صراط مستقیم

زاهدِ ظاهرپرست از حالِ ما آگاه نیست

در حقِ ما هر چه گوید جایِ هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیشِ سالک آید خیرِ اوست

در صراطِ مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدَقی خواهیم راند

عرصهٔ شطرنجِ رندان را مجالِ شاه نیست

چیست این سقفِ بلندِ سادهٔ بسیارنقش؟

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است؟

کاین همه زخمِ نهان هست و مجالِ آه نیست

صاحبِ دیوانِ ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طُغرا نشانِ حِسبَةً لِلّه نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کِبر و ناز و حاجِب و دربان بدین درگاه نیست

بر درِ میخانه رفتن کارِ یکرنگان بود

خودفروشان را به کویِ می‌فروشان راه نیست

هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی اندام ماست

ور نه تشریفِ تو بر بالایِ کس کوتاه نیست

بندهٔ پیرِ خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطفِ شیخ و زاهد، گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی‌مشربیست

عاشقِ دُردی‌کش اندر بندِ مال و جاه نیست

- حافظ -

*بیدق: پیاده شطرنج.
*طغرا: نوعی از خط پیچیده حروف که به آن خط بر فرمان پادشاهان القاب نویسند.
*حِسبَةً لِلّه: برای رضای خدا (کنایه از مجانی و لاعوض است).


پ ن: جهان مرا پر کرد از زخم
اما از آن زخم‌ها چیزی جز بال درنیامد.
- آدونیس -


پ ن: من خود جهانی تازه می سازم که دریایش
جاری شود از هفت دریا بیشتر در من
ماهش مرا عاشق کند، بادش برقصاند
شیر و شکر گردد از او، خون جگر در من
- عادل سالم -


ح ن: خیلی وقت‌ها، دردها و رنج‌ها چندلایه‌ان!
و تو برای درمانشون باید لایه‌ها رو دونه دونه بشکافی.
نوجوونی و اوایل جوونی، تو همیشه اولین لایه رو باور می‌کنی.
فکر می‌کنی دلیل رنج کشیدنت حتما یک آدم خاص و یا یک اتفاق خاصه.
ولی بعدها که بزرگ‌تر و پخته‌تر شدی می‌فهمی که نه! دلیلش درون خودته. همونطور که درمانش هم...

Story pin image

من بی چهره

مرا از اینکه منم عاشقانه تر بنویس

مرا جنوب مجاور به چشم تر بنویس

مرا غریبه ی هر جای این جهان دلتنگ

مرا مسافر همواره در سفر بنویس

مقابلم بنشین، چشم در برابر چشم

بخند و پنجره بنویس، بال و پر بنویس

کنار من بنشین شانه در تصرف لب

بسوز و جان مرا جان شعله ور بنویس

قلم بگیر منِ سنگواره را از من

به جای آن غم و اندوه مستمر بنویس

غمی که سبز کند خاک ناتوانم را

که شاخ و برگ دهد ساقه ی جوانم را

غمی که باد شود در میان من بوزد

و دانه دانه بریزد تمام جانم را

که دانه دانه برویم، که جنگلی بشوم

که شاخه شاخه ببینم پرندگانم را

که سبز و تازه کنم، امن و دلپذیر کنم

به قدر وسعت خود خشکی جهانم را

جهانِ گیج، جهانِ جنون، جهانِ تبر

که پله پله شکسته ست نردبانم را

بخند و از دل خونین ارغوان بنویس

بخند و از غم هر روز و همچنان بنویس

بخند دلبرک من، اگر چه جان تلخ است

بخند و از غم شیرین داستان بنویس

مقابلم بنشین، چشم در برابر چشم

بخند و پنجره بنویس، آسمان بنویس

برای من، منِ آتش به جان، کمی لبخند

و چند بوسه و باران بی امان بنویس

پُرم، پر از کلماتی که آتشم زده اند

برای این من بی چهره، یک دهان بنویس

- عادل سالم -
۶ مهر ۹۸ | خلیج فارس

.

پ ن: مرکز افتاد برون بس که شد این دایره تنگ...
- بیدل دهلوی -

.

ح ن: روی اول سکه، وقتی بود که مدیر شرکت ایکس، به ایرانی‌ای که توی جمع نبود، به شوخی گفت Enemy! هر چند بعدش انگار یاد من توی همون جمع افتاده باشه و مرتب گفت شوخی کردم :) ولی این باعث نشد که کل روز حرفش از ذهنم پاک نشه.
روی دوم سکه، وقتی بود که توی کلاس بوکس، مربی هر بار که سمتم میومد می‌گفت کارت عالیه، واقعا با استعدادی، ادامه بده. می‌دونستم که همه این‌ها حرفیه که از سر دلگرمی و از سر مربی بودن به من آماتور می‌زنه (یه چیزی تو مایه‌های شوخی اولی). ولی این هم باعث نشد که با اشتیاق منتظر جلسات بعدی نمونم.
"کلمه"،
معجزه می‌کنه.

.

ح ن: جداسازی، سریال مورد علاقه این روزهام، که یه ایده به شدت جذاب و نه چندان دور از ذهن رو پیاده کرده.
یه شرکت موفق شده با جایگذاری یه چیپ توی مغز، خاطرات کار و زندگی رو از هم جدا کنه.
وقتی خونه‌ای، هیچ ایده‌ای نداری شغلت چیه، اصلا امروز سر کار چیکار کردی. چه اتفاقایی افتاده. بلند می‌شی صبحانه می‌خوری و می‌ری شرکت و بعد یه پلک که به هم می‌زنی میبینی داری از شرکت برمی‌گردی.
جذاب به نظر می‌رسه!
ولی نه برای اون ورژنی که سر کاره!
ورژنی که نمی‌دونه کیه، خانواده داره یا نه، اصن به چی علاقه داره؟ یا حتی دنیای بیرون چه شکلیه. تنها جایی که کل عمرش بوده محل کار بوده.
یه نوع جدید از بردگی.
یعنی توی ذهنت یه شخصیتی به وجود میاری و ازش بیگاری می‌کشی.
مغز ما همینطور شگفت‌انگیزه و ما توی دوره‌ای به سر می‌بریم که کم کم داریم مغزمون رو می‌شناسیم و با شناختنش می‌تونیم کم کم کنترلش کنیم!
و من رو یاد یه ویدیوی شگفت انگیز دیگه میندازه مربوط به سال 2012! دکتر جوزف پرویزی، استاد عصب‌شناس دانشگاه استنفورد، با تحریک الکترودی که روی قسمت مشخصی از مغز بیمار بود، باعث می‌شه اون بیمار چهره متفاوتی رو ببینه! یعنی یه بخشی از مغز هست، که تو با تحریکش، می‌تونی چهره‌ها رو متفاوت از بقیه آدم‌ها ببینی! (لینک این ویدیو)
و اینجاست که از خودت می‌پرسی، آیا دنیایی که می‌بینم واقعیه؟ یا مغز منه که دنیا رو به من دیکته می‌کنه؟

.

Story pin image

من پر از نورم و شن

از اتفاق چشم تو باران به من رسید
باران رنج های فراوان به من رسید

از اتفاق چشم تو صدها هزار سال...
صدها هزار سال پریشان به من رسید


صدها هزار سال پیاپی قدم زدم
صدها هزار مقصد ویران به من رسید


از روزگار کوه و بیابان گذشتم و
شب پرسه های شهر و خیابان به من رسید

از چشم ها دو حسرت در حال سوختن
از شانه ها دو شانه ی لرزان به من رسید

از روزها غریبی و دلتنگی مدام
از خواب ها پریدن و هذیان به من رسید


گفتی پرنده باش، شدم، بال و پر زدم
دلتنگی ات به هیات طوفان به من رسید،

از اتفاق چشم تو افتادم از خودم
بالی نبود و سوختن جان به من رسید

- عادل سالم -

پ ن: و گفت: اگر آنچه در دل من است قطرهٔ بیرون آید جهان چنان شود که در عهد نوح علیه السلام.
- عطار / تذکرة الأولیاء / ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی -

حکیمه نوشت: نمی‌دونم "از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود؟"*
یا حتی "به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم"
ولی می‌دونم وقتِ بیدارشدن و به خواب رفتن خورشید، آسمون به قدری زیبا و پر از رنگ می‌شه که می‌تونم مدت‌ها بهش خیره شم و همه چیز رو فراموش کنم.
نمی‌دونم "آدمی چیست؟ چیستم من و چیستی تو؟"*
ولی می‌دونم چند وقت پیش که با یار روی تتمه پاییز قدم می‌زدیم، زیبایی‌هایی دیدم که هر کدوم به تنهایی می‌تونستن دلیل قاطعی باشن برای "بودن".
نمی‌دونم...
خیلی چیزها هست که نمی‌دونم...​​​​​​.
ولی "
می دانم ،سبزه ای را بکنم خواهم مرد"*
■■■
"می روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم.

راه می بینم در ظلمت، من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن.
و پر از دار و درخت.

پرم از راه، از پل، از رود، از موج."

* مولانا
*محسن عمادی
*سهراب سپهری

عصر تنهایی

یادت بماند ناگهانی را که من بودم
طوفان بی نام و نشانی را که من بودم

یادت بماند رنج هایی را که در من بود
خود سوزی آتشفشانی را که من بودم

دنیا ندید و در شلوغی های خود گم کرد
تنهایی بی خانمانی را که من بودم

شاید زمانی عصر تنهایی بنامندش
این بی سر و بی ته زمانی را که من بودم

شاید زمانی یکنفر از نو روایت کرد
اوج و فرود داستانی را که من بودم

این من، من شاید هزاران تن شبیهم را
شاید تو را، یا این و آنی را که من بودم

- عادل سالم -

پ ن: "انا حملنا الحزن ٲعواما و ما طلع الصباح"
ما سال‌ها
اندوه را
بر دوش کشیدیم
و صبح طلوع نکرد...

- محمود درویش -

پ ن: همه ما نابینائیم، هر کداممان به نوعی. آدم های خسیس نابینا هستند چون فقط طلا را می بینند، آدم های ولخرج نابینا هستند چون امروزشان را می بینند، آدمهای کلاهبردار نابینا هستند، چون خدا را نمی بینند، آدم های شرافتمند نابینا هستند، چون کلاهبردارها را نمی بینند، خود من هم نابینا هستم چون حرف می زنم اما نمی بینم که شما گوشهایی شنوا ندارید!
- مردی که می خندد / ویکتور هوگو -

ح ن: به حجم عظیم "حرف‌های خرس خورده" فکر می‌کنم و در نهایت سکوت رو انتخاب می‌کنم :)

نشد

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم

شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دل

که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلب گنج نامه مقصود

شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور

بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر

در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

- حافظ -

.

پ ن ۱: تا خرمنت نسوزد، تشویش ما ندانی
- سعدی -

.

پ ن ۲: پُرَم، پُر از کلماتی که آتشم زده‌اند
برای این منِ بی‌چهره یک دهان بنویس...
- عادل سالم -

.

پ ن ۳: دوستانم می‌رنجانندم مدام،
از دشمنان
چیزی در خاطرم نیست!
- عباس کیارستمی -

.

خ ن: این روزها همچنان در برابر سخت‌تر شدن و دردناک‌تر شدن زندگی، سعی در قوی‌تر شدن و پرروتر شدن دارم تا ثابت کنم من آدمِ کم آوردن نیستم :)

داشتم یه پادکست جدید گوش می‌دادم که قراره توی هر قسمتش راجع به آدمایی که با یه چالشی روبرو شدن صحبت کنه.
برنامه‌ی اولش درباره‌ی برزو بود.
پسری که توی ۴ سالگی به خاطر تزریق واکسن تاریخ گذشته مبتلا به بیماری گیلن‌باره می‌شه و چند سال بعد هم دکترها مرگ زودهنگامش رو بهش اطلاع می‌دن!
قسمت جالب ماجرا برای من نحوه برخورد برزو با این بیماری‌ها و عواقبشون بود! و حرف جالبی که زد:
«نمیدونم چرا ولی اصلا ناراحت نبودم. به هیچ عنوان. به خودم گفتم کارایی که قراره تو هفتاد سال بکنم رو تو ۴۰ سال میکنم.اصلا بعد از اون خبر بود که کلی اتفاقای باحال واسم افتاد».
نگرش قشنگش در برابر اتفاقی که باهاش رودررو شده (و برای من کابوس مطلقه) شدیدا من رو تحت تاثیر قرار داد!
...
این روزها هر چند تلخه،
هر چند کم و بیش تو جنبه‌های زیادی از زندگی اشتباه کردم و شکست خوردم و سرخورده شدم،
هر چند نامهربونیای زیادی از کسایی که دوستم می‌دونستمشون دیدم،
هر چند توی محیطی هستم که «پارتی‌» و «پول» اولویت اول «تمام» مدیراشه،
این روزها هر چند تا آستانه‌ی شکستن خمیده شدم!
ولی اتفاقات و داستانای زیادی سر راهم قرار گرفت تا یادم بندازه نباید کم بیارم...

.