... زیباترین شعرهایی که تا به حال خوندم

... هر کس روزنه ایست به سوی خداوند . اگر اندوهناک شود ، اگر ... به شدت اندوهناک شود

من باهارم تو زمين

من زمينم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‎كنه

ميون جنگلا تاقم مي‎كنه

تو بزرگي مث شب

اگه مهتاب باشه يا نه

تو بزرگي

مث شب

خود مهتابي تو اصلا، خود مهتابي تو

تازه، وقتي بره مهتاب و هنوز

شب تنها

بايد

راه دوري رو بره تا دم دروازه‎ روزـ

مث شب گود و بزرگي

مث شب

تازه، روزم كه بياد

تو تميزي

مث شبنم

مث صبح

تو مث مخمل ابري

مث بوي علفي

مث اون ململ مه نازكي

اون ململ مه

كه رو عطر علفا، مثل بلاتكليفي

هاج و واج مونده مردد

ميون موندن و رفتن

ميون مرگ و حيات

مث برفايي تو

تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه

مث اون قله‎ مغرور بلندي

كه به ابراي سياهي و به باداي بدي مي‎خندي…

من باهارم تو زمين

من زمينم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‎كنه

ميون جنگلا تاقم مي‎كنه 

      " احمد شاملو "

 

پ ن : شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند ، عشق بورز به آن ها که دلت را شکستند ،

دعا کن برای آنان که نفرینت کردند ، درخت باش به رغم تبرها ، بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا با

ماست ... ( کوروش کبیر )

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 15:45 توسط Hakime|

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

ز غم‌های دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم، ز تو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناهست ببین غرق گناهم

دو دست دعا فرا برده‌ام بسوی آسمانها

که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها

چو نیلوفر عاشقانه چونان می‌پیچم به پای تو

که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو

بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد ؟!

به آه و زاری اگر نپذیری شکست دلم را دگر که پذیرد ؟!

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 11:42 توسط Hakime|

ای معنی عشق

ای یاد تو در خاطر من جاودانه 

ای بی تو چشمم چشمه اشک شبانه

ای روشنایی ، ای چراغ زندگانی

ای رفته در ابر سیاه بی نشانی

وقتی تو رفتی ...

از مشرق لب ها طلوع خنده ها رفت

از دست من وز دست ما آینده ها رفت

وقتی تو رفتی ...

مهتاب بام آسمان کمرنگ تر شد

وقتی تو رفتی ...

دنیا به چشمم از قفس هم ... تنگ تر شد

وقتی تو رفتی ...

 اندوه شوق زندگی را از دلم برد

وقتی تو رفتی ... 

برگ درختان زرد شد ، خورشید افسرد

وقتی تو رفتی ...

مرگ خندید

در جمع ما انگیزه های زیستن مرد 

  از باد پرسیدم : کجا رفت ؟!

گفتا که : من هم در پی آن رفته از دست

سر تاسر دنیا خزیدم 

  اندوه ، اندوه

او را ندیدم !

از شب سراغت را گرفتم

شب گفت : افسوس 

  او ماه من بود 

  من هم به امید طلوعش ماه ها تاریک ماندم

همراه مرغ حق به یادش نغمه خواندم

خود را به دریا ها و صحرا ها کشاندم

با یاد او در هر قدم اشکی فشاندم

در دشت های دور و نا پیدا دویدم

او را ندیدم !

با ماه گفتم : ماه من کو ؟

رنگش پرید و زیر لب گفت :

بر بام و روزن های عالم سر کشیدم

شب تا سحر سر تا سر دنیا دویدم

در لا بلای برگ جنگل ها خزیدم

با جست و جو ها خستگی ها شبروی ها

او را ندیدم

از رعد پرسیدم ز نامت

فریاد او در گنبد افلاک پیچید

چون مادران داغدیده ناله سر کرد

با ابر گفتم قصه ات را

روی زمین را در غمت از گریه تر کرد

ای یاد تو در خاطر من جاودانه

ای بی تو من همسایه اشک شبانه

وقتی تو رفتی ...

اندوه شوق زندگی را از دلم برد

وقتی تو رفتی ...

برگ درختان زرد شد خورشید افسرد

وقتی تو رفتی ...

 مرگ ... خندید

در جمع ما انگیزه های زیستن مرد ...

" مهدی سهیلی "

 

پ ن : آخرین جمعه ساله ...

به یاد دایی همیشه عزیزم ، به یاد مریم ، به یاد همه از دست رفته ها ...

( خدایا ! هواشون رو داشته باش . )

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 16:3 توسط Hakime|

دل خسته ام از این اتاق چند در چند

یک آسمان چند است آقا ؟ بال و پر چند ؟

آقا اجازه ! عید یعنی چه ؟ چه روزی ؟

من از پدر پرسیده ام دیروز ، هرچند

او هم نمی داند حساب روز و شب را

می پرسد از من خواب راحت تا سحر چند؟

تا اینکه سهم هر کسی یک لقمه باشد

اکرم بگو دست پدر تقسیم بر چند ؟

می پرسد از من حاصل عمر خودش را

می گویمش اندوه ما را ضرب در چند ...

        " غلامعلی شکوهیان "

 

پ ن ۱ :

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود!
         " قیصر امین ‌پور"

 

پ ن ۲ : خواستم بنویسم ولی ... دیدم زبونم بند اومد ! پس فقط ...

- سکوت -

خدایا ! کمکم کن ، تنهام نذار .

          " نوروز مبارک "

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 14:58 توسط Hakime|

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می‌رود
 
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
 
من مانده‌ام مهجور از او بيچاره و رنجور از او
 
گويی که نيشی دور از او در استخوانم می‌رود
 
گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون
 
پنهان نمی ‌ماند که خون بر آستانم می‌رود
 
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
 
کز عشق آن سرو روان گويی روانم می‌رود
 
او می‌رود دامن کشان من زهر تنهايی چشان
 
ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم ميیرود
 
برگشت يار سرکشم بگذاشت عيش ناخوشم
 
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود
 
با آن همه بيداد او وين عهد بی ‌بنياد او
 
در سينه دارم ياد او يا بر زبانم می‌رود
 
بازآی و بر چشمم نشين ای دلستان نازنين
 
کاشوب و فرياد از زمين بر آسمانم می‌رود
 
شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم
 
وين ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود
 
گفتم بگريم تا ابل چون خر فروماند به گل
 
وين نيز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود
 
صبر از وصال يار من برگشتن از دلدار من
 
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود
 
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعی سخن
 
من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم می‌رود
 
سعدی فغان از دست ما لايق نبود ای بی‌وفا
 
طاقت نميارم جفا کار از فغانم می‌رود
 
" سعدی "
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 23:13 توسط Hakime|


آخرين مطالب
» همه چیز داشت خوب پیش می رفت ...
» عاشق که باشی ...
» ماه و ماهی
» خاطره
» بهار
» اردیبهشت غمگین ...
» جنگ
» بهانه
» عشق های جریمه
» تمام می شود

Design By : RoozGozar.com