو آید به گوش من ؟

مادر ! من آن امید ز کف رفته توام

درد مرا مپرس و گناه مرا ببخش

دانی ، خطای بخت من است آنچه می کنم

پس این خطای بخت سیاه مرا ببخش

مادر ! تو بی گناهی و من نیز بی گناه

اما سزای هستی ما ، در کنار ماست

از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم

وین درد ، درد زندگی و روزگار ماست

" نادر نادرپور "

 

پ ن : مردم چه می کنند که لبخند می زنند ؟ *** غم را نمی شود که به رویم نیاورم

حال مرا مپرس که هنجارها مرا *** مجبور می کنند بگویم که : بهترم ...

                                                                           " نجمه زارع "

پ ن : موهاش دریا بود ... دنیامو زیبا کرد ...

                 فهمید دیوونه ام ... موهاشو ... کوتاه کرد !   

                               دانلود " دریا " با صدای " رستاک "

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1392ساعت 11:33 توسط Hakime|

وقتی هستی

در دلم قیامتی ست

و تمامی ابنای بشر

به تماشای تو برمی خیزند

قامتی که زمین را

از ساق های گندمی

تا شانه آسمانی ات

بالا می برد

آمدنت همیشه

قیامتی ست

بلند بالا!

ای تیک تاک نبض!

ای لنگر بودن!

بودن چه بیهوده ست

اگر قیامتی نباشد

و من بار دیگر

تو را نبوسم... ننوشم... نبینم...

چه بیهوده ست اگر قیامتی نباشد

تا در سکوت

دست های تو را بگیرم

و به ابدیت نگاهت

لبخند بزنم.

 " عباس معروفی "

 

پ ن: بی قراریت را

مثل شره ای شراب مذاب

بریز کف دست من

عزیزکم!

تو می دانی

که سال هاست در این سرزمین بارانی

به های تو محتاجم

به نفس هات وقتی اسمم را صدا می کنی

تو می دانی

همیشه احتمال زلزله هست

ولی زلزله نفس های تو

دیگر احتمال نیست

سبز آبی کبود من!

و بیهوده نیست...

که بر گسل های دلت خانه ساخته ام

از سر اتفاق هم نیست

حدیث بی قراری ست

و همین حرف ساده

که با صدای تو

دلم می لرزد

لب پر می زند

بر دامنت شُره می کند

همین که صدایم می کنی

همه چیز این جهان از یادم می رود

یادم می رود که جهان روی شانه من قرار دارد

یادم می رود سرجایم بایستم

پابه پا می شوم

زمین می لرزد...

" عباس معروفی "

 

پ ن: دو سال است که می دانم بی قراری چیست

درد چیست

مهربانی چیست

دو سال است که می دانم آواز چیست

راز چیست

چشم های تو شناسنامه مرا عوض کردند

امروز... من دو ساله می شوم...

 " گروس عبدالملکیان "

 

پ ن: " عاشقت می شم " - سعید شهروز

 

پ ن: تقدیم به همیشه عزیزترینم که این روزها بیشتر از همیشه خسته است...

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1392ساعت 15:52 توسط Hakime|

خرابم، زِ مستی خرابم خدایا!

شرابم، سراپا شرابم خدایا!

ره کعبه از هر بیابان که پرسم

دهد خار صحرا جوابم خدایا!

به هر سینه ای سر نهم ناله خیزد

غمم، حسرتم، التهابم خدایا!

ز دیدار من دیده آزرده گردد

مگر چهره آفتابم خدایا؟

من از بی وفایان وفا چشم دارم

به دنبال نقش سرابم خدایا!

مرا شاید از شعله آفریدی

که سر تا به پا پیچ و تابم خدایا!

چنان در دل اشک ها غرق گشتم

که از غم چو نقشی بر آبم خدایا!

ز هر موج ویران شود خانه من

به دریای هستی حبابم خدایا!

دلم شکوه از ماه و پروین ندارد

من از خویشتن در عذابم خدایا!

چو موجم سراسر خروشم الهی

چو بادم سراپا شتابم خدایا!

ز رویای هستی به جز غم ندیدم

همین بود تعبیر خوابم خدایا!

" بهادر یگانه "

 

پ ن: از باده گرمِ نگهت جام گرفتم / یعنی که ز چشمان تو الهام گرفتم

آشفتگیم برد بدانجای که آخر / در زلف پریشان تو آرام گرفتم

بر چهره غم بود اگر دیده گشودم / از خون جگر بود اگر جام گرفتم

با مرگ همآغوش شدم در رهِ وصلت / صــــد شکر که از دلبر خود کام گرفتم...   

                                                             " بهادر یگانه "

 

پ ن: آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد؟ / عشق است و همین لذت دیدار و دگر هیچ...

                                                                         " حکیم شفائی "

 

پ ن: خوش به حالتان که می توانید گریه کنید، بخندید...

همین است!

برای زندگی بیهوده، دنیال معنای دیگری نگردید... " حسین پناهی "

 

پ ن: دانلود " برای من " - گوگوش

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 21:34 توسط Hakime|

برای من همین خوبه ، که با رویات می شینم

تو رو از دور می بوسم ، تو رو از دور می بینم

برای من همین خوبه ، بگیرم رد دنیاتو

ببینم هر کجا می رم ، از اونجا رد شدم با تو

همین که حال من خوش نیست ، همین که قلبم آشوبه

تو خوش باشی برای من ، همین بد بودنم خوبه

به این که بغضم از چی بود ، به این که تو دلم چی نیست

تمام عمر خندیدم ، تمام عمر شوخی نیست ...

برای من همین خوبه ، بدونی بی تو نابودم

اگه جایی ازت گفتن ، بگم من عاشقش بودم

برای من همین خوبه ، که از هر کی تو رو دیده

شبی صد بار می پرسم ، ازم چیزی نپرسیده ؟!

به این که بغضم از چی بود ، به این که تو دلم چی نیست

تمام عمر خندیدم ، تمام عمر ... شوخی نیست ...

" روزبه بمانی " 

 

پ ن : سخت بود! فراموش کردن کسی که با او...

همه چیز... و همه کس را...

فراموش می کردم... " ایلهان برک "

 

پ ن : توی قرآن خوانده ام... یعقوب یادم داده است...

دلبرت وقتی کنارت نیست، کوری بهتر است! " حامد عسکری " 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1392ساعت 14:32 توسط Hakime|

پرنده‌ها موجودات خوش‌خیالی هستند

می‌دانند پاییز از راه می‌رسد

می‌دانند باد می‌وزد،

باران می‌بارد

اما خاطرات‌شان را می‌سازند...

پرنده‌ها همه‌چیز را می‌دانند..

اما، هر پاییز که می‌شود

قلب‌شان را برمی‌دارند و

به بهار دیگری کوچ می‌کنند...دنیا آن‌قدرها هم کوچک نیست

که بتوانی صداها را به خاطر بسپاری

و یادت بماند که در کدام خیابان،

روی کدام درخت

پرنده‌ای غمگین می‌خواند...

دنیا آن قدرها کوچک نیست

که آدم‌ها را با هم اشتباه نگیری

و بدانی دستی که عشق را میان موهای تو می‌ریزد

همان دستی‌ست

که به نشانه‌ی تسلیم بالا می‌رود

و با تکان از پشت پنجره‌ی قطاری از تو دور می‌شود..

نه، دنیا کوچک نیست

وگرنه من هر روز نشانی خانه‌ات را گم نمی‌کردم

و لابه‌لای سطرهای غمگین زندگی

به دنبال ِ دست‌های تو نمی‌گشتم..

دنیا اگر کوچک بود

کوه هم به کوه می‌رسید

من و تو که جای خود داریم..

دنیا آن‌قدرها هم کوچک نیست

که بتوانی صداها را به خاطر بسپاری

و یادت بماند که در کدام خیابان،

روی کدام درخت

پرنده‌ای غمگین می‌خواند...

دنیا آن قدرها کوچک نیست

که آدم‌ها را با هم اشتباه نگیری

و بدانی دستی که عشق را میان موهای تو می‌ریزد

همان دستی‌ست

که به نشانه‌ی تسلیم بالا می‌رود

و با تکان از پشت پنجره‌ی قطاری از تو دور می‌شود..

نه، دنیا کوچک نیست

وگرنه من هر روز نشانی خانه‌ات را گم نمی‌کردم

و لابه‌لای سطرهای غمگین زندگی

به دنبال ِ دست‌های تو نمی‌گشتم..

دنیا اگر کوچک بود

کوه هم به کوه می‌رسید

من و تو که جای خود داریم..

چه خوب است که این کلمه‌ها دیگر

ارث پدری کسی نیست

و با آن‌ها می‌توان

دنیاهای دور بهتری ساخت..

می‌توان دست بادبادکی را گرفت و

تا روزهای روشن کودکی دوید..

چه خوب است که می‌توان

قایقی نوشت و به پشت دریاها رفت..

می‌توان دیواری ساخت و

برای همیشه

پشت حرف‌های یک سطر قایم شد..

می‌توان نقطه‌ای گذاشت و برگشت...

من سخاوت را از پدرم به ارث برده‌ام

می‌توان برای هر آدم شعری نوشت و

نیمه‌شب به خواب‌اش بُرد..

می‌توان آن‌قدر با کلمات بازی کرد

تا خواب‌ات ببرد/

به خواب آدم‌هایی که با کلمات خوشبخت شده‌اند..

بگذار زندگی راه خودش را برود..

بگذار خیال کند که ما هنوز

برای گردش یک سال دیگر، یک روز دیگر، یک بوسه‌ی دیگر

به او وفادار خواهیم ماند...

بگذار نداند که ما در پریشانی پرسش‌هایمان

بارها با مرگ خوابیده‌ام...

ما برای زندگی،

نه به هوا نیازمندیم

نه به عشق،

نه به آزادی..

ما برای ادامه،

تنها

به دروغی محتاجیم که فریب‌مان بدهد..

و آن‌قدر بزرگ باشد

که دهان هر سوالی را ببندد...

" مریم ملک دار "

 

پ ن : خبرت هست؟ که از خویش خبر نیست مرا / گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا

گر سرم در سر سودات رود نیست عجب / سر سوای تو دارم غم سر نیست مرا

بی رخت اشک همی بارم و گل می کارم / غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا

"امیر خسرو دهلوی "

 

پ ن : دانلود " آهو " با صدای " حامد نیک پی "


 پ ن : با تشکرات ویژه از " فرشته "  و " نسترن " عزیز 

 

پ ن : ياد بعضي نفرات / روشنم مي‌دارد...

نام بعضي نفرات ، / رِزق رُوحم شده است

وقت هر دلتنگي / سُوي‌شان دارم دست

جرأتم مي‌بخـشد / روشنم مي‌دارد

" نیما یوشیج " 

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 1:2 توسط Hakime|

افسوس! ای که بار سفر بستی

کی می توانم از تو خبر گیرم؟

گفتی به من که باز نخواهی گشت

اما چگونه دل ز تو برگیرم؟

دیگر مرا امید نشاطی نیست

زین لحظه ها که از تو تهی ماندند

زین لحظه ها که روح مرا کشتند

وانگه مرا ز خویش برون راندند

گر شعر من شراره آتش بود

اینک به غیر دود، سیاهی نیست

گر زندگی گناه بزرگم بود

زین پس مرا امید گناهی نیست

آری، تو آن امید عبث بودی

کاخر مرا به هیچ راها کردی

بی آنکه خود به چاره من کوشی

گفتی که درد عشق دوا کردی

چشم تو آن دریچه روشن بود

کز آن رهی به زندگیم دادند

زلف تو آن کمند اسارت بود

کز آن نوید بندگیم دادند

اینک تو رفته ای و خدا داند

کز هر چه بازمانده، گریزانم

دیگر بدانچه رفته نیندیشم

زیرا از آنچه رفته پشیمانم

خواهم رها کنم همه هستی را

زیرا در آن مجال درنگم نیست

در دل هزار درد نهان دارم

زیرا دلی ز آهن و سنگم نیست...

" نادر نادرپور "

 

 

پ ن: تنهایی تلفنی ‌ست که زنگ می‌ زند مُدام

صدای غریبه ‌ای‌ ست که سراغِ دیگری را می‌گیرد از من!

یک‌ شنبه‌ سوت ‌وکوری ‌ست که آسمانِ ابری‌ اش ذرّه‌ ای آفتاب ندارد

حرف‌ های بی‌ ربطی‌ ست که سر می ‌بَرَد حوصله ‌ام را

تنهایی زل ‌زدن از پشتِ شیشه ‌ای‌ ست که به شب می‌رسد

فکرکردن به خیابانی ‌ست که آدم‌ هایش قدم‌ زدن را دوست می ‌دارند

آدم‌ هایی که به خانه می ‌روند و روی تخت می‌ خوابند و چشم‌هایشان را می ‌بندند امّا خواب نمی‌‌ بینند

آدم‌ هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌ آورند و نیمه‌ شب از خانه بیرون می ‌زنند

تنهایی دل ‌سپردن به کسی‌ ست که دوستت نمی ‌دارد

کسی که برای تو گُل نمی‌ خَرَد هیچوقت

کسی که برایش مهم نیست روز را از پشتِ شیشه‌ های اتاقت می ‌بینی هر روز

تنهایی اضافه ‌بودن‌ است در خانه ‌ای که تلفن هیچوقت با تو کار ندارد

خانه ‌ای که تو را نمی‌ شناسد انگار

خانه‌ ای که برای تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است

تنهایی خاطره ‌ای‌ست که عذابت می‌دهد هر روز

خاطره‌ ای که هجوم می ‌آوَرَد وقتی چشم ‌ها را می ‌بندی

تنهایی عقربه‌ های ساعتی ‌ست‌ که تکان نخورده‌ اند وقتی چشم باز می‌کنی

تنهایی انتظارکشیدنِ توست وقتی تو نیستی

وقتی... تو رفته‌ای از این خانه...

وقتی... تلفن زنگ می ‌زند امّا غریبه‌ ای سراغِ دیگری را می ‌گیرد...

وقتی... در این شیشه ‌ای که به شب می‌رسد خودت را می‌بینی هر شب...

                " دریتا کمو - ترجمه محسن آزرم "

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1392ساعت 11:28 توسط Hakime|

بی تو شکوفه های سحر وا نمی شود

بازآ که شب بدون تو فردا نمی شود

قفل دری که بین من و دست های توست

در غایت سیاهی شب وا نمی شود

ورد من است نام تو، هرچند گفته اند:

شیرین دهن، به گفتن حلوا نمی شود

عشق من و تو قصه تلخ مصیبت است

می خواهم از تو بگسلم اما نمی شود

ای مرگ همتی که دلِ دردمندِ من

دیگر به هیچ روی مداوا نمی شود

آتـــــش بگیر تا که ببینی چه می کشم

احساس سوختن یه تماشا نمی شود

قلبی که همچو مشعل نم دیده شد خموش

دیگر به هیچ بارقه گیرا نمی شود

درد مرا ز چهره خاموش کس نخواند

چون شعر ناسروده که معنا نمی شود

باید ز هم گسست قیود زمانه را

با کار روزگار مدارا نمی شود...

" عباس خیرآبادی "

 

پ ن: دلم تنگ است!

مثل لباس های سال های دبستانم،

مثل سال های ماموریت طولانی پدر،

که نمی فهمیدم...

وقتی می گویند کسی دور است،

یعنی... چقدر... دور اســــــــت...  " لیلا کردبچه "

 

پ ن: مرا دوست بدار!

به سانِ گذر از یک سمت خیابان

به سمتی دیگر،

اول به من نگاه کن...

بعد... به من نگاه کن...

و بعد،

بازهم مرا نگاه کن!         

                 " جمال ثریا،ترجمه سیامک تقی زاده "

 

پ ن:اگر مرا دوست نداشته باشی،

دراز می کشم و می میرم!

مــــــرگ!

نه سفری بی بازگشت است

و نه...

ناگهان محو شدن!

مــــــرگ!

دوست نداشتن توست،

درست آن موقع که باید... دوستم بداری...      " رسول یونان "

 

پ ن: بدلیل برخی مشکلات تا اطلاع ثانوی هیچ نظری تایید نمی شود!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت 0:53 توسط Hakime|

خوب من! اضطراب کافی نیست - جسدم را برایت آوردم

هی بریدی سکوت باریدم - بخیه کردی و طاقت آوردم

در تنم زخم و نخ فراوان است - سر هر نخ برای پرواز است

تا برقصاندم، برقصم من - او خداوند خیمه شب باز است

از تبار خروش و طغیان بود - رشته آتشفشانِ بر موهاش

چشم هایش عصاره خورشید - زیر رنگین کمان ابروهاش

با صدایش ترانه هایم را - یک به یک روبراه می کردم

مرده دست پاچه ای بودم - تا به چشمش نگاه می کردم

بدنش را چگونه باید گفت - ساده نیست آنچه در سرم دارم

من که در وصف یک سرانگشتش - یک لغت نامه واژه کم دارم

زندگی اتفاق خوبی بود - آخرش با نگاه بهتر شد

چشم هایت همیشه یادم هست - هر نگاهی به مرگ منجر شد

چشم هایت عقبق اصل یمن - گونه ها قاچ سیب لبنانی

تو بخندی شکسته خواهد شد - قیمت پسته های کرمانی

نرم رویاست جنس حلقومت - حافظ از وصف خسته خواهد شد

وا کن از دکمه دکمه ها بدنت - چشم شیراز بسته خواهد شد

سرو خوش قامت تراشیده - شاخه هایت کجاست پر بزنم؟

حیف از آن ساق پا که با بوسه - زخم محکم تر از تبر بزنم

از کدامین جهان سفر کردی؟ - نَسَبَت از کجای منظومه است؟

که به هر دانه دانه سلولت - جای یک جای دور معلوم است

مردم از دین خروج می کردند - تا تو سمت گناه می رفتی

شهر بی آبرو به هم می ریخت - در خیابان که راه می رفتی

زندگی کردمت بهانه من - غیر تو هر چه زنده را کشتم

چند سال است روزگار منی - مثل سیگار لای انگشتم

دور تا دورم ابر مشکوکی است - جبهه های هوای تنهایی

فصل فصلم هجوم آبان هاست - تف به جغرافیای تنهایی

مثل دوران خاله بازی بود - مثل یک مرد مرده خوانده شدم

ای خدای تمام شیطان ها - از بهشتی بزرگ رانده شدم

تو در ابعاد من جوانه زدی - عکس من! قاب بودنت بودم

تو به فکر خیانتت بودی - من به فکر سرودنت بودم

چشم خود را به دست خود بستم - تا عذاب سبک تری باشی

تا در اندوه رفتنت باشم - تو در آغوش دیگری باشی

دختر کوچه های تابستان - طعم شیرین و داغ خردادی

من خداوند بیستون بودم - تو به فکر کدام فرهادی؟

چشم هایت کجای تقویمند؟ - از چه فصلی شروع خواهی کرد؟

واژه واژه غروب زاییدم - از چه صبحی طلوع خواهی کرد؟

تو نباشی تمام این دنیا - مملو از مردهای بیمار است

تو نبودی اذیتم کردند - زندگی سخت کودک آزار است

خانه ام را مچاله ات کردم - جای خالیت روی تختم ماند

حسرت سیب های ممنوعه - روی هر شاخه درختم ماند

هر دو از کاروانِ آواریم - هر دوتا از تبار شک، یا نه؟

ما به فریاد هم قسم خوردیم - هردوتا درد مشترک، یا نه؟

گیرم از چنگ، جان به در ببری - گیرم از تن فرار خواهی کرد

عثل من هم فدای چشمانت - با جنونم چه کار خواهی کرد؟

سی و یک روز درد دربدری - سی و یک هفته خودکشی کردن

سی و یک ماه خسته ام کردی - سی و یک سال طاقت آوردن

در تکاپوی بودنت بودم - زخم های همیشه ام بودی

بت سنگین سنگ در هر دست - دشمن سختِ شیشه ام بودی

می روی نم نم و جهانم را - ساکت و سوت و کور خواهی کرد

لهجه کفش هات ملتهبند - بی شک از من عبور خواهی کرد

در همین روزهای بارانی - یک نفر خیره خیره می میرد

تو بدی کردی و کسی با عشق - از خودش انتقام می گیرد

خبرم را تو ناشِنیده بگیر - بدنت را به زنده ها بسپار

کودکت هم مرید چشمت شد - نام من را بروی او بگذار

بعد مرگم سری به خانه بزن - زندگی تر کنی حضورم را

تا بیایی شماره خواهم کرد - ردپاهای دُور گورم را

آخرم را شنیده ای اما - در دلت هیچ التهابی نیست

با تو مرگ و بدون تو مرگ است - عشق را هیچ انتخابی نیست

" علیرضا آذر "

 

پ ن:

 

 

پ ن: رنج عظيمی است، وقتي به يادم مي‌آورم كه چه چيزهای فراواني را...

هنوز به تو نگفته‌ام...! " آنتوان دوسنت اگزوپری "


نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 17:6 توسط Hakime|

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

گل از تو گلگون تر

امید از تو شیرین تر.

نمی شود پاییز

فضای نمناک جنگلی اش

برگ های خسته ی زردش

غمگین تر از نگاه تو باشد.

نمی شود، 

می دانم، 

نمی شود آوازی

که مرد روستایی و عاشق

با صدایی صاف

در اعماق دره می خواند

در شمال شمال

رنگین تر از صدای تو باشد

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.

 و - صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه

و - صدای عابر پیری که آب می خواهد

به عمق یک سلام تو باشد

شب هنگام

که خسته ایم از کار

که خسته ایم از روز

که خسته ایم از تکرار.

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.

نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب

در آن زمان که روح دردمند ولگردم

بستری می جوید

بالینی می خواهد

تا شاید دمی بیاساید

نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب

و این روح دردمند ولگرد

باز هم کوله را زمین نگذارد

و سر را بر زانوی مهربانی تو.

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

شکوفه از تو شاداب تر

پاییز از تو غمگین تر.

نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد

نمی شود که تو باشی ترانه هم باشد

نمی شود که تو باشی گلدان یاس هم باشد

نمی شود که تو باشی بلور هم باشد

نمی شود که شب هنگام

عطر نگاه تو باشد

"محبوبه های شب" هم باشند.

نمی شود که تو باشی, من عاشق تو نباشم

نمی شود که تو باشی

درست همین طور که هستی

و من, هزار بار خوبتر از این باشم

و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم.

نمی شود... می دانم...

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...

                        " نادر ابراهیمی "


پ ن: چشمان تو گل آفتابگردانند

به هر کجا که نگاه کنی...

خدا آنجاست. "حسین پناهی"

عاشقانه.عشقولانه.عشق.رویایی 

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 0:46 توسط Hakime|

وقتی نیستی

در شهرها در خیابانها

دنبالت می گردم

گل قشنگم!

و هر تکه ات را در زنی می یابم

همه ی نام ها تویی

همه ی چهره ها تویی

تمام صداها از توست.

دیروز چشم هایت را

در قطاری دیدم

که نگاهم کرد و گذشت

امروز حوله بر تن

در راهرو ایستاده بودی

با موهای خیس و همان خنده ها

فردا لب هات را پیدا می کنم

شاید هم دست هات.

مثل تکه های پازل

هر روز بخشی از تو رو می شود

گونه ای، رنگی، رویی،

دستی، لبخندی، مویی،

نگاهی...

گاهی عطر تنت

می پیچد در سرم

دلم می ریزد

در هر کس نشانه ای داری

همه را نمی توانم در یکی جمع کنم

همه را یکجا می خواهم...

اصلاً ...

تو را می خواهم.

                    عباس معروفی 

پ ن:

آمدی رفت ز دل صبر و قرارم بنشین*بنشین تا به خود آید دل زارم بنشین

دل و دین بردی و اکنون پی جان آمده ای*بنشین تا به تو آن هم بسپارم بنشین

آمدی کز غم بیرون ز شمارم پرسی؟*بنشین تا به تو یک یک بشمارم بنشین

از برم رفتی و می میرم از این غم باری*به کنارم ننشستی به مزارم ... بنشین

                                                                      " داعی انجدانی" 

پ ن: برای من

دوست داشتن

آخرین دلیل دانایی است

اما هوا همیشه آفتابی نیست

عشق همیشه علامت رستگاری نیست

و من گاهی اوقات مجبورم

به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم

چقدر خیالش آسوده است

چقدر تحمل سکوتش طولانی ست

چقدر...   " سید علی صالحی"

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 23:17 توسط Hakime|

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ...

نه ...

از آن پاک تری !

تو بهاری ...

نه ...

 بهاران از توست

از تو می گیرد وام

هر بهار این همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو

سبزی چشم تو

دریای خیال

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز

مزرع سبز تمنایم را

ای تو چشمانت سبز

در من این سبزی هذیان از توست

زندگی از تو و...

مرگم از توست...

" حمید مصدق "


پ ن: درست نمی دانم! ولی... می گویند:

حوا بود که سیب را تعارف کرد!

و چرا آدم خورد؟؟؟

ساده نبود... عاشق بود...

نمی دانم! اما...

حوا برایش با ارزش بود. باارزش تر از بهشتی که میگویند مفت از دست داد...

 

پ ن: داشتم نگاهت مي کردم...

نگاهت مي کردم...

گفتم واي! چه زيبا شده اي! بانوي من!

دستم را گرفتي

خدا گفت: چه لحظه‌ي باشکوهي

شماها عشقبازي کنيد، من هم خدا مي شوم

و خلقت جهان را شروع کرد

سه روزش صرف اندام تو شد،

سه روزش خرج دست هاي من

روز هفتم صداي تو را جوري درآورد که... تا ابد دلم بريزد ...    " عباس معروفی "

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 2:38 توسط Hakime|

مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات

روی میزت راه می دهی؟

می شود وقتی می نویسی

دست چپت توی دست من باشد؟

اگر خوابم برد

موقع رفتن

جا نگذاری مرا روی میز!

از دلتنگیت می میرم...

وقتی نیستی

می خواهم بدانم چی پوشیده ای

و هزار چیز دیگر

تو بگو

چطور به خودم و خدا

کلافه بپیچم

تا بیایی؟

خنده های تو

کودکی ام را به من می بخشد

و آغوش تو

آرامشی بهشتی 

و دست های تو

اعتمادی که به انسان دارم

.

.

.

چقدر از نداشتنت می ترسم..

" عباس معروفی "


پ ن: و تو...

تو انتخاب من نبودی، سرنوشتم بودی...

تنها انگیزه ماندنم در این زندگی بی اعتبار... !


پ ن: نه از تو می گذرم و نه از عشقت،

تمام دنیا جمع شوند و بخواهند تو را از من بگیرند... نمی توانند...

آرامش وجود م

بگذار حسودان هر چه می خواهند بگویند... بگذار دق کنند...

جز تو... تمام دنیا...

 پــــــَــــــــر!


پ ن: یک پست خیلی خیلی خیلی ویژه، تقدیم به بهترینِ زندگیِ من...

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 0:12 توسط Hakime|

اکنون چهار سال تمام است که باران می بارد،

بر زمینی که سراسر بلوط است و

اُکالیپتوس است و

سپیدارهای بلند!

درخت سیب است و انجیر است و زیتون...

کلاغی بر شاخه انجیری نشست

و ما در چنین هشت ماهه گی دگردیسی مان

در قالب انجیری خورده شدیم!

تو با من بودی و من با تو!

تو در من بودی و

من در تو!

و هنوز کلاغ سیاه نبود!

بلوطِ تنومند، توصیف نمی شد!

وعطر اُکالیپتوس نامی نداشت!

باران، خیس نمی بارید!

سیب میوه نبود 

وانجیر، بی نامِ انجیرشب را به روز می کشاند و روز را به شب

و زیتون نمادِ هیچ چیز نبود،

که توصیفُ اسمُ استعاره و نمادُ رنگ، نیاز انسان بود

و انسان نبود... هنوز!

مُردیم همراه با یک کلاغ در ساحل یک روز خشک،

تا این پایان دگردیسی مان باشد...

برای زایش نهائی انسان

در هیئت آشنای این روزها مُردیم...

- آری -

و زمان همچنان بی نام، 

در چرخه مقتدرات می گذشت!...

.

.

.

ما به زودی به دنیا می آمدیم...

" ؟ " 


پ ن : وقتی کسی در کنارت هست، 

خوب نگاهش کن

به تمام جزئیاتش...

به لبخند بین حرف هایش...

به سبک ادای کلماتش،

به شیوه ی راه رفتنش، نشستنش...

به چشم هایش خیره شو...

دست هایش را به حافظه ات بسپار...

گاهی آدم ها... انقد سریع میروند، 

که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند...

Photo

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 11:32 توسط Hakime|

تو نیستی که ببینی ،

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن تبسم شیرین

به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها

لب حوض

درون آینه پاک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو در ترانه من

تو نیستی که ببینی چگونه میگردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار ...

جواب می شنوم !

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه در این خانه است

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو ، یاد همه چیز را رها کرده است

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمارست

دو چشم خسته من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان ، همیشه بیدارست ...

تو نیستی که ... ببینی ...

" فریدون مشیری "

 

پ ن : تـــو نباید " دعای مـن " باشی !

از خـدا خواستم ، مـوافق بود !

مـیـتوانی خــدای من باشی ...

 

پ ن : اگر ازت دور نباشم

چه جوري برايت دلتنگي كنم ؟

گل قشنگم !

اگر كنارت نباشم

بوي گل و طعم بوسه هات

يادم مي رود

بودن يا نبودن

پلك زندگي ماست

در يكي تاب ميخوريم

در يكي بي تاب ميشويم

و من

در هر پلكي

يكبار ديدنت را ميبازم ...

" عباس معروفی "

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 21:47 توسط Hakime|


آخرين مطالب
» بهار نشد !
» خسته ام
» نیست !
» یک نفر ...
» همه چیز داشت خوب پیش می رفت ...
» عاشق که باشی ...
» ماه و ماهی
» خاطره
» بهار
» اردیبهشت غمگین ...

Design By : RoozGozar.com