X
تبلیغات
... زیباترین شعرهایی که تا به حال خوندم

... زیباترین شعرهایی که تا به حال خوندم

... هر کس روزنه ایست به سوی خداوند . اگر اندوهناک شود ، اگر ... به شدت اندوهناک شود

اشتباه اول من و تو یک نگاه بود

عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود

گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است

اینکه کلبه من از غم تو روبراه بود

می دویدم و میان کوچه جار می زدم

های های گریه بود و اشک و درد و آه بود

گاه گریه می شدیم و گاه خنده مثل شوق

این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود

جنگ بر سر من و خدا و عشق بود و سیب

سیب بی گمان در این میانه بی گناه بود

هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم

ردی از عبور سرد آفتاب و ماه بود

آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا

با حضور آفتاب ، روز من سیاه بود ؟

اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب

بر غریبی من و تو بهترین گواه بود

هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم

مانده ام کجا ، کجای کار اشتباه بود

" محمد حسین بهرامیان "

 

 

پ ن : آن شب دلم را ؟ نه ! مرا گم کرده بودم

او بود و من ، من دست و پا گم کرده بودم

صد جانماز آورد می ترسم بگویم ...

در خانه اش من قبله را گم کرده بودم    " محمد حسین بهرامیان "

 

پ ن : همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته است ،

بیگانه می یابد ! " آلبرکامو "

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 22:49 توسط Hakime

دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در

در مُشت گرفته مُچ دست پسرم را

یا رب به چه سنگی زنم از دست غریبی 

این کلّه پوک و سر و مغز پکرم را

هم در وطنم بار غریبی به سر دوش

کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را

من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز

چون شد که شکستند چنین بال و پرم را ؟!

رفتم که به کوی پدر و مسکن مألوف

تسکین دهم آلام دل جان بسرم را

گفتم به سرِ راهِ همان خانه و مکتب

تکرار کنم درس سنین صغرم را

گر خود نتوانست زدودن غمم از دل 

زان منظره باری بنوازد نظرم را

کانون پدر جویم و گهواره مادر

کانِ گهرم یابم و مهد هنرم را

تا قصّه رویین تنی و تیر پرانی است

از قلعه سیمرغ ستانم سپرم را

با یاد طفولیّت و نشخوار جوانی

می رفتم و مشغول جویدن جگرم را

پیچیدم از آن کوچه مأنوس که در کام

باز آورد آن لذّت شیر و شکرم را

افسوس که کانون پدر نیز فرو کُشت

از آتش دل باقی برق و شررم را

چون بقعه اموات فضائی همه خاموش

اخطار کنان منزل خوف و خطرم را

درها همه بسته است و به رُخ گرد نشسته 

یعنی نزنی در که نیابی اثرم را

در گرد و غبار سر آن کوی نخواندم

جز سرزنش عمر هبا و هدرم را

مَهدی که نه پاس پدرم داشته زین پیش

کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را

ای داد که از آن همه یار و سر و همسر

یک در نگشاید که بپرسد خبرم را 

یک بچّه همسایه ندیدم به سر کوی 

تا شرح دهم قصّه سیر و سفرم را

اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن

پنهان که نبیند پسرم اشک ترم را

می خواستم این شِیب و شبابم بستانند

طفلیم دهند و سر پُر شور و شرم را

چشم خردم را ببرند و به من آرند

چشم صِغرم را و نقوش و صُوَرم را

کم کم همه را در نظر آوردم و ناگاه

ارواح گرفتند همه دور و برم را

گویی پی دیدار عزیزان بگشودند

هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را

یکجا همه گمشدگان یافته بودم 

از جمله (حبیب) و رفقای دگرم را

این خنده وصلش به لب ، آن گریه هجران

این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را

این ورد شبم خواهد و نالیدن شبگیر

وآن زمزمه صبح و دعای سحرم را

تا خود به تقلّا به در خانه کشاندم 

بستند به صد دایره راه گذرم را

یکباره قرار از کف من رفت و نهادم

بر سینه دیوار درِ خانه سرم را

صوت پدرم بود که می گفت چه کردی؟ 

در غیبت من عائله دربدرم را

حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت

تا باز دهم شرح قضا و قدرم را

فی الجمله شدم ملتمس از در به دعائی

کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را

اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم

کز دل بزدود آن همه زنگ و کدرم را

ناگه پسرم گفت چه می خواهی از این در ؟!

گفتم : پسرم ! بوی صفای ... پدرم را ...

" شهریار "

 

پ ن : مصرع آخر بدجور دل رو میلرزونه ...

 

پ ن : بین مرگ و زندگی جایی ست ... که من سال هاست ... به آن پناه برده ام !

 

پ ن : روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند...

روز و شب دارد .

روشنی دارد . تاریکی دارد .

کم دارد . بیش دارد .

دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده ...

تمام می شود ...

بهار می آید !

               " محمود دولت آبادی "

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 20:50 توسط Hakime

دودلم اول خط نامِ خدا بنویسم ... یا که رندی کنم و ... نام " تو " را بنویسم ...

 

پیش از آنی که با غزل آیی ، دفترم شوره زار ماتم بود

ماه بر کوی دل نمی تابید ، خانه ام انتهای عالم بود

کنج آیینه ام نمی خندید ، برق سوسوی کوکب بختم

بی سحرگاه خنده خیسَت ، باغ بی باغ ... قحط شبنم بود ...

تا رسیدی خدا تبسم کرد ، با عبور تو کوچه پیدا شد

قبل از آنی که بگذری از دل ، عطر در انحصار مریم بود

محو شب مانده بودم و مبهوت ، از خیالی که با تو زیبا شد

قد کشیدی از عمق احساسم ، لرز قلبم چو شانه بم بود

بین عقل و جنون غزل رویید ، شانه در شانه خستگی خوابید

دست عشقت چه قدرتی دارد ، کارد آن سوی استخوانم بود

چشم هایت مرا صدا می کرد ، روح من سر به زیر می انداخت

رد شدم آزمون جرات را ، درصد عشق بازی ام کم بود

ماه بین من و تو قسمت شد ، عشق از روی سادگی خندید

جای انگشت های حوا ماند ... روی سیبی که دست آدم بود ....

" عباس کریمی "

 

پ ن : با عشق می شود به خدا رسید ... از همین خیابان ،

با همین خنکای شبانگاهی که از سمت این زمستان می وزد.

با عشق می شود گفت : سلام ! حال کسی را پرسید .

به گل های باغچه آب داد و اصلا نگران نبود .

این عشق از کجا آمده که معجزه می کند . بوی سیب می دهد و عطر گل محمدی .

بک جور اعتماد به تمام کائنات .

انگار همه عاشقانه ها هم صدا شده اند تا ضربان قلب تو را تنظیم کند و ...

لرزش دست و دل مرا ...

با عشق می شود در شب میلاد تو در آسمان ، قرص کامل ماه را به فنجان چای مهمان کرد .

من عاشقم ...

تو خود عشقی ...

پس بی دلیل نیست که امشب می شود به خدا رسید ...    " شهاب حسینی "

 

پ ن :

I cannot sleep tonight , I have you on my mind ,

Even the wind is calling your name

Though you are far away , I feel that you are near ,

Whispering words from over the sea ,

And if you wake in your night , remember that I will be here

And like the same sun, that's rising on the valley with the dawn ,

I will walk with your shadow and keep you warm ,

And like the same moon, that's shining through my window here tonight ,

I will watch in your darkness , and bring you safely to the morning light

Where there is love like this, forever , for all time ,

I will be there, wherever you lie ,

And where there are hearts that live together in one soul ,

Nothing on earth will keep us apart,

And if you're crying inside , remember that I will be here

And like the same sun that's rising on the valley with the dawn ,

I will walk with your shadow and keep you warm ,

And like the same moon that's shining through my window here tonight ,

I will watch in your darkness, and bring you safely to the morning light ;

I Love you , I love you , I love you

And if you're crying inside , remember that I will be here

And like the same sun, that's rising on the valley with the dawn ,

I will walk with your shadow and keep you warm ,

And like the same moon that's shining through my window here tonight ,

I will watch in your darkness and bring you safely to the morning light

Same sun , same moon ,

Same sun , same moon ,

Same soul , same heart ,

Same World , same stars - you will be forever in my world

Same sun , same moon ,

Same sun , same moon ,

Same soul , same heart , oh , I love you I love you I love you ,

Same world , same stars - you will be forever in my heart

 

پ ن: امروز روزیه که خدا تو رو برای من آفرید ...

و سال ها بعد همه اتفاقات رو طوری کنار هم چید ،

که شاید اولش خیلی بیرحمانه و بی منطق به نظر می رسید ولی ...

چند سال بعد معلوم شد حکمت تمام اون اتفاقات بد و خوب برای من و تو فقط یه چیزه ...

" رسیدن ما به هم "

می دونم که خدا می خواد من و تو با هم باشیم ، یکی بشیم ، همیشگی بشیم ...

می دونم ...

خدا ما رو برای هم آفریده ...

حتی با وجود حسادت ها و سنگ اندازی های دوست و دشمن !

پس باید بگم ...

عزیزِ من !

قدرتو می دونم ، خستگی هات و می فهمم ، فداکاری هات و هیچوقت از یاد نمی برم ...

و می خوام اونقدر خوب بشم که بدی ها رو با من از یاد ببری ...

میدونم که با کمک عشقت می تونم ...

روزت مبارک ...

*** تک تک جملات این آهنگ ها تقدیم به مهربان ترینم ( زندگی با تو زیباترم میشه... )

 

 the same sun - کریس دی برگ

" مرد رویایی " - هلن

 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 23:59 توسط Hakime

بعد از تو از هر قطره باران بدم آمد

از جاده های ابریِ گرگان بدم آمد

گفتم که پا خوردی و زیبایی ! ولی ... بانو !

بعد از تو من از قالی کرمان بدم آمد

چشمان تو هم رنگِ جنگل های انبوهند

بعد از تو از سرسبزیِ گیلان بدم آمد

بعد از تو از هر کس که می خندید ، رنجیدم

از پسته خندان رفسنجان بدم آمد

تو خاطرات زیرِ باران با خودت داری

بعد از تو ، من از عشق ... از باران ... بدم آمد

" حسن حسن پور "

 

پ ن : به جز حضور تو ،

هیچ چیزِ این جهانِ بیکرانه را

جدی نگرفتم ... حتی عشق را !  " حسین پناهی "

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 20:20 توسط Hakime

مادر ! گناه زندگیم را به من ببخش

زیرا اگر گناه من این بود ، از تو بود

هرگز نخواستم که ترا سرزنش کنم

اما ترا به راستی از زادن چه سود ؟

در دل مگو که از تو و رنج تو آگهم

هرگز مرا چنانکه خودستی گمان مدار

هرگز فریب چهره آرام من مخور

هرگز سر از سکوت مدامم گران مدار

من آتشم که در دل خود سوزم ای دریغ

من آتشم که در تو نگیرد شرار من

دردم یکی نبود که زودش دوا کنی

آن به که دل نبندی ازین پس به کار من

مادر ! من آن امید ز کف رفته ی توام

کز هر چه بگذری ، نتوانی بدو رسید

زان پیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه

مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید

هر شب که در به روی من آهسته واکنی

در چشم خوابناک تو خوانم ملامتت

گویی به من که باز چه دیر آمدی ، چه دیر

بس کن خدای را که تبه شد سلامتت

از بیم آنکه رنج ترا بیشتر کنم

می خندمت به روی و نمی گویمت جواب

مادر ! چه سود ازین که بهم ریزم این سکوت ؟

مادر ! چه سود از این که براندازم این نقاب ؟

تا کی بدین امید که ره در دلم بری

بندی نگاه خود به نگاه خموش من ؟

تا کی همین که حلقه به در آشنا کنم

آهنگ گام های تو آید به گوش من ؟

مادر ! من آن امید ز کف رفته توام

درد مرا مپرس و گناه مرا ببخش

دانی ، خطای بخت من است آنچه می کنم

پس این خطای بخت سیاه مرا ببخش

مادر ! تو بی گناهی و من نیز بی گناه

اما سزای هستی ما ، در کنار ماست

از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم

وین درد ، درد زندگی و روزگار ماست

" نادر نادرپور "

 

پ ن : مردم چه می کنند که لبخند می زنند ؟ *** غم را نمی شود که به رویم نیاورم

حال مرا مپرس که هنجارها مرا *** مجبور می کنند بگویم که : بهترم ...

                                                                           " نجمه زارع "

پ ن : موهاش دریا بود ... دنیامو زیبا کرد ...

                 فهمید دیوونه ام ... موهاشو ... کوتاه کرد !   

                               دانلود " دریا " با صدای " رستاک "

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1392ساعت 11:33 توسط Hakime|


آخرين مطالب
» عشق های جریمه
» تمام می شود
» 14 اسفندِ من ...
» بعد از تو ...
» دردِ زندگی
» سبزِ آبیِ کبودِ من
» خدایا
» همین خوبه
» دروغ ...
» انتظار

Design By : RoozGozar.com