یار

اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت

زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت

دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی

دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت

درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد

که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت

دهانت جوجه‌هایش را پریدن گر بیاموزد

کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت

بدین سان که من و تو از تفاهم عشق می‌سازیم

از این پس عشق‌ورزی هم، قراری تازه خواهد یافت

من و تو عشق را گسترده‌تر خواهیم کرد، آری

که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت

تو خوب مطلقی، من خوب‌ها را با تو می‌سنجم

بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت

جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو

به چشم خسته‌ام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت

- حسین منزوی -

ح ن: زندگی، یعنی مجموعه ای از تجربه ها و واقعیت هایی که توی جامعه و اطرافیان می‌دیدم، بهم یاد داده بود که ازدواج یعنی خودت رو رها کردن و اسیر دیگری و بدتر از اون، اسیر جمع‌های مردسالارانه سنتی ایران شدن!
این شاید برای کسایی که از اول هم خودشون رو نداشتن و از خودشون فراری بودن، یا کسایی که برای تحقق آرزوهاشون دنبال کسی غیر از خودشون می‌گردن خوشایند به نظر برسه!
ولی برای منی که مدت‌ها بود روند آشتی با خودم رو طی کرده بودم، منی که برای پر کردن تنهاییم نیاز به کسی نداشتم و دنیای خودم به اندازه کافی جذاب بود، ازدواج یه تغییر ترسناک بود!
ولی "تو" بهم ثابت کردی که اشتباه می‌کردم.
راستش رو بخوای توی این مدت بارها سر اتفاقات مختلف تعجب کردم و توی دلم با لبخند گفتم: "اِ! پس اینجوری هم می‌شد؟"
تو برای من بیشتر از همسر، یه دوست بودی.
و آدم باید خیلی خوشبخت باشه که با دوست صمیمیش تو یه خونه زندگی کنه :)

ح ن: "می‌تونم کنارت خودم باشم".
می‌دونم که باید ماسک قوی بودن رو به چهره بزنم و برم بین آدمایی که ممکنه هر لحظه رنگ عوض کنن،
برم بین کسایی که یاد گرفتم هیچوقت از یک رنگ بودن و یکی بودن ظاهر و باطنشون مطمئن نباشم،
ولی می‌دونم که بعدش،
می تونم از در خونه بیام تو،
و ماسک قوی بودنم رو درست مثل کفش‌هام جلوی در جا بذارم.
می‌تونم خودم رو برات سانسور نکنم.
می‌تونم روت حساب کنم.
می‌تونم کنارت باز هم رشد کنم.
تولدت مبارکمون باشه یار :)

پیام‌آور عرفان

از سر خاک ِ تو برمی‌گشتم:

خاک پاکی که تو را در بر داشت

آسمان مرثیه‌ای نیلی بود

دشت، رنگ غم و خاکستر داشت

تو در اندیشه‌ی من چشمه‌ی جوشان بودی

***

زیر آن قُبه که همچون سر سبز

رُسته بود از وسط گُرده‌ی کوه

در کف آجری سرخ حیاط

که مدام از تب خورشید کویری می‌سوخت

آبی از کوزه، تو گویی، به زمین ریخته بود

زیر آن لکه‌ی نمناک، تو پنهان بودی

گور تو سنگ نداشت

تو به گمنامی گل‌های بیابان بودی

***

آه سهراب! در آغاز برومندی تو

چه کسی می‌دانست

که جهان را ـ نفسی چند پس از فصل بهار ـ

با لب بسته وداعی ابدی خواهی گفت

چه کسی می‌دانست

که پس از آن همه بیداردلی

در شب تیره‌ی نسیان زمین، خواهی خفت.

آه! شاید که تو خود آگه از این خواب پریشان بودی

***

از تو در خواب شبی طعنه زنان پرسیدم:

راستی، خانه‌ی سهراب کجاست؟

تو سپیدار کهنسالی را

به سرانگشت نشان دادی و خندان گفتی:

نرسیده به درخت

کوچه باغی‌ست که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه‌ی پرهای صداقت آبی‌ست

می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ

سر به در می‌آرد

در صمیمیت سیال فضا خش‌خشی می‌شنوی

کودکی می‌بینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بردارد از لانه‌ی نور

و از او می‌پرسی:

-راستی، خانه‌ی سهراب کجاست؟!

***

او تو را خواهد گفت:

که من از روز الست،

خانه‌ای در طرف دیگر شب ساخته‌ام

وین اشارت، به یاد تو تواند آورد

که شبی هم ، ای دوست!

تو، درین خانه‌ی نشناخته، مهمان بودی

***

در جوابت به ملامت گفتم

که تو از خلوت جاوید بهشت آمده‌ای

زآنکه در دیده‌ی افلاکی تو:

عکس سیمای زمین تاریک است

نقش تأثیر زمان روشن نیست

تو نه از رفته، نه از آینده،

نه ز تاریخ سخن می‌گویی

بی‌سبب نیست که روی سخنت با من نیست.

نگهم کردی و پاسخ دادی

که تو با من، سخن از رفته و آینده مگوی

من ز تقسیم زمان ، بی‌خبرم

من نه آغاز ولادت دارم

نه سرانجام حیات:

من ز آفاق ازل آمده‌ام

من به اقصای ابد خواهم رفت

لیک روی سخنم در همه حال

از همان روز نخستین با توست

از همان روز که در نطفه سخندان بودی

***

راست می‌گفتی و می‌دانستم

که درین قرن شگفت

من و تو زودتر و دیرتر از نوبت خویش

به جهان آمده‌ایم

من ز بی رحمی تقدیر، پریشان‌حالم

تو ز بدعهدی ایام، گریزان بودی

***

تو، ازین سوی بدان سوی زمان می‌رفتی

هستی خاکی تو

وقفه‌ای بود میان دو سفر

زین‌سبب بود که شهر تو به جز کاشان بود

گرچه از مردم کاشان بودی

***

واژه‌ی مرگ در اندیشه‌ی تو نقطه نداشت

زین‌سبب بود که در دفتر عمر

مرگ را نقطه‌ی فرجام نمی‌دانستی

زین‌سبب بود که در لحظه‌ی بدرود پدر

چشم خوش‌باور تو

پاسبانان جهان را همه شاعر می‌دید

شاعران را به شکیبایی آب،

به سبکباری نور

همه با عرش خداوند، مجاور می‌دید

چشم تو بینش کیهانی داشت

زآنکه در مذهب عشق

تو پیام‌آور عرفان بودی

***

صبح در دیده‌ی تو:

خنده‌ی خوشه‌ی انگور به تاریکی تاکستان بود

زندگی: نوبر انجیر سیاه

در دهان گس تابستان بود

وآن قطاری که ز اقلیم سحر می‌آمد

تخم نیلوفر و آواز قناری‌ها را

تا کران ابدیت می‌برد

موج، گلبرگ پریشان اقاقی‌ها را

از لب رود به غارت می‌برد

تو، به خنیاگری چلچله‌ها در دل سقف

گوش می‌دادی و می‌خندیدی

میوه‌ی کال خدا را به سر انگشت هوس

از درختان جوان می‌چیدی

مرگ را چون سرطانی نوزاد

در بن آب روان می‌دیدی

ناگهان یک نفر از دور صدا زد: - سهراب!

تو، ز جا جستی و فریاد زدی: - کفشم کو؟

وآنگه از خانه برون رفتی و با سرعت باد

زیر باران بودی

***

خواب آشفته‌ی من پایان یافت

وندر آن ظهر زلال

از سر خاک تو برمی‌گشتم:

خاک پاکی که تورا در برداشت.

آسمان مرثیه‌ای نیلی بود

دشت، رنگ غم و خاکستر داشت

لحظه‌ای چند در آفاق خیال

من تو را دیدم و گریان گشتم...

تو مرا دیدی و خندان بودی.‌..

- نادر نادرپور -
* در سوگ سهراب سپهری

پ ن: با آن‌که روان به جمع و با تن‌هاییم
در جمع، پریشیدهٔ رفتن‌هاییم
در غربتِ ما بین و مپرس از غمِ ما

کز رفتن یک تن چه قَدَر تنهاییم.
- محمدرضا شفیعی کدکنی -

پ ن: گزیدم از میان مرگ ها این گونه مردن را
تورا چون جان فشردن در بر آن گه جان سپردن را

خوشا از عشق مردن ای که طعم تو
حلاوت می دهد حتی شرنگ تلخ مردن را

چه جای شکوه زاندوه تو، وقتی دوست تر دارم
من از هر شادی دیگر غم عشق تو خوردن را

تو آن تصویر جاویدی که حتی مرگ جادویی
نداند نقشت از لوح ضمیر من ستردن را

کنایت بر فراز دار زد جانبازی منصور
که اوج این است این،در عشق بازی پا فشردن را

مرا مردن بیاموز و بدین افسانه پایان ده
که دیگر برنمی تابد دلم نوبت شمردن را

کجایی ای نسیم نابهنگام ای جوانمرگی
که ناخوش دارم از باد زمستانی فسردن را

- حسین منزوی -

ح ن: بعضی وقتا توی مکالمه با بعضی آدما، حس کیانوش توی برره بهم دست می ده و فقط دوست دارم بهم بگن دوربین کجاست تا بهش خیره شم :|
انقدر پرت. انقدر دور.
به قول سعدی:
"ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی"

ولی ارزشش و داره...

نام من عشق است آیا می شناسیدم؟

زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصدساله‌‏ای از دفتر حافظ

تا غزل‌‏های شما، ها، می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم

اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود

عشق قیس و حسن لیلا می‌‏شناسیدم؟

در کف فرهاد، تیشه من نهادم، من!

من بریدم بیستون را، می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

من همانم... مهربان سال‌‏های دور

رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟

- حسین منزوی -

.

پ ن 1: در من ادراکی است از تو عاشقانه، عاشقانه
از تو تصویری است در من جاودانه، جاودانه

تو هوای عطری از صحرای دور آرزویی
از تو سنگین شهر ذهنم، کوچه کوچه، خانه خانه
- حسین منزوی -

.

خ ن: حالا که چه بخوایم، چه نخوایم، قراره لحظات کوتاهی قبل از مرگ، باز هم اسیر جبر بشیم و از بین قرص قرمزو آبی، ما که نه! بلکه اون قرص قرمز ما رو انتخاب کنه:) دوست دارم طوری زندگی کنم که تو اون لحظات، با خودم نگم "کاش فلان روز و فلان ساعت، فلان کار رو می کردم..."
دوست دارم با ایده آل گرا بودن لعنتی، خودم رو از لذت خوشی های کوچیک محروم نکنم.
دوست دارم فکر نکنم به این که چی می شه و چطوری می شه و کی می شه...
دوست دارم بخندم. و خندیدن بقیه رو ببینم.
دوست دارم ورای جنسیت و ملیت و دین و عقیده، دست اون موجودِ از درد مچاله شده و از ترس کزکرده ی درون آدما رو بگیرم...

.

پ ن 2: "این سرزمین لبریز انسان‌های به انزوا رسیده‌ای هست که به تنهایی نمی‌توانند دردها و رنج های خودشان را درمان کنند. من تنها هستم . کار زیادی هم از دستم ساخته نیست . ولی باید بروم و با کلامی یا تکان دادن دستی هم که شده قدری از دردهاشان بکاهم !
دردها بی‌شمارند . درک رنج‌های همدیگر دنیا را قشنگ می کند ...
"
- آخرین انار دنیا / بختیار علی -

.

آسمان ابری

آسمان ابری است! از آفاق چشمانم بپرس

ابر بارانی است از اشک چو بارانم بپرس

کشتی دل در کف ِ امواج غم خواهد شکست

نکتـه را از سینه ی سرشار طوفانم بپـرس

در همـه لوح ضمیرم هیچ نقشی جز تو نیست

آنچـه را می گویم از آیینه ی جانم بپـرس

آتـش عشقت به خاکستر بدل کـرد آخرم

گـر نداری باور از دنیای ویـرانم بپرس

پـرده در پرده همه خنیانگـر عشق توام

شور و شوقم را از آوازی که می خوانم بپرس

در شب هجـر تو می سوزد چراغ هستی ام

آتش جان مــرا از شعـر سوزانم بپرس

جــز خیالت هیچ شمعی در شبستانم نسوخت

باری از او گــر نپرسی از شبستانم بپرس

چون شفق از گریه چشمانم به مـوج خون نشست

چند و چـون را اینک از آفاق چشـمانم بپرس

- حسین منزوی-

پ ن: نه پای رفتن ازینجا
نه طاقتی
که بمانم...

* دانلود (آسمان ابری/همایون شجریان)

خ ن: عادت داشتم هر بار که میفتم خودم دوباره بلند شم و از نو شروع کنم.
ولی این بار خسته تر از اونم که حتی میل به بلند شدن داشته باشم...
فقط دوست دارم ببینم تا کجا،
تا کی طول می کشه...

ای با من و پنهان چو دل

مژگان به هم بزن كه بپاشی جهان من
كوبی زمین من به سرِ آسمان من

درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
یك دردِ ماندگار! بلایت به جان من

می سوزم از تبی كه دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زیر زبان من

تشخیص درد من به دل خود حواله كن
آه ای طبیب درد فروشِ جوانِ من

نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من

گفتی غریب شهر منی این چه غربت است
كاین شهر از تو می شنود داستان من

خاكستری است شهر من آری و من در آن
آن مجمری كه آتش زرتشت از آن من

زین پیش اگر كه نصف جهان بود بعد از این
با تو شود تمام جهان اصفهان من

- حسین منزوی -

.

پ ن ۱: از باد مرا بوی تو آمد امروز
شکرانه‌ی آن به باد دادم دل را...
- مولانا -

.

خ ن: آدم اونقدر اسیر قطار پرسرعت زندگی می‌شه که خیلی وقتا نمی‌فهمه از مسیر اصلیش چقدر منحرف شده!
بعد یهو به خودش میاد و می‌بینه تمام این مدت سرش و انداخته پایین و فقط دوییده...
مث وقتی که می‌ری کوه! مسیری که تا حالا نرفتی!
بعضی وقتا سرت و می‌ندازی پایین و فقط می‌ری بالا. حالا فک کن یه مسیر چند مقصده باشه و چند نفر دیگه اطرافت باشن. اون وقت احتمال خطا رفتنتم بیشتره! ممکنه ناخودآگاه پا بذاری جای قدم‌های اونا و یهو به خودت بیای ببینی «اینجا جایی نیست که باید باشم!»
باید هر چند وقت بار وایسی، نفسی تازه کنی، یه نگاه بندازی به مسیر پشت سرت، یه نگاه بندازی به مسیر پیش روت و بعد دوباره بسم‌الله...
...
آخ!
لعنتی!
چه مسیر پرپیچ و خمی رو اومدم :)
پرِ حرفم... ولی باشه به وقتش...

.

کی شود این روان من ساکن؟!

وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم

کی ببینم مرا چنان که منم

گفتی اسرار در میان آور

کو میان اندر این میان که منم

کی شود این روان من ساکن

این چنین ساکن روان که منم

بحر من غرقه گشت هم در خویش

بوالعجب بحر بی‌کران که منم

این جهان و آن جهان مرا مطلب

کاین دو گم شد در آن جهان که منم

فارغ از سودم و زیان چو عدم

طرفه بی‌سود و بی‌زیان که منم

گفتم ای جان تو عین مایی گفت

عین چه بود در این عیان که منم

گفتم آنی بگفت‌های خموش

در زبان نامده‌ست آن که منم

گفتم اندر زبان چو درنامد

اینت گویای بی‌زبان که منم

می شدم در فنا چو مه بی‌پا

اینت بی‌پای پادوان که منم

بانگ آمد چه می دوی بنگر

در چنین ظاهر نهان که منم

شمس تبریز را چو دیدم من

نادره بحر و گنج و کان که منم

- مولانا -

پ ن ۱: دانلود این شعر محشر با صدای احمد شاملو

پ ن ۲: درون آینه‌ی روبرو چه می‌بینی؟
تو ترجمان جهانی بگو چه می‌بینی؟
- تویی برابر تو - چشم در برابر چشم
در آن دو چشم پر از گفت‌و‌گو چه می‌بینی؟
- حسین منزوی -

پ ن ۳: از آینه بپرس
نامِ
نجات‌دهنده‌ات را...
- فروغ فرخزاد -

خ ن: این که همیشه جاهایی که می‌دونی جوابی نیست، دنبال جواب می‌گردی جالبه!
(مث ماجرای اون ملایی که زیر چراغ دنبال کلید خونه‌اش می‌گشت، ازش می‌پرسن آخرین بار کجا دستت بود؟ می‌گه توی زیرزمین! می‌گن خب پس چرا اینجا دنبالش می‌گردی؟ می‌گه حداقل اینجا روشنه!)
این که می‌دونی فلان اتفاق توی درازمدتِ نه چندان دور، هیچ نقشی توی حال خوبت نداره و چه بسا عامل اصلی بدتر شدن حالت باشه، با این حال گاهی دلت می‌خواد تجربه‌اش کنی!
حس می‌کنم «من»، همون چیزی که فکر می‌کنم ارزش تحمل این همه سختی رو داره، گیر کرده توی بدنی که اون رو وادار به سطحی‌ترین احساسات و نیازها و تجربه‌ها می‌کنه!
حس می‌کنم این بدن، «من» رو به اسارت گرفته!
فکرم رو مشغول چیزایی کرده که نباید.
این بدن مجبورم کرده توی زندگی روزمره غرق بشم! بشم یکی از همین دیگرانی که چشماشون رو می‌بندن و بدون اراده کارهایی که بهشون دیکته شده رو تکرار می‌کنن.
به قول منزوی (ما هیچ ندانستیم، بیداریمان از خواب! گفتند که بیدارید! گفتیم که بیداریم!)
این بدن، این قفس، مجبورم کرده کار کنم، حتی وقتی حالم خوب نیست لبخند بزنم، با آدمایی که کوچک‌ترین وجه مشترکی باهاشون ندارم معاشرت کنم، مجبورم کرده سر سطحی‌ترین و ابتدایی ترین چیزها عصبانی بشم، حسادت کنم، پر از اضطراب بشم، مجبورم کرده عمری رو که کمتر از یه چشم‌بر‌هم‌زدن طول می‌کشه صرف فکر کردن به مسائل پیش‌پاافتاده کنم!
مجبورم کرده زندگی نکنم.
مجبورم کرده بترسم.
این بدن «من» رو از من گرفته...

هنگامه‌ی حیرانی

مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت

مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش‌هایت

مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم

مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت

مرا رودی بدان و یاری‌ام کن تا درآویزم

به شوق جذبه‌وارت تا فرو ریزم به دریایت

کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندر گم

کنار سایه‌ی قندیل‌ها در غار رویایت

خیالی، وعده‌ای، وهمی، امیدی، مژده‌ای، یادی

به هر نامی که خوش داری تو بارم ده به دنیایت

اگر باید زنی همچون زنان قصه‌ها باشی

نه عذرا دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت

که من یا پاکبازی‌های ویس و شور رودابه

خوشت می‌دارم و دیوانگی‌های زلیخایت!

اگر در من هنوز آلایشی از مار میبینی

کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت

کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می‌تازد

شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت

کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه‌ی گندم

رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت

مرا آن نیمه‌ی دیگر بدان آن روح سرگردان

که کامل می‌شود با نیمه‌ی خود روح تنهایت

- حسین منزوی -

پ ن ۱: آن گونه مست بودم
که از تمام دنیا
تنها
دلم
هوای تو را کرده بود
می‌گفتم این عجیب است
اینقدر ناگهانی دل بستن
از من که بی‌تعارف دیریست
زین خیل ورشکسته
کسی را در خور دل نهادن پیدا نکرده بودم...

- حسین منزوی -

پ ن ۲: دانلود (شوکران نوش / حسین منزوی)

خ ن: به عشق
پناه می‌برم
تا تکیه‌گاهی گردد...

تقدیر

سرگشته دلی دارم در وادیِ حیرانی

آشفته سری دارم، زِ آشوب پریشانی

طبعی‌ست مشوّش‌تر، از باد خزان در من

وز باد گرو برده، در بی‌سروسامانی

از یاد زمان رفته، آن قلعه‌ی متروکم

تن داده به تنهایی، خو کرده به ویرانی

کورم من و سوتم من، پرورده‌ی لوتم من

روح برهوتم من، عریان و بیابانی

تا خود نفسی دارم با خود قفسی دارم

زندانی و زندانم، زندانم و زندانی

فرق است میان من وین زاهدک پر فن

پیشانی او بر سنگ من سنگ به پیشانی

من باد بیابانم، خاشاک می‌افشانم

در دشت و نمی‌دانم در باغ گل‌افشانی

سرگشتگی‌ام چون دید، چون حوصله‌ام سنجید

میراث به من بخشید، آواره‌ی یمگانی

- حسین منزوی -

پ ن ۱: آنگاه خورشید سرد شد
و برکت از زمین‌ها رفت
و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره‌های پریده‌رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و صغیان بود
و راه‌ها ادامه‌ی خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر
به هیچ چیز
نیندیشید...

- فروغ فزخزاد -

پ ن ۲: «تَذِلُّ الْأُمُورُ لِلْمَقَادِیرِ حَتَّى یَکُونَ الْحَتْفُ‏ فِی التَّدْبِیر»
* کارها چنان در سیطره‌ی تقدیر است که چاره‌اندیشی به مرگ می‌انجامد...

پ ن ۳: زینگونه‌ام که در غمِ غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گمگشته‌ی دیار محبت کجا رود؟
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست
- هوشنگ ابتهاج -

ارزشش نداره

چترها در شرشر دلگیر باران می‌رود بالا

فکر من آرام از طول خیابان می‌رود بالا

من تماشا می‌کنم غمگین و با حسرت خیابان را

یک نفر در جان من مست و غزلخوان می‌رود بالا

خواجه در رؤیای خود از پای‌بست خانه می‌گوید

ناگهان صدها ترک از نقش ایوان می‌رود بالا

گشته‌ام میدان به میدان شهر را، هر گوشه‌ دردی هست

ارتفاع درد از پیچ شمیران می‌رود بالا

درد من هرچند درد خانه و پوشاک ارزان نیست

با بهای سکه در بازار تهران می‌رود بالا

گاه شب‌ها بعد کار سخت و ارزان خواب می‌بینم

پول خان با چکمه‌اش از دوش دهقان می‌رود بالا

جوجه‌های اعتقادم را کجا پنهان کنم وقتی

شک شبیه گربه از دیوار ایمان می‌رود بالا

فکر من آرام از طول خیابان می‌رود بالا

یک نفر در جان من اما غزلخوان می‌رود بالا

- حسین جنتی -

پ ن ۱: دانلود شعر فوق‌العاده شهریار، با صدای خودش
* طفل بودم، دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می‌کند با ما نهانی می‌کند

پ ن ۲: این جهان که نشد
قرار ما
جهان بعدی
پای درخت بِه...
- بهمن آقایی‌نژاد -

پ ن ۳: منم و ردای تنگی که به جز «من»اش نگنجد
نه فلک بر آستانم، نه خدا در آستینم...
- حسین منزوی -

خ ن: مادربزرگ دیگه حتی تاب حرف زدنم نداره...
حتی یادش نمیاد الان چند تا برادر داره!
زمان رو یادش نمیاد!
مکان رو یادش نمیاد!
وقتی امروز اون رو کنار کوچیک‌ترین نوه‌اش دیدم، تضاد عجیبی که جلوی روم بود فقط وحشت انداخت به دلم!
من هنوز... هنوز بعد دایی، هنوز بعد «آبا»، از مرگ می‌ترسم.
من هنوز نتونستم با خودم کنار بیام.
من هنوز خیلی چیزا رو ندیدم، هنوز خیلی حس‌ها رو احساس نکردم.
من هنوز هیچ درکی نسبت به خیلی چیزا و خیلی آدما ندارم :(
دل من هنوز آروم و قرار نداره. دل من هنوز دنبال نامعلومی می‌گرده که اون رو از طوفان ناگزیر گذشت زمان، زیر بغل خودش حفظ کنه...
امروز وقتی روم رو برگردوندم و مادربزرگ رو دیدم که کوچیک‌تر و مچاله‌تر از همیشه گوشه‌ی خونه به خواب رفته، وقتی به این فکر کردم که الان اعتبار این آدم به ثانیه‌ها بنده، وقتی به این فکر کردم که مادربزرگ منم، منم که بعد گذشت پنجاه، شصت سال زیر نگاه خود جوون‌ترمم، ترس برم داشت.
افسوس همیشگی،
حسرت همیشگی،
دلتنگی همیشگی...
که یکی که روزای سرحالیش رو به یاد داری، خنده‌هاش رو به یاد داری، یکی که مث تو جوون بوده، یکی که حتما مث تو پر از آرزو و امید بوده، حالا اونقدر ناتوان شده که حتی ذهنشم از اراده‌اش خارج شده.
زندگی همینقدر وحشتناکه.
حکم تنهایی ابدی همینقدر وحشتناکه.

این روزا مدام صدای موموسیاه (احسان عبدی‌پور) تو گوشمه که می‌گه:
«ارزشش نداره...»
هیچی ارزشش نداره...
** طفل بودم
دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می‌کند با ما
نهانی می‌کند... :(

حرف بزن...

شب دیر پای سردم، تو بگوی تا سر آیم

سحری چو آفتابی، ز درون خود، بر آیم

تو مبین که خاکم از، خستگی و شکستگی ها

تو بخواه تا به سویت، ز هوا سبک تر آیم

همه تلخی است جانم، تو مخواه تلخ کامم

تو بخوان که بشکنم جام و به خوان شکّر آیم

من اگر برای سیبی، ز بهشت رانده گشتم

به هوای سیبت اکنون، به بهشت دیگر آیم

تب با تو بودن آن سان، زده آتشم به ارکان

که زگرمی ام بسوزی، من اگر به بستر آیم

***

غزلی چنین، غزالا! که فرستم از برایت

صله ی غزل، تو حالا، چه فرستی از برایم؟

صله ی غزل به آیین، نه که بوسه است و بالین؟

نه که بار خاص باید، بدهی و من در آیم؟

تو بخوان مرا و از دوری منزلم مترسان

که من این ره ار تو باشی به سرای، با سر آیم.

- حسین منزوی -

پ ن ۱: هر مردمکش را
فلکی
میبینم...
- مولانا -

پ ن ۲: با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبالِ پریشانی ام

طاقتِ فرسودگی ام هیچ نیست
در پیِ ویران شدن آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشقِ آن لحظه ی طوفانی ام
دل خوشِ گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطشِ سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهیِ برگشته زِ دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه می دانم ات
خوب ترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابرِ مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبتِ طولانی ام

- محمدعلی بهمنی -

فضای خالی بی‌انتها

دریچه باز شد و آخرین پرنده پرید
الف به فکر پراکندگی پرها بود

اگرچه هیچ کسی برنگشت «رفتن» را
هنوز منتظر آخرین خبرها بود

الف ادامه ی حرفی نگفته از تو نبود
الف اشاره ی دستی به دوورترها بود

نشست و خیره به خط های آخرین نامه
اگرچه هیچ کسی برنگشت در وا بود!

دریچه باز شد و دست رفت توی قفس
تو داشتی تلفن را جواب می دادی

پرنده روی تنش لمس کرد چاقو را
تو داشتی تلفن را جواب می دادی

الف به شستن خون از حیاط می پرداخت
تو داشتی تلفن را جواب می دادی

مزاحم سمجی بود پشت خط اما
تو با علاقه همیشه جواب می دادی

دریچه باز شد و مساله دریچه نبود
فضای خالی بی انتهای آن توو بود

الف که فلسفه می خواند هم نمی فهمید
پری که ریخته در خانه از خود او بود

که مرگ توی رگش داشت زندگی می کرد
که روی گردنش از قبل ردّ چاقو بود

تو داشتی تلفن را جواب می دادی!
صدای باد تمامی شب در آن سو بود

کنار قهوه و سیگار خود دراز کشید
پرنده خستگی زنده بودنش را داشت

نه میل ماندن و نه رفتن و نه مردن و نه
که گوشه ی قفسش عکسی از زنش را داشت

که پشت اینهمه دیوار و پرده های ضخیم
هنوز دنیا شب های روشنش را داشت

که زل زده به قفس، شعر می نوشت هنوز
بدون قافیه هم، ترس «رفتنش» را داشت

- فاطمه اختصاری -

پ ن ۱: آوار پریشانی‌ست
رو سوی چه بگریزیم؟!
- حسین منزوی -

پ ن ۲: بر ما چه گذشت؟!
کس چه می‌داند...؟
- فروغ فرخزاد -

خ ن: هیچ چیز نمی‌تونه این فاصله‌ی دور رو نزدیک کنه،
هر چی جلوتر میری،
دورتر می‌شی،
این دنیا
جواب هیچکدوم از سوال‌هام رو تو خودش نداره...
این دنیا
پر از آدما و اجسامیه که برای پنهان کردن واقعیت
بازیگرای ماهری‌ان...
* به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟!


جمع اضدادم

مرا با خاک می سنجی، نمی دانی که من بادم

نمی دانی که در گوش کر افلاک فریادم

نه خود با آب کوثر هم سرشتم، نز بهشتم من

که من از دوزخم، با آتش نمرود، هم زادم

نه رودی سر به فرمانم که سیلابی خروشانم

که از قید مصب و بستر و سر منزل آزادم

گهی تنگ است دنیایم، گهی در مشت گنجایم

فرو مانده است عقل مدّعی، در کار ابعادم

برای شب شماری، چوب خطّ ِ روزها، کافی است

جز این دیگر چه کاری است با ارقام و اعدادم؟

به جای فرق خود بر ریشه ی خسرو زنم تیشه

اگر چه عاشق شیرینم و از نسل فرهادم

گهی با کوه بستیزم، گه از کاهی فرو ریزم

به حیرت مانده حتّا آن که افکنده است بنیادم

همان مردن ولی از عشق مردن بود و دیگر هیچ

اگر آموخت حرف دیگری جز عشق استادم

به زخمی مرهمم کس را و زخمی می زنم کس را

شگفت آور ترینم، من چنینم: جمع اضدادم!

- حسین منزوی -

پ ن ۱: چه گویمت؟
که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان نهان شده در جسم پرملال منی...
- سیمین بهبهانی -

پ ن ۲: فاجعه ی زندگی من این است که
یکبار زندگی را مثل زهر نوشیده ام و گذشته ام
و اکنون که به اندیشیدن بدان بازگشته ام،
احساس می‌کنم همان جام زهر را
بی نهایت بار از نو و از نو می نوشم و می‌نوشم...
- محمود دولت‌آبادی -

پ ن ۳: دانلود (قصه‌ی دل‌ها / عهدیه)

خ ن: گاهی هر قدر هم که سعی می‌کنی مستقل باشی، بی‌نیاز باشی، هر قدر سعی می‌کنی به قانون ناپایداری و زودگذر بودن همه چیز و همه کس وفادار باشی، ولی باز می‌بینی ته ته دلت میل به یه مرشد، یه راهنما، یا نه... به یه دوست، دوستی که همزبون و همدلت باشه احساس می‌کنی!
آدم نیازمند آفریده شده... کاریشم نمی‌شه کرد!
آدم دنبال درمان کمبودهاش و نقایصش توی دنیا و آدمای اطرافش می‌گرده... بلکه برای لحظاتی هم که شده بتونه به توهم کمال دست پیدا کنه...
آدم دنبال چیزی و کسی می‌گرده که این حس لعنتی و درمان‌ناپذیر تنهایی رو براش قابل تحمل‌تر کنه...

* و باز هم بین تمام این زرق و برق‌ها،
بین تمام این دست و پا زدن‌های کورکورانه،
به شعر
پناه
می‌برم...

خوب مطلق

اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت

زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت

دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی

دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت

درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد

که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت

دهانت جوجه‌هایش را پریدن گر بیاموزد

کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت

بدین سان که من و تو از تفاهم عشق می‌سازیم

از این پس عشق‌ورزی هم، قراری تازه خواهد یافت

من و تو عشق را گسترده‌تر خواهیم کرد، آری

که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت

تو خوب مطلقی، من خوب‌ها را با تو می‌سنجم

بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت

جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو

به چشم خسته‌ام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت

- حسین منزوی -

پ ن ۱:‌ ای مدعی که می‌گذری بر کنار آب
ما را که غرقه‌ایم ندانی چه حالت است...
- سعدی -

خ ن: دوست دارم حرف بزنم...

روز ششم: The Correspondence

و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود

و «دوست داشتن» آن کلمه نخستین بود

خدا امانت خود را به آدمی بخشید

که بار عشق برای فرشته سنگین بود

و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد

کز این دو حادثه، اولی کدامین بود!

اگر نبود به جز پیش پا نمی‌دیدیم

همیشه عشق همان دیده جهان‌بین بود

به عشق از غم و شادی، کسی نمی‌گیرد

که هر چه کرد پسندیده و به آیین بود

اگر که عشق نمی‌بود، داستان حیات

چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود؟

و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم

که راز آمدن و مرگ آدمی این بود...

- حسین منزوی -


پ ن ۱: کس را چه خبر ز اندرون دل من؟!
- ابوسعید ابوالخیر -


پ ن ۲: دانلود (کهکشان عشق / محمد نوری)


خ ن: این شعر منزوی رو قبل از دیدن (The Correspondence) خوندم.
و جالب بود هماهنگی‌ای که در آخر بین فیلم و شعر حس کردم! هر چند «عشق» از اون مقوله‌هاییه که نمی‌تونم راحت و بااطمینان راجع بهش حرف بزنم... ولی با این حال هیچ شکی در عظمتش ندارم.
* فیلم خوبی بود؛ نه در حد شاهکارهای جوزپه تورناتوره، ولی همین که بعد از تموم شدنش هم ذهنم رو مشغول خودش کرد، یعنی می‌تونم اون رو جزو خوب‌های خودم دسته‌بندی کنم!
* هر پدیده‌ای، مجموعه‌ای از بی‌نهایت نقطه است بین دو تا رنگ سیاه و سفید. این ماییم که می‌تونیم دنیا رو، هر پدیده رو اون طوری ببینیم که می‌خوایم... ما می‌تونیم یک شیء ساده رو به بی‌نهایت شکل ببینیم... ما می‌تونیم دنیا رو طوری ببینیم که تا ابد آزارمون بده یا می‌تونیم همیشه از قسمت سفید اشیاء بهشون نگاه کنیم!
ما می‌تونیم خالق دنیای خودمون باشیم، فقط باید راهش و پیدا کنیم...
باید راهش و پیدا کنیم...

روز پنجم: In the Mood for Love

کنون پرنده ی تو ــ آن فسرده در پاییز ــ

به معجز تو بهارین شده است و شورانگیز

بسا شگفت که ظرفیت بهارم بود

منی که زیسته بودم مدام در پاییز

چنان به دام عزیز تو بسته است دلم

که خود نه پای گریزش بود نه میل گریز

شده است از تو و حجم متین تو ، پُر بار

کنون نه تنها بیداری ام که خوابم نیز

چگونه من نکنم میل بوسه در تو ، تویی

که بشکنی ز خدا نیز شیشه ی پرهیز

هراس نیست مرا تا تو در کنار منی

بگو تمام جهانم زند صلای ستیز

تو آن دیاری، آن سرزمین موعودی

فضای تو همه از جاودانگی لبریز

شکسته ام ز پس خود تمام پُل ها را

من از تو باز نمیگردم ای دیار عزیز!

- حسین منزوی -


پ ن ۱: وه که جدا نمی‌شود
نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت
در طلب تو، حال من...
- سعدی -


پ ن ۲: جان درد تو یادگار دارد بی‌تو
اندوه تو در کنار دارد بی‌تو
با این همه من ز جان به جان آمده‌ام
جان در تن من چه کار دارد بی‌تو...؟
- انوری -


خ ن: نمی‌دونم می‌شه به وجود «عشق» بین آدم‌ها اعتقاد داشت؟!
یا هر چیزی که هست فقط رشته‌ای از شهوت‌های تموم‌شدنی و توهم‌های اجباریه!
ولی نه!
روابط بین آدم‌ها، در بهترین حالت فقط می‌تونه تسکینی باشه برای تحمل رنج «بودن» و «تنهایی»...
شاید هم عشقی باشه!‌ ولی نه برای آدم‌های قرن ما که توی خودخواهی غرق شدن...
به قول حسین پناهی:
«از عشق سخن گفتن، برای آدمی هنوز خیلی زود است! خیلی زود...»