روز ششم: The Correspondence
و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود
و «دوست داشتن» آن کلمه نخستین بود
خدا امانت خود را به آدمی بخشید
که بار عشق برای فرشته سنگین بود
و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد
کز این دو حادثه، اولی کدامین بود!
اگر نبود به جز پیش پا نمیدیدیم
همیشه عشق همان دیده جهانبین بود
به عشق از غم و شادی، کسی نمیگیرد
که هر چه کرد پسندیده و به آیین بود
اگر که عشق نمیبود، داستان حیات
چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود؟
و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم
که راز آمدن و مرگ آدمی این بود...
- حسین منزوی -
پ ن ۱: کس را چه خبر ز اندرون دل من؟!
- ابوسعید ابوالخیر -
پ ن ۲: دانلود (کهکشان عشق / محمد نوری)
خ ن: این شعر منزوی رو قبل از دیدن (The Correspondence) خوندم.
و جالب بود هماهنگیای که در آخر بین فیلم و شعر حس کردم! هر چند «عشق» از اون مقولههاییه که نمیتونم راحت و بااطمینان راجع بهش حرف بزنم... ولی با این حال هیچ شکی در عظمتش ندارم.
* فیلم خوبی بود؛ نه در حد شاهکارهای جوزپه تورناتوره، ولی همین که بعد از تموم شدنش هم ذهنم رو مشغول خودش کرد، یعنی میتونم اون رو جزو خوبهای خودم دستهبندی کنم!
* هر پدیدهای، مجموعهای از بینهایت نقطه است بین دو تا رنگ سیاه و سفید. این ماییم که میتونیم دنیا رو، هر پدیده رو اون طوری ببینیم که میخوایم... ما میتونیم یک شیء ساده رو به بینهایت شکل ببینیم... ما میتونیم دنیا رو طوری ببینیم که تا ابد آزارمون بده یا میتونیم همیشه از قسمت سفید اشیاء بهشون نگاه کنیم!
ما میتونیم خالق دنیای خودمون باشیم، فقط باید راهش و پیدا کنیم...
باید راهش و پیدا کنیم...

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.