صراط مستقیم

زاهدِ ظاهرپرست از حالِ ما آگاه نیست

در حقِ ما هر چه گوید جایِ هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیشِ سالک آید خیرِ اوست

در صراطِ مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدَقی خواهیم راند

عرصهٔ شطرنجِ رندان را مجالِ شاه نیست

چیست این سقفِ بلندِ سادهٔ بسیارنقش؟

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است؟

کاین همه زخمِ نهان هست و مجالِ آه نیست

صاحبِ دیوانِ ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طُغرا نشانِ حِسبَةً لِلّه نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کِبر و ناز و حاجِب و دربان بدین درگاه نیست

بر درِ میخانه رفتن کارِ یکرنگان بود

خودفروشان را به کویِ می‌فروشان راه نیست

هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی اندام ماست

ور نه تشریفِ تو بر بالایِ کس کوتاه نیست

بندهٔ پیرِ خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطفِ شیخ و زاهد، گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی‌مشربیست

عاشقِ دُردی‌کش اندر بندِ مال و جاه نیست

- حافظ -

*بیدق: پیاده شطرنج.
*طغرا: نوعی از خط پیچیده حروف که به آن خط بر فرمان پادشاهان القاب نویسند.
*حِسبَةً لِلّه: برای رضای خدا (کنایه از مجانی و لاعوض است).


پ ن: جهان مرا پر کرد از زخم
اما از آن زخم‌ها چیزی جز بال درنیامد.
- آدونیس -


پ ن: من خود جهانی تازه می سازم که دریایش
جاری شود از هفت دریا بیشتر در من
ماهش مرا عاشق کند، بادش برقصاند
شیر و شکر گردد از او، خون جگر در من
- عادل سالم -


ح ن: خیلی وقت‌ها، دردها و رنج‌ها چندلایه‌ان!
و تو برای درمانشون باید لایه‌ها رو دونه دونه بشکافی.
نوجوونی و اوایل جوونی، تو همیشه اولین لایه رو باور می‌کنی.
فکر می‌کنی دلیل رنج کشیدنت حتما یک آدم خاص و یا یک اتفاق خاصه.
ولی بعدها که بزرگ‌تر و پخته‌تر شدی می‌فهمی که نه! دلیلش درون خودته. همونطور که درمانش هم...

Story pin image

شوریده

هر روز ز دلتنگی جایی دگرم بینی

هر لحظه ز بی صبری شوریده ترم بینی

در عشق چنان دلبر جان بر لب و لب برهم

گه نعره‌زنم یابی گه جامه‌درم بینی

در دایرهٔ گردون گر در نگری در من

چون دایره‌ای گردان بی پای و سرم بینی

چندان که درین دریا می‌جویم و می‌پویم

از آتش دل هر دم لب‌خشک‌ترم بینی

از بس‌که به سرگشتم چون چرخ فلک بر سر

چون چرخ فلک دایم زیر و زبرم بینی

در ره گذرت جانا با خاک شدم یکسان

تا بو که برون آیی بر رهگذرم بینی

بر خاک درت زانم تا گر ز سر خشمی

بر بنده بدر آیی بر خاک درم بینی

نی نی که نمی‌خواهم کز من اثری ماند

آن به که درین وادی رفته اثرم بینی

تا در ره تو مویی هستیم بود باقی

صد پرده از آن مویی پیش نظرم بینی

چون شمع سحرگاهی می‌سوزم و می‌گریم

چون صبح برآ آخر تا یک سحرم بینی

در ماتم هجر تو از بس که کنم نوحه

زیر بن هر مویی صد نوحه گرم بینی

گر آب خورم روزی صد کوزه بگریم خون

گر قوت خورم یک شب خون جگرم بینی

خاک است مرا بستر خشت است مرا بالین

ور هیچ نخفتم من خوابی دگرم بینی

خون جگر عطار خورد این تن و خفت ای جان

برخیز و بیا آخر تا خواب و خورم بینی

- عطار -


پ ن:

ساقیا برخیز و دَردِه جام را
خاک بر سر کن غمِ ایّام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را

- حافظ -


ح ن: و این منم!
شوریده و گردان و بی‌صبر و...
دلتنگ...
دلتنگ...
دلتنگ...
درست مث شعر عطار.
روز آخر ساله ولی سخته آرزوی خاصی کنم، چون می‌دونم فردا هم ادامه گذشته‌س.
و قرار نیست با عوض کردن اسم سال، اتفاق جدیدی بیفته.
ما آدم‌ها ادامه‌ی دیروزمونیم و حداقل امروز و فردا نمی‌تونه بی‌دلیل نقطه عطفی برای تغییری باشه.
ولی امیدوارم. مثل تمام روزای دیگه.
که جنگجوتر و سرسخت‌تر و در عین‌حال مهربون‌تر بشیم.
امیدوارم هرکسی که در رنجه، راه آرامشش رو پیدا کنه.
امیدوارم روزی برسه که آب و نان، دغدغه هیچکدوم از مردم کشورم نباشه.
امیدوارم کسایی که با دست‌درازی به حق دیگری به فکر ساختن کاخ برای خودشونن،
بفهمن حتی کاخ هم خوشحالشون نخواهد کرد و برای شادی باید دنبال بهانه دیگه‌ای باشن.
امیدوارم بفهمیم وقتی زرنگ و باهوشیم که دردی رو دوا کنیم، نه اینکه کلاه از سر کسی برداریم و به اعتماد دیگری خیانت کنیم.
امیدوارم همه‌مون، هر جای این کره خاکی که هستیم، بتونیم درد دیگری رو درک کنیم.
بتونیم دیگری رو هم از خودمون و جون دیگری رو هم به اندازه جون خودمون عزیز بدونیم.
امیدوارم.
و تلاش خودم رو می‌کنم.
که به قول آقای سعدی:
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

زندگی دوم

گل در بَر و می در کف و معشوق به کام است

سلطانِ جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلسِ ما ماهِ رخِ دوست تمام است

در مذهبِ ما باده حلال است ولیکن

بی‌روی تو ای سرو گُل‌اندام، حرام است

گوشَم همه بر قولِ نی و نغمهٔ چنگ است

چشمم همه بر لَعلِ لب و گردشِ جام است

در مجلسِ ما عِطر مَیامیز که ما را

هر لحظه ز گیسو‌ی تو خوش بوی مَشام است

از چاشنیِ قند مگو هیچ و زِ شِکَّر

زان رو که مرا از لبِ شیرینِ تو کام است

تا گنجِ غمت در دلِ ویرانه‌، مُقیم است

همواره مرا کویِ خرابات مُقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

مِی‌خواره و سرگشته و رندیم و نَظَرباز

وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است؟

با مُحتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلبِ عیشِ مدام است

حافظ منشین بی‌مِی و معشوق زمانی

که‌ایّامِ گل و یاسمن و عیدِ صیام است

- حافظ -

پ ن: شما صاحب دو زندگی هستید. دومی زمانی آغاز می شود که در می یابید فقط یک زندگی دارید...
- کنفسیوس -

ح ن: ما آدم ها، هر قدر از هم دور یا به هم نزدیک، هر قدر از هم متنفر یا به هم علاقمند،
توی ریشه ای ترین بخش های وجودی مون به هم متصلیم.
من شکی ندارم رنجی که امروز به دیگری وارد می کنیم، توی دنیای لامکان و لازمان، بیشتر از هر چیز باعث آزار خودمون خواهد شد.
جهنم، دیگ پر از آتیش و هیزم نیست.
جهنم همون لحظه ایه که می فهمی تبری که قرار بود درخت دیگه ای رو از پا درآره، به ساقه و ریشه خودت زدی...

چاره

هرچه بینا چشم، رنج آشنایی بیشتر

هرچه سوزان عشق، درد بی وفایی بیشتر

هرچه جان کاهیده تر، نزدیکتر پایان عمر

هرچه دل رنجیده تر سوز جدایی بیشتر

هرچه صاحبدل فزون، برگشته اقبالی فزون

هرچه سر آزاده تر، افتاده پایی بیشتر

هرچه دل رنجیده تر، زندان هستی تنگ تر

هرچه تن شایسته تر، شوق رهایی بیشتر

هرچه دانش بیشتر، وامانده تر در زندگی

هرچه کمتر فهم، کبر و خود نمایی بیشتر

هرچه بازار دیانت گرم، دل ها سردتر

هرچه زاهد بیشتر، دور از خدایی بیشتر

هرچه تن در رنج و زحمت، نا امیدی عاقبت

هرچه با یاران وفا، بی اعتنایی بیشتر

- معینی کرمانشاهی -

پ ن: دین و دل در کار آن زلف دو تا خواهیم کرد
عمر اگر باشد به عهد خود وفا خواهیم کرد
قصه شبهای هجران نیست اینجا گفتنی
روز محشر این سر طومار وا خواهیم کرد
- صائب تبریزی -

ذهن آشفته من

مرا مِهر سیَه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جایِ آشتی نگذاشت

مگر آهِ سحرخیزان سویِ گردون نخواهد شد؟

مرا روزِ ازل کاری به جز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد

خدا را محتسب ما را به فریادِ دَف و نِی بخش

که سازِ شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد

مجالِ من همین باشد که پنهان عشقِ او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

شرابِ لعل و جایِ امن و یارِ مهربان ساقی

دلا کی بِه شود کارت اگر اکنون نخواهد شد

مشوی ای دیده نقشِ غم ز لوحِ سینهٔ حافظ

که زخمِ تیغِ دلدار است و رنگِ خون نخواهد شد

- حافظ -

پ ن: دلم به بوي تو آغشته است
سپيده دمان
كلمات سرگردان بر ميخيزند و خوابالوده دهان مرا ميجويند
تا از تو سخن بگويم
كجاي جهان رفته اي
نشان قدم هايت
چون دان پرندگان
همه سوئي ريخته است
باز نميگردي، ميدانم
و شعر
چون گنجشك بخار آلودي
بر بام زمستاني
به
پاره يخي بدل خواهد شد.
- شمس لنگرودی -

پ ن:
کافر نِه ایم و بر سرمان شور عاشقی است
آنرا که شور عشق به سر نیست کافر است...
- شهریار -

خ ن: از یه مدت قبل شروع به انتقال یه سری از اشعار جامونده به کانال تلگرامم کردم که مربوط می شن به یه بازه ای حدودای 4 سال پیش.
یه جورایی برام مرور خاطرات که نه، مرور "احوالات" بود...
آدمی موجود عجیبیه... توی زمان حال که هست، مرتب احساس حق به جانب بودن می کنه. حس می کنه مشکلاتش بزرگترین مشکلات دنیا و زندگیش منحصربفردترین زندگی دنیاست! ولی گذشت زمان سراغش میاد و مرتب "خودش" رو برای "خودش" نقض می کنه.
احتمالا تا وقتی یاد نگیری که زندگی قرار نیست که هیچوقت آسون باشه، وضع همینه.
بعد کم کم ماتیلدای وجودت که می پرسید: "زندگی همیشه اینقدر سخته یا فقط وقتی بچه ای؟" تبدیل می شه به لئون دوران پختیگت و می فهمی که بعله... زندگی هیچوقت آسون نمی شه. تو سخت می شی...
من همیشه از مرگ می ترسیدم و می ترسم. توی گذشته دور همیشه برام سوال بود که آدما چطور می تونن آرزوی مرگ کنن؟ تا اینکه مادربزرگی که روزگاری داشتم (آبا)، پسرش رو از دست داد و دیگه هیچوقت زندگیش مث قبل نشد... اونجا بود که فهمیدم آدما به مرور اونقدر از دست میدن و از دست میدن و از دست میدن، که یه روزی به خودشون میان و میبینن که کسی نمونده. اونوقته که دیگه در برابر مرگ چیزی برای از دست دادن ندارن...
به قول وحشی بافقی:

شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کند / پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد

نه! نه اینکه الان اتفاق خاصی برای من افتاده باشه. من هنوز زندگی می کنم و لحظات خیلی زیادی از زندگی لذت می برم و هنوز بابت داشته های ارزشمندم، به حسب عادت، خدا رو شکر می کنم! ولی شعر و ادبیات برای من چیزیه که باهاش به جاهای عمیق تری سفر می کنم. جایی که هر چند مث قبل ازش مطمئن نیستم، ولی هنوز امید دارم مرگ براش آخر خط نباشه...

رنج اولین قدم

خلید خار درشتی بپای طفلی خرد

بهم برآمد و از پویه باز ماند و گریست

بگفت مادرش این رنج اولین قدم است

ز خار حادثه، تیه وجود خالی نیست

هنوز نیک و بد زندگی بدفتر عمر

نخوانده‌ای و بچشم تو راه و چاه، یکیست

ز پای، چون تو در افتاده‌اند بس طفلان

نیوفتاده درین سنگلاخ عبرت، کیست ؟

ندیده زحمت رفتار، ره نیاموزی

خطا نکرده، صواب و خطا چه دانی چیست

دلی که سخت ز هر غم تپید، شاد نماند

کسیکه زود دل آزرده گشت دیر نزیست

ز عهد کودکی، آمادهٔ بزرگی شو

حجاب ضعف چو از هم گسست، عزم قویست

بچشم آنکه درین دشت، چشم روشن بست

تفاوتی نکند، گر ده است چه، یا بیست

چو زخم کارگر آمد، چه سر، چه سینه، چه پای

چو سال عمر تبه شد، چه یک، چه صد، چه دویست

هزار کوه گرت سد ره شوند، برو

هزار ره گرت از پا در افکنند، بایست

- پروین اعتصامی -

پ ن: گر چه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش
- حافظ -

خ ن: امروز 29 اسفندماه 1402 هستش. یک سال دیگه هم گذشت.
داشتم بین مطالب اخیر وبلاگم می گشتم که ببینم پارسال چه تصمیمایی گرفته بودم و چه حال و هوایی داشتم. ولی دیدم آخرین نوشته نوروزم مربوط می شه به 3 سال پیش :)
و باز هم هم برام عجیبه هم غمناک و هم امیدبخش، که چقدر اتفاقات جورواجوری برای من و زندگیم توی این مدت افتاده.
انگار قرن ها گذشته...
فردا که روز اول سال جدیده من سر کلاسم :) و بعدشم درگیر ده ها مقاله و پروژه و تمرین و امتحانی که پیش رو دارم :D
بنابراین عملا زیاد برام تفاوتی با روزهای عادی نداره! از طرفی دوست دارم عزیز بدارمش و از طرفی ناراحتم که قراره برای خانواده های زیادی مایه خجالت و رنج و هزینه کمرشکن باشه. حیف...
روزی که می تونست خیلی ساده دلیلی باشه برای امید و زندگی و قدر لحظه رو دونستن، به خاطر طمع و بی سوادی و بی کفایتی و فساد درباریان! خودش میشه دلیلی برای رنج کشیدن.
چقدر دوست دارم ساده زیستی با این مناسبت ها ترکیب بشه و باعث اتحاد و مهرورزی و شادی مردمم بشه...
در هر صورت برای من باز هم بهانه ایه که به فال نیک می گیرمش.
امیدوارم امسال شادتر باشم و بیشتر زندگی کنم.
امیدوارم امسال تا می تونم قدم در راه بگذارم و از "رنج اولین قدم" نترسم.
امیدوارم امسال تا می تونم اشتباه کنم... تا می تونم تجربه کنم...
همین :)
نوروز مبارک ♥

ادامه نوشته

A Matter of Death and Life

ترسم که اشک در غمِ ما پرده‌در شود

وین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود

گویند سنگ لَعل شود در مَقامِ صبر

آری شود، ولیک به خونِ جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دستِ غم خلاصِ من آنجا مگر شود

از هر کرانه تیرِ دعا کرده‌ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیثِ ما بَرِ دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیایِ مِهر تو زر گشت رویِ من

آری به یُمْنِ لطفِ شما خاک زر شود

در تنگنایِ حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیرِ حُسن بِباید که تا کسی

مقبولِ طبعِ مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخِ وصل راست

سرها بر آستانهٔ او خاک در شود

حافظ چو نافهٔ سرِ زلفش به دستِ توست

دم درکش ار نه بادِ صبا را خبر شود

- حافظ -

.

پ ن: "Live your life to the fullest; and then, and only then, die. Don't leave any unlived life behind"

.

خ ن: آخرین کتاب اروین دیالوم رو میخونم و اشک میریزم!
گاهی اوقات فراموش می کنم که چقدر فناپذیر و ناچیزم. حالم خوبه، برای همه چیز برنامه ریزی می کنم و همیشه انتظار روزهای بهتر و بهتری رو می کشم،
ولی این بین، یک دفعه یه چیزی مث پتک به سرم می کوبه و انگار یکهو از خواب بیدار میشم...
همه چیز مثل خواب و خیاله.
علم اونقدر سریع داره پیشرفت میکنه که تصور دنیای "ترومن شو"ای و "ماتریکس"ی دیگه خیلی غیرقابل باور نیست.
گاهی حتی به زمین زیر پام و آسمون روی سرم هم واقعا شک میکنم!
علم، باعث میشه بفهمی چقدر کوجیکی... چقدر ضعیف و شکننده ای و چقدر تاثیرت توی جهان به این بزرگی ناچیزه...

ترس برم میداره.
به این فکر می کنم که چقدر فرصت کمه.
و اشک می ریزم...
به ترسام فکر می کنم،
و اشک میریزم...

انگار که توی آینده زندگی می کنم و خیلی زنده اتفاقات تلخی که پیش رو دارم رو لمس می کنم،
و...
اشک میریزم!
و وقنی یه دل سیر گریه کردم، یادم میفته زمان منتظر من نمی مونه.
دوباره بلند میشم،
انگار که همه چیز سر جای خودشه،
انگار که قرار نیست هیچوقت هیچ اتفاق بدی بیفته،
انگار که زندگی قراره همیشه برای من ادامه داشته باشه...

.

خ ن: "سرنوشت که تغییری نمیکنه پس از چی بترسم؟؟"
یا...
"سرنوشت رو که نمیشه عوض کرد پس چرا کاری کنم؟"...
کدوم یکی انتخاب شماست؟ (با رسم شکل توضیح دهید :) )

.

ادامه نوشته

ما چرا می فهمیم؟

ای نسیم سحر آرامگَهِ یار کجاست؟

منزلِ آن مَهِ عاشق‌کُشِ عیّار کجاست؟

شبِ تار است و رَه وادیِ اَیمَن در پیش

آتش طور کجا؟ موعد دیدار کجاست؟

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست؟

آن کَس است اهلِ بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست؟

هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت‌گر بی‌کار کجاست؟

باز پرسید ز گیسویِ شِکَن در شِکَنَش

کاین دل غم‌زده سرگشته، گرفتار کجاست؟

عقل دیوانه شد، آن سلسلهٔ مشکین کو؟

دل ز ما گوشه گرفت، ابروی دلدار کجاست؟

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش، بی‌یار مهیّا نشود، یار کجاست؟

حافظ از بادِ خزان، در چمنِ دهر مَرَنج

فکرِ معقول بفرما، گلِ بی‌خار کجاست؟

-حافظ-

پ ن: از منزلِ کفر تا به دین، یک نفس است
وز عالم شک تا به یقین، یک نفس است
این یک نفسِ عزیز را خوش می‌دار

کَز حاصلِ عمرِ ما همین یک نفس است

- خیام -

پ ن: ما چرا می بینیم؟
ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم...؟
صدای حسین پناهی عزیز ♥

خ ن: "زندگی کوتاهه!" و پشت همین یک جمله یک دنیا فکر و تجربه و ترس پنهانه!
کلمات هیچوقت نتونستن اونطوری که باید و شاید از عهده توضیف احساسات بربیان، و بابت همینه که من هر وقت اومدم بیشتر حرف بزنم، بیشتر سکوت کردم!
...
این روزها، هر چند از شدت فشار درس و کار، گاهی به سر حد انفجار می رسم! ولی خیلی خیلی خیلی زیاد به معنی زندگی و مرگ فکر می کنم!
تغییر رو در ذهن خودم و در نگاه خودم حس می کنم و مفاهیمی که ده سال پیش برام حجت و مقدس بودن حالا مثل پر کاهی به نظر می رسن که با یه فوت از جلوی چشمام غیب میشن! و گاهی وقتا آرزو می کنم که کاش می شد همیشه توی همون توهم قشنگ و آرامش بخش گذشته بمونم و جلوتر نرم؛ که به قول "ویل دورانت": (کشف حقیقت ما را آزاد نکرد، مگر از پندارهایی که تسلی مان می دادند...)

خ ن: تنها و تنها و تنها سرمایه آدمی، عمرشه! عمری که میگذره و ما -و من- حتی گذشتنش رو حس نمی کنیم و میگذاریم مث شن روان از بین انگشتامون سر بخوره و به عدم بپیونده... تنها اعتقادی که این روزها برام مونده اینه که، شاد باشیم. به هر بهانه ای که شده. چنگ بزنیم به هر چیزی که به وجدمون میاره و در ازای سرمایه ای که خواه ناخواه چاره ای جز تسلیم کردنش نداریم، یه لحظه هم که شده "واقعا" زندگی کنیم.

دلتنگ

تا کی از ما یار ما پنهان بود؟

چشم ما تا کی چنین گریان بود؟

تا کی از وصلش نصیب بخت ما

محنت و درد دل و هجران بود؟

این چنین کز یار دور افتاده‌ام

گر بگرید دیده، جای آن بود

چون دل ما خون شد از هجران او

چشم ما شاید که خون افشان بود

از فراقش دل ز جان آمد به جان

خود گرانی یار مرگ جان بود

بر امیدی زنده‌ام، ورنه که را

طاقت آن هجر بی‌پایان بود؟

پیچ بر پیچ است بی او کار ما

کار ما تا کی چنین پیچان بود؟

محنت آباد دل پر درد ما

تا کی از هجران او ویران بود؟

درد ما را نیست درمان در جهان

درد ما را روی او درمان بود

چون دل ما از سر جان برنخاست

لاجرم پیوسته سرگردان بود

چون عراقی هر که دور از یار ماند

چشم او گریان، دلش بریان بود

- عراقی -

پ ن 1: تنگ آمدم از وجود خود، تنگ
ای مرگ، به سوی من کن آهنگ
بازم خر ازین غم فراوان
فریاد رسم ازین دل تنگ
- عراقی -

پ ن 2: چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی...
- حافظ -

پ ن 3: دانلود "سینه مالامال درد است / فرامرز اصلانی"

در ستایش غم

شوريده کرد شيوه آن نازنين مرا

عشقش خلاص داد ز دنيا و دين مرا

غم همنشين من شد و من همنشين غم

تا خود چها رسد ز چنين همنشين مرا

زينسان که آتش دل من شعله ميزند

تا کي بسوزد اين نفس آتشين مرا

اي دوستان نميدهد آن زلف بيقرار

تا يکزمان قرار بود بر زمين مرا

از دور ديدمش خردم گفت دور از او

ديوانه ميکند خرد دوربين مرا

گر سايه بر سرم فکند زلف او دمي

خورشيد بنده گردد و مه خوشه چين مرا

تا چون عبيد بر سر کويش مجاورم

هيچ التفات نيست به خلد برين مرا

- عبید زاکانی -

.

پ ن 1: گر مرد رهی میان خون باید رفت
وز پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه درنه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
- عطار -

.

پ ن 2: عشق می ورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
- حافظ -

.

پ ن 3: اما من با خودم می‌اندیشم، کاش شادی را در نیندازیم با غم. شادی عدمِ غم نیست. شادی کنار آمدن با غم است. دعوت کردن رسمی است از غم که بیاید با ما باشد، با ما خودمانی شود، با ما معاشرت کند.
معرفی‌اش کنیم به دوستان‌مان، دوستان غمِ من، غم من دوستان.
و بعد موسیقی گوش کنیم، بگوییم، برقصیم به سلامتی غم، این وفادارِ همیشگی. بعد ببریمش به خانه، بیاید با ما خیره شود در آینه، بخندد، مسواک بزند، برود جایش را بیندازد، آرام و نجیب شب‌بخیر بگوید.
صبح که چشم باز می‌کنیم یادمان بیاید که تنها نیستیم و لبخند بزنیم، چون غم و تنها غم است که ما را تنها نمی‌گذارد.
دیدی که مرا هیچ‌کسی یاد نکرد جز غم، که هزار آفرین بر غم باد...
- حسین وحدانی -

.

خ ن: از اولین باری که آهنگ (دلتنگی / سیاوش قمیشی) رو توی جاده شنیدم تا خود الان شاید بیشتر از 100 بار بهش گوش دادم و هر بار تا می رسه به این تیکه، منم باهاش داد می زنم که (تو می ری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره / ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره / ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه / می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه)
اگر تا حالا گوش ندادید از لینکی که گذاشتم دانلود کنید تا ببینم شما هم مثل من دوستش خواهید داشت یا نه :)

.

Into The Wild

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت

به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است

برود از دل من وز دل من آن نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان

دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود

- حافظ -

.

پ ن ۱: بشنوید با صدای سهیل نفیسی...

.

پ ن ۲: هر که من با او باشم
از چه غم دارد؟
از همه‌ی عالم باک ندارد...
- شمس تبریزی -

.

خ ن: تا حالا چند بار تصمیم گرفته بودم که «Into The Wild» رو ببینم، ولی هر وقت چشمم به اسم کریستین استوارت میفتاد فکر می‌کردم فیلمی که اون توش بازی کنه نباید برای من جذابیت زیادی داشته باشه!
ولی امروز که تعریف این فیلم رو توی یه پیجی دیدم و فهمیدم «بیوگرافی» هستش ترغیب شدم ببینمش...
اوایل فیلم برام خیلی راضی‌کننده شروع شد؛ پسری که تک و تنها راهی کوه می‌شه، ظاهرا به قصد رسیدن به یه هدف نه چندان عادی.
هر چند یکی از دلایل اصلیش برای قدم گذاشتن توی این راه فرار از دروغ‌های خانواده‌ش بود، ولی این چیزی از جذابیت‌های شخصیت جستجوگر و پرسشگر و یاغی‌ش کم نمی‌کرد.
کریس توی سن 20 سالگی از یه دانشگاه خوب فارغ‌التحصیل می‌شه.
پیشنهاد هدیه ماشین مدل بالا از سمت خانواده‌ش رو رد می‌کنه.
توی همین سن، 24هزار دلاری که داشته رو به این و اون اهدا می‌کنه و آخرین ذره‌های باقیمونده پولش رو می‌سوزونه.
به معنای واقعی همه چیز رو رها می‌کنه و فقط با یه کوله پشتی روی دوشش راهی کوهستان می‌شه.
اون می‌ره تا به قول خودش «من»ای که با دروغ‌های خانواده و جامعه ساخته شده رو بکشه و معنای واقعی هر چیزی رو درک کنه.
کریس حدود ۴ ماه توی یکی از نقاط دورافتاده آلاسکا توی یه اتوبوس متروکه به تنهایی زندگی‌ می‌کنه و درآخر...
نه! دوست ندارم به آخر قصه‌ش فکر کنم! چیزهایی که قراره تا قبل از سکانش پایانی فیلم بهش فکر کنیم اونقدری زیاد هست که تلخی صحنه‌ آخر کمتر آزارمون بده.
* این فیلم یه جورایی من رو یاد «درسو اوزالا»ی «کوروساوا» انداخت. درکل، آدمی که فکر می‌کنه، آدمی که «تنهایی» حوصله‌ش رو سر نمی‌بره! و آدمی که معلمش «طبیعت» باشه، همیشه حرفای زیادی برای گفتن داره...

.

نداشتن

زیر مجموعه ی خودم هستم

مثل مجموعه ای که سخت تهی ست

در سرم فکر کاشتن دارم

گرچه باغ من از درخت تهی ست

عشق آهوی تیزپا شد و من

ببر بی حرکت پتوهایم

خشمگین نیستم که تا امروز

نرسیدم به آرزوهایم

نرسیدن رسیدن محض است

آبزی آب را نمی بیند

هرکه در ماه زندگی بکند

رنگ مهتاب را نمی بیند

دوری و دوستی حکایت ماست

غیر از این هرچه هست در هوس است

پای احساس در میان باشد

انتخاب پرنده ها قفس است

وسعت کوچک رهایی را

از نگاه اسیر باید دید

کوه در رشته کوه بسیار است

کوه را در کویر باید دید

گرچه باغ من از درخت تهی ست

در سرم فکر کاشتن دارم

شعر را، عشق را، مکاشفه را

همه را از نداشتن دارم...

- یاسر قنبرلو -

.

خ ن: امروز می‌خوام یه کم سخنرانی کنم :) برای جواب دادن به کامنت‌هایی مث کامنتی که به طور خصوصی توی پست قبل گذاشته شد :)
اولا این‌که به نظر من زندگی بدون غم امکان‌پذیر نیست! انسان‌های ظاهرا خوشحال هم که همیشه یا اکثر اوقات درونا (تاکید می‌کنم روی درونا!) حس شادی داشته باشن ، حتما یه جای کارشون می‌لنگه که من وارد اون مبحث نمی‌شم :)
در نظر بیارید انسانی رو که از غم فراریه. با کوچک‌ترین اتفاق یا فکر ناخوشایندی برای فرار ازش دست به دامن خوشیای به شدت کوتاه مدت زندگی می‌شه یا به هر ترفندی هست سر خودش رو گرم می‌کنه تا خدای نکرده یک لحظه فکر نکنه و خاطرش مکدر نشه! همچین کسی مدام در حال پاک کردن صورت مساله‌س و مطلقا وارد مرحله بالاتری (از لحاظ روحی‌) نخواهد شد!

اینجا می‌خوام یه بیت از حافظ بیارم که می‌گه:
«چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد / ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم»
اصولا هیچ حسی بدون غم شکل نمی‌گیره. هیچ شعری بدون درک غم سروده نمی‌شه. عاشقی که بدون درک غم و بی هیچ زحمتی به معشوق می‌رسه هیچ حرفی برای گفتن و احتمالا هیچ عشقی برای ابراز کردن نخواهد داشت!
بنابراین غم برای من حس مقدسیه، ولی نه هر غمی!
انسان می‌تونه در مواجهه با غم مغلوبش بشه، به این معنی که بی‌حرکت و بی‌اثر بشه. زندگیش نزولی بشه.
یا می‌تونه ازش استفاده کنه. می‌تونه ازش برای برداشتن موانع درونی و بیرونی بهره بگیره. می‌تونه ازش برای درک بیشتر، برای قوی‌تر شدن، برای بزرگ‌تر شدن استفاده کنه.
هر چند هیچ رشدی بدون درد نخواهد بود. یه دوره گذاری نه چندان روشن و سفیدی این وسط هست که باید طی بشه تا پوسته تنگ‌تر وجودمون بشکنه و مایِ جدید متولد بشه.
امیدوارم متوجه این مطلب بشید که اگر می‌گم «غم» ابدا منظورم غم‌های سطحی‌ای مثل عاشق شدن (منظورم عشق بین دو جنس مخالف) نیست! منظورم از معشوق ابدا انسان ناقص‌تری نیست که حتی نمی‌تونه گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه!
من معشوق رو همون حس آرامش ابدی، همون منبع انرژی و زیبایی مطلق می‌دونم که بعضیا بهش «خدا» می‌گن! و عشق رو همون دست و پا زدن‌ها و غم خوردن‌ها برای رسیدن به همچین معشوقی می‌دونم.
حالا می‌تونی مث حافظ و سعدی غرق معنویت بشی و عشقت رو اینطور ابراز کنی، یا می‌تونی مث شعرای جدید‌تر، اون جرقه‌های کم‌فروغ عشق‌های زمینی رو به یاد معشوق اصلی زیر لب زمزمه کنی و از تمام احساسی که توی این شعرهای به ظاهر غمگین هست لذت ببری...
یک زمانی اون گوشه وبلاگ نوشته شده بود که: «اینجا فقط برای دل خودم نمی‌نویسم»
الان دیگه پاک شده ولی هنوز هم من فقط برای دل خودم می‌نویسم :)
ولی اعتراف می‌کنم کم نبودند کسایی که ادعا کردند با شعرهایی که با وجود تمام غم‌های ظاهریش من رو آروم می‌کنه، اون‌ها هم به آرامش رسیدند. طبیعتا این دسته باید هدف و شخصیتشون به من نزدیک‌تر باشه تا کسایی که با «دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم / دلی بی‌غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم» حالت افسردگی مطلق بهشون دست می‌ده :|
حقیقتا برای این دسته نمی‌تونم حرفی داشته باشم. چون اصلا نمی‌تونم یا بهتره بگم نمی‌خوام درکشون کنم.
بنابراین قدر غم‌های زندگی‌تون رو بدونید، چون این نشون می‌ده که می‌تونید «درک کنید» می‌تونید «هم‌دل باشید» می‌تونید «عمیق بشید» و اگه یه کم باهوش باشید می‌تونید برش غلبه کنید و هر بار از نو متولد بشید...
این‌ها یه بخش کوچیک قضیه‌س که قابل بیان هستن و می‌شه بر زبون آورد. یه بخش دیگه‌ای هم هست که خیلی وارد جزئیات و اعتقادات می‌شه و طبیعتا بحث به دنبال خواهد داشت و به شدت از حوصله‌ی من یکی خارجه!

.

پ ن: بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا
که برون شد دل سرمست من از دست اینجا
چون توانم شد از اینجا که غمش موی‌کشان
دلم آورد و به زنجیر فروبست اینجا...
- خواجوی کرمانی -

.

لبریز

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبريزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم


همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند

آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز باده‌ی روزند

با هزاران جوانه می خواند
بوته‌ی نسترن سرود ترا
هر نسيمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا

من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زيبائی


پر شدم از ترانه های سياه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر کردم


غافل از آن که تو بجائی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاريک مرگ می سپرم


آه، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام سياه شود

عاشقم، عاشق ستاره‌ی صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن

می مکم با وجود تشنه‌ی خويش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!

- فروغ فرخزاد -

.

پ ن ۱: تو با خدایِ خود انداز کار و دل خوش‌ دار
که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند
- حافظ -

.

پ ن ۲: چون بوم بر خرابه‌ی دنیا نشسته‌ایم
اهل زمانه را به تماشا نشسته‌ایم...
- فریدون مشیری -

.

خ ن: امروز،
۲۹ اسفند.
روزی که هیچ شباهتی به همانندش توی سال‌های گذشته نداره...
هر چند برای من همیشه خونه‌نشینی و کتاب خوندن و فیلم دیدن و دیگر فعالیت‌های حکیمه‌ای ( :) ) جزو لذت‌های عظیم زندگی بوده و هست و هیچوقت از تنها موندن سیر و خسته نمی‌شم،
و هر چند خرید عید هم برام معنی نداشته و علاقه‌ای بهش نداشتم (شاید متاسفانه)،
ولی امسال که همه‌جا سوت و کور بود فهمیدم احساس اطرافیانم، از دوست و خانواده گرفته تا آدمایی که توی خیابون از کنارم رد می‌شن هم می‌تونن روی احساس من اثرگذار باشن...
امروز،
روز آخر ساله. با وجود سوت و کور بودنش می‌خوام برای خودم دوباره مفاهیم (شروع) و (پایان) رو یادآوری کنم، می‌خوام به گذشته و سال یا سال‌هایی که گذشت نگاه کنم، این‌بار نه فقط به اتفاقات،
که به خودم.
به حکیمه‌ای که بود، و حکیمه‌ای که هست و حکیمه‌ای که باید باشه.
این مدت به لطف شبکه‌ها و دنیای مجازی خیلی به ویدیوها و حرفای گذشته‌م نگاه کردم.
ویدیوی پارسال همین موقع، توی حیاط خونه‌ای که خیلی از دار و درختاش و از دست داده (و من چقدر دلگرفته شدم از دیدن این تصویر قبل و بعدش) روی پله‌ها نشسته بودم، یه گل با برگای خوشگل توی گلدون کنار پله‌ها بود. یه نسیم فوق‌العاده‌ای میومد و برگای گلم و می‌رقصوند...
دیدن این ویدیو من رو دقیقا برد به همون فضا همون مکان و همون حس رو برام زنده کرد.
و به این فکر کردم که ما چه چیزای خوشبخت‌کننده و چه جزئیات زیبایی جلوی چشممون داریم که بهشون بی‌تفاویتم.
امسال باید یاد بگیرم بیشتر از جزئیات لذت ببرم، بیشتر بفهممشون.
دیدن نوشته‌های دیگه‌م هم به من فهموند من راه درستی رو پیش گرفته بودم که متاسفانه غرق‌شدن توی روزمرگی من رو ازش دور و دورتر کرد!
توی سالی که داره نفسای آخرش رو می‌کشه، من فقط کار کردم! و تمام این یک سال عمرم توی یه حالت خلسه‌وار گذشت.
خب!
اشتباه کردم!
اشتباه کردم که برای خودم وقت نگذاشتم!
امسال باید بین «دوست‌داشتن و رشد دادن خودم» و «کار کردن» مصالحه بهتری انجام بدم!
از یه وقتی به بعد ذهنم خیلی درگیر بایدها و نبایدهای زندگی بود. درگیر قوانین و مقررات دست‌ساز و مذهب‌ساز! درگیر خوب بودن و بد بودن، درست بودن و غلط بودن. درگیر «خود» و «فراخود». درگیر تقدیر، اجبار. این روزای آخری به طور اتفاقی با کارل گوستاو یونگ آشنا شدم!
کسی که نظریه‌ی سایه رو داده! امیدوارم بتونه توی سال جدید بیشتر بهم کمک کنه :)
امسال باید کتابای یونگ رو بیشتر بخونم و بیشتر توی زندگی‌م پیاده‌سازیشون کنم!
امسال باید بیشتر بجنگم.
امسال باید بیشتر روی همه‌ی ابعاد زندگیم مسلط شم.
امسال باید بین رفتن و نرفتن انتخاب نهایی رو انجام بدم و برای همیشه از تردید دست بردارم.
امسال باید دوستای بیشتری پیدا کنم، فیلمای بیشتری ببینم، جاهای بیشتری برم، کتابای بیشتری بخونم.
امسال باید عاشق‌تر باشم.
امسال سالِ منه :)
مهم نیست چقدر ترسناک یا چقدر سخت باشه. امسال قراره سال من باشه :)
.
** نوشته‌ی دو سال پیش، همین روز، توی همین روبلاگ :)

.

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات

آن زمانی که درآییم به بستان من و تو

اختران فلک آیند به نظاره ما

مه خود را بنماییم بدیشان من و تو

من و تو بی‌من و تو جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند

در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو

این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جا

هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدی و شکرستان من و تو

- مولانا -

.

پ ن ۱: این شور که در سر است ما را
وقتی برود که سر نباشد
- سعدی -

.

پ ن ۲: گفت اگر در سر تو شور من است
زِ تو من یک سر مو نگذارم
- مولانا -

.

خ ن:‌ به این فکر می‌کنی که قراره بی‌قراری‌هات کِی تموم بشه؟

که قراره تموم بشه؟
به این فکر می‌کنی که اصن چی می‌تونه آرومت کنه؟
مدام می‌گردی، فکر می‌کنی.
ولی هیچی پیدا نمی‌کنی!
کاش یه چیزی آرومم می‌کرد...
کاش منم مث اون بنده‌خدایی بودم که با ذوق و جدیت می‌گفت «اونایی که دانشگاه خوب درس خوندن هیچکدوم پورشه سوار نمی‌شن»!
کاش منم مث اون آرزوم این بود! کاش پول می‌تونست حالم و خوب کنه، اونقدر که به خاطرش گوزن و به شقیقه ربط بدم!
از سکون بیزارم...
باز افتادم وسط دو تا قله و دارم درجا می‌زنم! یه نیرویی می‌خوام تا هلم بده!
کاش می‌شد عاشق شد، مست شد، از خود بی‌خود شد،
مث مولانا
مث سعدی
کاش می‌شد مطمئن شد، به آرامش رسید...

* از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود...
من می‌ترسم.
از آدمایی که روز به روز بی‌رحم‌تر می‌شن،
از عشقایی که روز به روز کم‌رنگ‌تر و توخالی‌تر و حساب کتابی‌تر می‌شه،
من وحشت می‌کنم از دیدن این همه آدم یخ و بی‌تفاوت!
دنیا وحشتناک شده...

* خدایا!
من اینجام!
خودت و به من نشون بده...

.

نشد

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم

شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دل

که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلب گنج نامه مقصود

شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور

بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر

در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

- حافظ -

.

پ ن ۱: تا خرمنت نسوزد، تشویش ما ندانی
- سعدی -

.

پ ن ۲: پُرَم، پُر از کلماتی که آتشم زده‌اند
برای این منِ بی‌چهره یک دهان بنویس...
- عادل سالم -

.

پ ن ۳: دوستانم می‌رنجانندم مدام،
از دشمنان
چیزی در خاطرم نیست!
- عباس کیارستمی -

.

خ ن: این روزها همچنان در برابر سخت‌تر شدن و دردناک‌تر شدن زندگی، سعی در قوی‌تر شدن و پرروتر شدن دارم تا ثابت کنم من آدمِ کم آوردن نیستم :)

داشتم یه پادکست جدید گوش می‌دادم که قراره توی هر قسمتش راجع به آدمایی که با یه چالشی روبرو شدن صحبت کنه.
برنامه‌ی اولش درباره‌ی برزو بود.
پسری که توی ۴ سالگی به خاطر تزریق واکسن تاریخ گذشته مبتلا به بیماری گیلن‌باره می‌شه و چند سال بعد هم دکترها مرگ زودهنگامش رو بهش اطلاع می‌دن!
قسمت جالب ماجرا برای من نحوه برخورد برزو با این بیماری‌ها و عواقبشون بود! و حرف جالبی که زد:
«نمیدونم چرا ولی اصلا ناراحت نبودم. به هیچ عنوان. به خودم گفتم کارایی که قراره تو هفتاد سال بکنم رو تو ۴۰ سال میکنم.اصلا بعد از اون خبر بود که کلی اتفاقای باحال واسم افتاد».
نگرش قشنگش در برابر اتفاقی که باهاش رودررو شده (و برای من کابوس مطلقه) شدیدا من رو تحت تاثیر قرار داد!
...
این روزها هر چند تلخه،
هر چند کم و بیش تو جنبه‌های زیادی از زندگی اشتباه کردم و شکست خوردم و سرخورده شدم،
هر چند نامهربونیای زیادی از کسایی که دوستم می‌دونستمشون دیدم،
هر چند توی محیطی هستم که «پارتی‌» و «پول» اولویت اول «تمام» مدیراشه،
این روزها هر چند تا آستانه‌ی شکستن خمیده شدم!
ولی اتفاقات و داستانای زیادی سر راهم قرار گرفت تا یادم بندازه نباید کم بیارم...

.

کلام مقدس

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد

که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست

زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس

زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل

دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس

گفت‌وگوهاست در این راه که جان بگدازد

هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مپرس

پارسایی و سلامت هوسم بود ولی

شیوه‌ای می‌کند آن نرگس فتان که مپرس

گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم

گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس

گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا

حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

- حافظ -

.

پ ن ۱: با ما گفته بودند:
«آن کلام مقدس را
با شما خواهیم آموخت،
لیکن به خاطرِ آن
عقوبتی جانفرسای را
تحمل می‌بایدتان کرد.»
عقوبت جانکاه را چندان تاب آوردیم
آری
که کلامِ مقدسمان
باری
از خاطر
گریخت!
- احمد شاملو -

.

پ ن ۲: دانلود (تا تو بودی / استاد محمد نوری)

.

خ ن: بعد از سی سال زندگی کردن این رو خیلی خیلی خوب یاد گرفتم که افتادن و شکست خوردن، ناامید شدن و توی سیاهی فرو رفتن بخش جدایی ناپذیری از زندگیه...
ولی توی سیاهی موندن، نه عقلانیه، نه شایسته‌ی وجود آدمه...
پس باکی نداشته باش از شکست خوردن و افتادن، باکی نداشته باش از سنگ‌اندازی دوست و غریبه.
هر جا کم آوردی غر بزن، گریه کن، داد بزن ولی آخرش بدون باید دوباره روی پاهات وایسی و قوی‌تر از قبل به راهت ادامه بدی...
باید گذشتن رو یاد بگیری
از آدما گذشتن،
از اتفاقات گذشتن،
از زمان‌ها گذشتن.
باید یاد بگیری یه اصل و یه هدف وجود داره که امکان نداره ناامیدت کنه، بقیه اتفاقا و آدما و احساساتی که سرخورده‌ات می‌کنن، نتیجه‌ی سرابی هستن که خودت با تصورات ذهنی غیرواقعیت ازشون ساختی!
باید ازشون بگذری، باید ازشون سبقت بگیری.
باید اونقدر سرخورده بشی تا یاد بگیری نگاه محدودت رو از چند قدمیت دورتر ببری...

.

راهِ دراز

شب اول :هجوم نازی ها

طرف کوره های انسانی

وسط خون و بمب می رقصند

چند تا دختر لهستانی

شب دوم :کلاه و بارانی

چند تا بوسه ی بدون دلیل

پشت هم تیر خوردن و مردن

ته هر فیلم ژان پِیِر مِلویل

شب سوم: طناب یخ زده ای

بر گلوی کبود بیداری

هیچکاکی که دوستت دارد

هیچکاکی که دوستش داری!

شب چارم: ادامه ی سردرد

گریه با خنده، چای با بروفن

زندگی با کلانتر فارگو

خودکشی با برادران کوئن!

شب پنجم: هنوز بیداری

سینما هست! زنده می مانی

دکترت گفته زنده باش… برقص

با زن و زوربای یونانی!

شب بعدی: تپانچه و جانگو

توی هر کافه، توی هر کازینو

با لباس سیاه خندیدن

زیر شلاق با تارانتینو!

شب هفتم: درخت سوخته ای

توی یک روستای بودایی

راهزن می شوی ولی سخت است

کشتن هفت تا سامورایی!

شب هشتم: گذشتن از دل جنگ

گذر از حوض خون بدون شنا

توی میدان شهر، با گریه

دیدن سنگ خوردن ِمالنا

نهمین شب، شکست را بپذیر!

با سکوتت بساز، گریه نکن

مثل ادوارد دست قیچی باش

آخر فیلم های تیم برتون!

شب آخر، پولانسکی خوب است!

تا تو را توی ترس ها بکُشد

شب آخر فقط اجازه بده

بچه ی ُرزماری تو را بکُشد!

باز ده شب گذشت تا جادو

به وفاداری تو شک نکند

ده شب سرد… باورش سخت است

فیلم دیدن به تو کمک نکند!

قهرمانت همیشه تنها ماند

قهرمانت به هیچ جا نرسید

سینما دوست بود و محرم بود

زورش اما به غصه ها نرسید

زنده ماندی برای چند ریال؟

زنده ماندی برای چند پِنی؟

گیج و برعکس زندگی کردی

با سرانجام بنجامین باتنی!

کاش با شعر می شد از غم نان

رو بگیری و باز نان بخوری

کاش با شعر می شد از فردا

توی قبرت کمی تکان بخوری!

تا دل خاک، سینه خیز برو

-زخم هایت اگر که بگذارند-

سهم یک گور دسته جمعی شو

با زنانی که دوستت دارند

سرزمینت تو را نمی خواهد

به سرت فوت کرده خاکش را

گرگ پیری شدی که توی تله

می جود پای دردناکش را…

لب یک پرتگاه منتظرید

خودت و سایه ات! فقط دو نفر

تو هولش می دهی: نخند! نرقص!

او هولت می دهد: نترس! بپر!

- حامد ابراهیم‌پور -

.

پ ن ۱: صلاحِ کار کجا و
منِ خراب کجا..!
- حافظ -

.

خ ن: از کجا باید شروع کنم...؟!
خیلی وقته که دست و دلم به نوشتن نمی‌ره. زمان برام متوقف شده و هیچ کدوم از آدما و اتفاقای اطرافم مطلقا قادر به تغییر حسم نیستن!
سرم از شدت فکر و نگرانی و ناامیدی و رنج در آستانه‌ انفجاره!
باید از کجا شروع کنم؟!
از دردی که هر لحظه دستاش و دور گلوم گره می‌کنه و من رو تا آستانه‌ مرگ می‌بره...
احساس ناتوانی می‌کنم نسبت به تغییر هر اونچه که در من، در زندگی من و در اطرافم در جریانه و هر کورسوی امید و انگیزه‌ای رو در من خاموش می‌کنه!
من همیشه با زندگی مبارزه کردم...
همیشه سعی کردم از تمام محدودیت‌ها و زنجیرهایی که همه خواسته و ناخواسته، چه از سر مهربونی، چه از سر جهل، چه از سر بدجنسی به پام بستن، بگذرم و بالاتر برم.
ولی چی شد؟؟
این وسط کجای راه رو اشتباه رفتم که اینطوری با کله خوردم به زمین؟
اشتباه پشت اشتباه...
جبر هم پشت جبر!
کاش می‌شد نفهمم!
احساس نکنم!
.
** دوست دارم برم! ولی حیف! حیف از دلبستگی‌ها و وابستگی‌هایی که ناخواسته پاهات رو سیمانی کردن و خودشون نمی‌دونن دارن چه بلایی سرت میارن...
باید برم...

.

** قلبم!
قلبم می‌سوزه!
قلبم درد می‌کنه!

.

هنگامه‌ی حیرانی

مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت

مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش‌هایت

مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم

مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت

مرا رودی بدان و یاری‌ام کن تا درآویزم

به شوق جذبه‌وارت تا فرو ریزم به دریایت

کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندر گم

کنار سایه‌ی قندیل‌ها در غار رویایت

خیالی، وعده‌ای، وهمی، امیدی، مژده‌ای، یادی

به هر نامی که خوش داری تو بارم ده به دنیایت

اگر باید زنی همچون زنان قصه‌ها باشی

نه عذرا دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت

که من یا پاکبازی‌های ویس و شور رودابه

خوشت می‌دارم و دیوانگی‌های زلیخایت!

اگر در من هنوز آلایشی از مار میبینی

کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت

کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می‌تازد

شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت

کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه‌ی گندم

رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت

مرا آن نیمه‌ی دیگر بدان آن روح سرگردان

که کامل می‌شود با نیمه‌ی خود روح تنهایت

- حسین منزوی -

پ ن ۱: آن گونه مست بودم
که از تمام دنیا
تنها
دلم
هوای تو را کرده بود
می‌گفتم این عجیب است
اینقدر ناگهانی دل بستن
از من که بی‌تعارف دیریست
زین خیل ورشکسته
کسی را در خور دل نهادن پیدا نکرده بودم...

- حسین منزوی -

پ ن ۲: دانلود (شوکران نوش / حسین منزوی)

خ ن: به عشق
پناه می‌برم
تا تکیه‌گاهی گردد...

دائما یکسان نباشد حال دوران...

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

- حافظ -

پ ن ۱: واقعیت این است که زندگی بسیار یکنواخت است. مردم همه مثل هم هستند. یکسان هستند. هرکس به فکر خویش است، به خصوص در مورد امور مادی.
درنتیجه کاری باقی نمی‌ماند جز این که در خود فروروی و غرق در رویای خود به زندگی ادامه دهی!
- آلدوس هاکسلی -

پ ن ۲: تراشیدم، پرستیدم، شکستم..!
- اقبال لاهوری -

خ ن: روحم خسته‌اس.
دوست دارم بکَّنم،
دوست دارم برم...

روز چهارم: گلادیاتور

گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم

گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم

با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرم

اما چگونه گیرم چون من شکسته دستم

خود دامنش نگیرد الا شکسته دستی

اکنون بلند گردم کز جور کرد پستم

تا من بلند باشم پستم کند به داور

چون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم

ای حلقه‌های زلفش پیچیده گرد حلقم

افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم

آمد خیال مستش مستانه حمله آورد

چندان بهانه کردم وز دست او نرستم

حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر

گفتا که نیست این جا یعنی بدان که هستم

گفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام است

من کی شکار دامم من کی اسیر شستم

گفتم اگر بسوزی جان مرا سزایم

ای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم

من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزی

چون تو مرا بسوزی از سوختن برستم

هر جا روی بیایم هر جا روم بیایی

در مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم

ای آب زندگانی با تو کجاست مردن

در سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم

- مولانا -


پ ن ۱: از دل و جا شرف صحبت جانان غرض است
غرض این است وگرنه... دل و جان این همه نیست!
- حافظ-


پ ن ۲: منم که شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن...
- حافظ -


خ ن: شاید بهشت همون روزی باشه که آدم‌ها یاد بگیرن بتونن کنار هم باآرامش زندگی کنن...
روزی که بتونن عمیقا درد هم رو درک کنن. روزی که یاد بگیرن به هم به چشم جزئی از وجودشون نگاه کنن.
روزی که دورویی نباشه، دروغ نباشه، حماقت و نادونی نباشه.
اونوقت شاید آدم‌ها بتونن یاد بگیرن به درد هم اضافه نکنن. یاد بگیرن با هم بالا برن.
...
با دیدن گلادیاتور می‌تونیم دوباره ببینیم که داشتن «قدرت» و «آزادی مطلق» چه بلایی به سر آدما می‌آره!
تا وقتی خودخواهی درون آدم‌ها ریشه داره، قدرت و آزادی آدم‌ها چیزی جز سیاهی به بار نمیاره.
کمودوس نماد آدم خودخواه بود که من رو یاد کالیگولا می‌نداخت!
...
چیز وحشتناکی که هست اینه، «عادت» می‌تونه آدم‌ها رو تا جایی بکشونه که حتی از دیدن صحنه‌ی قتل و کشتار آدم‌های بی‌گناه هم لذت ببرن!
و من رو یاد این شعر مشیری می‌ندازه که:
«بیا به حال بشر های های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمی تواند زیست
چنین خجسته وجودی کجا تواند ماند
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت
صدای غرش تیری دهد جواب مرا
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد...»
* یکی از صحنه‌های خوب فیلم، وقتی بود که ماکسیموس بعد از کشتن گلادیاتور حریف، شمشیرش رو پرت می‌کنه و رو به جمعیت داد می‌زنه که...