اردیبهشت غمگین
روي مه پيكر او سير نديديم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت
بس که ما فاتحه و حرزیمانی خواندیم
وز پیش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد
دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت
شد چمان در چمن حسن لطافت لیکن
در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
" حافظ "
پ ن : همیشه در مسافرت ، امن ترین و راحت ترین و آرامش بخش ترین جا برای من ،
خانه مادربزرگ بود ...
خانه ای که هر عید و تابستان وقتی برای اولین بار واردش می شدیم ،
با روی مهربان و لبخند شیرین و موهای همیشه بافته شده اش مواجه می شدیم ...
و وقتی برای آخرین بار از آن خارج می شدیم ، آخرین صحنه ای که می دیدیم مادربزرگ بود
که کاسه آب به دست ما را بدرقه می کرد و من با حسرت به خود می گفتم :
باز هم چه زود گذشت ...
بعد از رفتن ناگهانی دایی ، مادربزرگ شکست ...
روزی نبود که یادی از " رضا " نکند و اشک نریزد و نگوید که :
چرا من ماندم و رضا رفت ؟؟
و بالاخره ، باز هم در اردیبهشت ( همان ماهی که چند سال پیش رضا رفت ) مادربزرگ ...
رفت .
به همان جایی که پدربزرگ رفت ، به همان جایی که دایی رفت .
همیشه می ترسیدم و می ترسم از روزی که عزیزی را از دست دهم .
همیشه وقتی مادربزرگ را می دیدم ، وقتی سرفه هایش را ، ناله هایش را می شنیدم ، در دلم
می گفتم :
خدایا ! خودت حفظش کن . خدایا طاقت دلتنگی ای به وسعت عمرم را ندارم ...
ولی حیف ...
دنیای بی رحمی است . قانون وحشتناکی که هیچ نمی فهممش .
این روزها بیشتر و بیشتر از گذشته به مرگ فکر می کنم .
به زمان لعنتی که تندتر از باد می گذرد . به مشغله های کوچک و بزرگ و مسخره ای که من
را از عزیزانم غافل می کند و همیشه فراموش می کنم که از هم جدا می شویم ...
وقتی که دیگر خیلی دیر شده است ...
از خودم راضی نیستم . از زندگی ام . از کارهایم . از رفتارهایم . از فکرم . از خوردنم .
از خوابیدنم . از نفس کشیدنم . از ... از همه چیز ...
کاش من هم ... قبل از مرگم ... آنقدر از گذشته ها راضی باشم که با خیال راحت منتظر مرگ
بنشینم و با خیال راحت حتی آرزویش را بکنم . آنقدر که دیگر شب ها از فکر کردن به آن
بی خواب نشوم .
آنقدر که مثل مادربزرگ ... آرام سرم را زمین بگذارم ... و چشم که باز می کنم ببینم
خوشبخت تر از همیشه ام .
خدایا دایره عزیزانم که پیش خودت بردیشان دارد کم کم بزرگ می شود ها ...
پ ن : احساس می کنم ، همه خاطرات کودکی ام ، پنجشنبه ، صبح ، دفن شد .
پ ن : سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه ؟ / زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه ؟
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست / این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه ؟
خود رسیدیم به جان ، نعش عزیزی هر روز / دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه ؟
پ ن : اگر گذرتون خورد و اگر مقدور بود ... فاتحه ای لطفا ...
** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.