فضای خالی بی‌انتها

دریچه باز شد و آخرین پرنده پرید
الف به فکر پراکندگی پرها بود

اگرچه هیچ کسی برنگشت «رفتن» را
هنوز منتظر آخرین خبرها بود

الف ادامه ی حرفی نگفته از تو نبود
الف اشاره ی دستی به دوورترها بود

نشست و خیره به خط های آخرین نامه
اگرچه هیچ کسی برنگشت در وا بود!

دریچه باز شد و دست رفت توی قفس
تو داشتی تلفن را جواب می دادی

پرنده روی تنش لمس کرد چاقو را
تو داشتی تلفن را جواب می دادی

الف به شستن خون از حیاط می پرداخت
تو داشتی تلفن را جواب می دادی

مزاحم سمجی بود پشت خط اما
تو با علاقه همیشه جواب می دادی

دریچه باز شد و مساله دریچه نبود
فضای خالی بی انتهای آن توو بود

الف که فلسفه می خواند هم نمی فهمید
پری که ریخته در خانه از خود او بود

که مرگ توی رگش داشت زندگی می کرد
که روی گردنش از قبل ردّ چاقو بود

تو داشتی تلفن را جواب می دادی!
صدای باد تمامی شب در آن سو بود

کنار قهوه و سیگار خود دراز کشید
پرنده خستگی زنده بودنش را داشت

نه میل ماندن و نه رفتن و نه مردن و نه
که گوشه ی قفسش عکسی از زنش را داشت

که پشت اینهمه دیوار و پرده های ضخیم
هنوز دنیا شب های روشنش را داشت

که زل زده به قفس، شعر می نوشت هنوز
بدون قافیه هم، ترس «رفتنش» را داشت

- فاطمه اختصاری -

پ ن ۱: آوار پریشانی‌ست
رو سوی چه بگریزیم؟!
- حسین منزوی -

پ ن ۲: بر ما چه گذشت؟!
کس چه می‌داند...؟
- فروغ فرخزاد -

خ ن: هیچ چیز نمی‌تونه این فاصله‌ی دور رو نزدیک کنه،
هر چی جلوتر میری،
دورتر می‌شی،
این دنیا
جواب هیچکدوم از سوال‌هام رو تو خودش نداره...
این دنیا
پر از آدما و اجسامیه که برای پنهان کردن واقعیت
بازیگرای ماهری‌ان...
* به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟!


من ساکن کدام جهانم؟

لب‌هام را ببوس در این کابوس

بیدار کن مرا وسطِ فریاد

باید قبول کرد جز آغوشت

چیزی مرا نجات نخواهد داد

جادوم کن در این شبِ معمولی

تبدیل کن مرا به دری بسته

در من زنی‌ست منتظر خورشید

که خسته‌است... مثل خودت خسته

تبدیل کن مرا به اتاقی گرد

جایی بدون گوشه‌نشینی‌ها

من ساکن کدام جهانم که

بیگانه‌ام میان زمینی‌ها

محکم بگیر این زن تنها را

که دست‌هاش توی هوا ول شد

تبدیل کن به قایق وارونه

که بی‌خیال دیدن ساحل شد

تبدیل کن مرا به مسیری که

بمبی در انتهاش زمین‌گیر است

باید عبور کرد از این وحشت

دیگر برای دور زدن دیر است

آب از سرم گذشته، ببین! غرقم!

حل کن میان چشم ترم غم را

تو نقطه‌های روشن یک عشقی

خاموش کن چراغ اتاقم را

با من قدم بزن شب مطلق را

ای چشم‌هات مثل دو تا فانوس

ای آخرین امید به بیداری

لب‌هام را ببوس در این کابوس

- فاطمه اختصاری -


پ ن ۱: در من پلی شکسته‌تر از تاریخ / در انتهای خاطره‌سازی‌هاست
من روستای گمشده‌ای هستم / که خسته‌ از تمامیِ بازی‌هاست
قایم شده تمامیِ این شب‌ها / آن بچه‌ای که توی کمد هستم
بگذار تا خراب شود دنیا / من در کتابخانه‌ی خود هستم
در قله‌های بی‌کسی‌ام خوبم / اینجا که ابرهای رها هستند
لبخند می‌زنم که از این بالا / مردم شبیه مورچه‌ها هستند...
- سیدمهدی موسوی -


پ ن ۲: کنار مشتی خاک
در دوردستِ خودم
تنها
نشسته‌ام
- سهراب سپهری -


خ ن: این دانای مطلق اسیر مغز،
این رهای اسیر دست و پا،
این روح اسیر جسم خاکی...
یه نیرویی هست،
یه وجودی هست،
که بی‌تاب دونستن و رها شدنه.
یه نیرویی که نقطه‌ی مقابل این کمبودها و نیازهاست.

همینه که جسمم رو تحلیل می‌بره.
همینه که خسته‌ام می‌کنه...