شیرجه‌های نرفته

جنگ از طرف دوست دل‌آزار نباشد

یاری که تحمل نکند یار نباشد

گر بانگ برآید که سری در قدمی رفت

بسیار مگویید که بسیار نباشد

آن بار که گردون نکشد یار سبک‌روح

گر بر دل عشاق نهد بار نباشد

تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی

تا شب نرود صبح پدیدار نباشد

آهنگ دراز شب رنجوری مشتاق

با آن نتوان گفت که بیدار نباشد

از دیده‌ی من پرس که خوابِ شبِ مستی

چون خاستن و خفتن بیمار نباشد

گر دست به شمشیر بری عشق همان است

کانجا که ارادت بود انکار نباشد

از من مشنو دوستی گل مگر آن‌گاه

که‌ام پایِ برهنه خبر از خار نباشد

مرغان قفس را المی باشد و شوقی

کان مرغ نداند که گرفتار نباشد

دل آینه صورت غیب است ولیکن

شرط است که بر آینه زنگار نباشد

سعدی حیوان را که سر از خواب گران شد

در بند نسیم خوش اسحار نباشد

آن را که بصارت نبود یوسف صدیق

جایی بفروشد که خریدار نباشد

- سعدی -


پ ن: شيرجه هاي نرفته گاهي کوفتگي هاي عجيبي به جا مي گذارد...
- سقوط | آلبرکامو -


پ ن: جهان به مجلسِ مستانِ بی‌خرد مانَد
که در شکنجه بُوَد هر کسی که هشیارست
- صائب تبریزی -


ح ن: "آگاه بودن" به چیزی که داری، و چیزی که نداری، می‌تونه معادلات "رنج کشیدن" و "لذت بردن" رو زیر و رو کنه.
مثلا فرض کن دویست سال پیشه، و تو درحالی که داری کاسه سوپت رو با لذت سر می‌کشی و فکر می‌کنی (این خوشمزه‌ترین غذاییه که تا حالا خوردی)، برای اولین بار بوی کباب از خونه همسایه‌ به مشامت می‌رسه.
ازون روز به بعد تو دیگه از غذای ساده‌ی خودت به اندازه قبل لذت نمی‌بری (همون کاری که اینستاگرام، به زور فیلتر و ادیت، با همه ابعاد زندگی‌مون می‌کنه!).
یازده سال پیش، روز بزرگداشت سعدی توی دانشگاه بود که یه آقای اسپانیایی اومد و چند کلمه‌ای صحبت کرد.
ازون سخنرانی تنها چیزی که هنوز یادم نرفته اینه که:
"شما چقدر خوشبختید که زبان فارسی زبان مادری‌تونه و می‌تونید به راحتی شعر سعدی رو بخونید و بفهمید و لذت ببرید."
ولی خب... چند نفر حتی به این موضوع فکر کردن؟
بعله!
ما می‌تونیم با "آگاهی" لذت‌ها رو عمیق‌تر،
و رنج‌ها رو کم‌رنگ‌تر کنیم.
و با آگاهی از نو بخونیم که:
(گفتیم که عقل از همه کاری به درآید
بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد
)
و دوباره
و چندباره
کیف کنیم...

چاره

هرچه بینا چشم، رنج آشنایی بیشتر

هرچه سوزان عشق، درد بی وفایی بیشتر

هرچه جان کاهیده تر، نزدیکتر پایان عمر

هرچه دل رنجیده تر سوز جدایی بیشتر

هرچه صاحبدل فزون، برگشته اقبالی فزون

هرچه سر آزاده تر، افتاده پایی بیشتر

هرچه دل رنجیده تر، زندان هستی تنگ تر

هرچه تن شایسته تر، شوق رهایی بیشتر

هرچه دانش بیشتر، وامانده تر در زندگی

هرچه کمتر فهم، کبر و خود نمایی بیشتر

هرچه بازار دیانت گرم، دل ها سردتر

هرچه زاهد بیشتر، دور از خدایی بیشتر

هرچه تن در رنج و زحمت، نا امیدی عاقبت

هرچه با یاران وفا، بی اعتنایی بیشتر

- معینی کرمانشاهی -

پ ن: دین و دل در کار آن زلف دو تا خواهیم کرد
عمر اگر باشد به عهد خود وفا خواهیم کرد
قصه شبهای هجران نیست اینجا گفتنی
روز محشر این سر طومار وا خواهیم کرد
- صائب تبریزی -

هر چه باداباد

ز خال عنبرین افزون ز زلف یار می‌ترسم

همه از مار و من از مهره این مار می‌ترسم

بلای مرغ زیرک دام زیر خاک می‌باشد

ز تار سبحه بیش از رشته زنار می‌ترسم

از آن چون شبنم گل خواب در چشم نمی‌گردد

که از چشم تماشایی بر این گلزار می‌ترسم

به گرد چشم او گشتن چو مژگان آرزو دارم

ز خوی نازک آن نرگس بیمار می‌ترسم

ز خواب غفلت صیاد ایمن نیستم بر جان

شکار لاغرم از تیغ لنگردار می‌ترسم

خطر در آب زیر کاه بیش از بحر می‌باشد

من از همواری این خلق ناهموار می‌ترسم

ز بس نامردمی از چشم نرم مردمان دیدم

اگر بر گل گذارم پا ز زخم خار می‌ترسم

چه باشد پشت و روی اژدها در پله بینش

نه از اقبال می‌بالم نه از ادبار می‌ترسم

ز تیر راست رو چشم هدف چندان نمی‌ترسد

که من از گردش گردون کج‌رفتار می‌ترسم

سرشک گرم را در پرده دل می‌کنم پنهان

بر آب این گهر از سردی بازار می‌ترسم

بد از نیکان و نیکی از بدان پر دیده‌ام صائب

ز خار بی‌گل افزون از گل بی‌خار می‌ترسم

- صائب تبریزی -

پ ن: مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم
خفقان...
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم، آی
آی با شما هستم این درها را باز کنید
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی...
دل صحرائی ...
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا؛ باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند؟
- فریدون مشیری -

دل دهد تاوان

پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری

وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری

هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب

دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است ای پری

پیل مــاه و سال را پهلو نمی کردم تهی

با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است ای پری

هر کتاب تازه ای کز ناز داری خود بخوان

من حریفی کهنه ام درسم روان است ای پری

یاد ایامی که دل ها بود لبریز امید

آن اوان هم عمر بود این هم اوان است ای پری

روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت

نوشدارویش، هنوز از پی دوان است ای پری

با نواهــای جـــرس گاهی به فریادم برس

کین ز راه افــتاده هم از کاروان است ای پری

کام درویشان نداده خـدمت پیران چه سود

پیر را گو شهریار از شبروان است ای پری

- شهریار -

.

پ ن 1: روزی استاد شهریار نامه‌ای دریافت می‌کند بی آنکه روی پاکت آن آدرسی از فرستنده آن باشد. متن نامه اما به روشنی نشان می‌داد که این نامه از سوی ثریا معشوق دوران جوانی شهریار است. معشوقی که شهریار هرگز نتوانست وصال او را بچشد. مضمون نامه بدین قرار بود:
شهریار عکست را در مجله ای دیدم خیلی شکسته شده ای، سخت متاثر شدم. گفتم: خدای من این چهره ی دلداده من است؟ این همان شهریار است؟ این قیافه ی نجیب و دوست داشتنی دانشجوی چهل سال پیش مدرسه دار الفنون است؟ نه من خواب می‌بینم. سخت اشک ریختم. طوری که دختر کوچکم سهیلا علت دگرگونیم را پرسید. به او گفتم: عزیزم، برای جوانی از دست رفته و خاطرات فراموش نشدنی آن دوران گریه می‌کنم. به یاد آن شبی افتادم که می خواستی مرا به خانه مان برسانی، همان که به در خانه رسیدیم گفتم نمی گذارم تنها برگردی. وقتی تو را به نزدیک منزلت رساندم تو گفتی صحیح نیست یک دختر در این دل شب تنها برود و دوباره برگشتیم و آنقدر رفتیم و آمدیم که سپیده دمیده بود... یادت هست که والدینم چه نگران شده بودند؟ آیا یادت هست به ییلاقمان پیاده آمده بودی و من در اتاق به تمرین سه تاری که بمن یاد داده بودی مشغول بودم؟ اکنون نیز گهگاه سه تار را بدست می گیرم و غزل زیر ترا زمزمه می کنم:
گذشته من و جانان به سینما ماند
خدا ستاره ی این سینما نگه دارد
و روز بعد استاد پاسخ نامه دوست جوانیش را که پری خطاب می کرد چنین سرود...

.

پ ن 2: آسمان ها مگر از گردش خود سیر شوند
ور نه عشاق محال است قراری گیرند...

- صائب تبریزی -

.

پ ن 3: دانلود (باج / ستار)

.

خ ن: اومدم تا بنویسم
از خستگیام،
دلخوریام...
ولی بی خیال این دنیای خاکیِ فانی با مردم نامهربون و سیاست باز و دغل پیشه ش!
ستار گوش بدیم،
عشق شهریار رو بخونیم و ببینیم و کیف کنیم.
تا باز هم پناه ببریم به عشق،
که جز اون امید و پناهی نداریم...

.