آدمی

منشين چنين زار و حزين چون روي زردان

شعري بخوان، سازي بزن، جامي بگردان

ره دور و فرصت دير، اما شوق ديدار

منزل به منزل مي‌رود با رهنوردان

من بر همان عهدم كه با زلف تو بستم

پيمان شكستن نيست در آيين مردان

گر رهرو عشقي تو پاس ره نگه دار

بالله كه بيزارست ره زين هرزه گردان

صد دوزخ اينجا بفشرد آري عجب نيست

گر در نگيرد آتشت با سينه سردان

آن كو به دل دردي ندارد آدمي نيست

بيزارم از بازار اين بي هيچ دردان

آري هنر بي عيب حرمان نيست ليكن

محروم‌تر برگشتم از پيش هنردان

با تلخكامي صبر كن اي جان شيرين

داني كه دنيا زهر دارد در شكردان

گردن رها كن سايه از بند تعلق

تا وارهي از چنبر اين چرخ گردان

- هوشنگ ابتهاج (ه‍. ا. سایه) -

پ ن: بعضی چیزها را نمی‌شود گفت.بعضی چیزها را احساس می‌کنید.
رگ و پی شما را می‌تراشد، دل شما را آب می‌کند، اما وقتی می‌خواهید بیان کنید می‌بینید که بی‌رنگ و جلاست.
مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد.
عینا همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را می‌فشارد، در آن نیست.
- چشم‌هایش | بزرگ علوی -

پ ن: بله، ممکن است دیگران رفتار ما را نفهمند، اما چه باید کرد؟!
اگر دیگران انتظار داشته باشند که فقط کارهایی انجام دهیم که آن‌ها بفهمند و تصمیم‌هایی بگیریم که آن‌ها دلیلش را درک کنند، عملاً انتظار دارند زندگی ما در سطح درک و نگاه آن‌ها به زندگی باشد.
بگذار بگویند غیرمنطقی هستیم یا ضد اجتماعی هستیم، اما به این می‌ارزد که خودمان باشیم.
تا زمانی که رفتار ما و تصمیم‌های ما به کسی آسیبی نمی‌زند، ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم.
چقدر زندگی‌ها که با این توضیح خواستن‌ها و تلاش‌های بیهوده برای قانع کردن دیگران بر باد رفته‌اند.

- هنر عشق ورزیدن | اریک فروم -

پ ن: دانلود آهنگ (ای نازنین | داریوش)

خ ن: می‌گفت سلول‌های بدن ما، یه آگاهی فردی دارن و یه آگاهی جمعی.
مثلا سلول معده هم داره به صورت فردی کارهاش رو می‌کنه و هم می‌دونه که بخشی از یه موجود بزرگ‌تر به اسم معده‌اس!
سلول‌های کنار هم از طریق Gap Junctions با هم ارتباط برقرار می‌کنن و حتی گاهی دچار "در هم‌آمیختگی سیگنال‌ها" می‌شن، یعنی یه سلول به جایی می‌رسه که دیگه هیچ تفاوتی بین سیگنال درون خودش و سیگنال سلول‌های مجاورش قائل نمی‌شه :)
می‌گفت وقتی سلولی سرطان می‌گیره، دچار فراموشی می‌شه...
و دیگه یادش نمیاد جزو چه جمعیتیه و ارتباطش رو با سلول‌های سالم از دست می‌ده.
...
شاید ما آدم‌ها هم فراموشی گرفتیم.
شاید اگه یادمون بیاد،
زمین جای قشنگ‌تری برای همه بشه...

** مایکل لوین، داره سعی می‌کنه با برگردوندن حافظه جمعی سلول‌های سرطانی، سرطان رو درمان کنه.

هوشنگ ابتهاج (سایه) ; 1306 - 1401

نامدگان و رفتگان از دو کرانه ی زمان

سوی تو می دوند هان ای تو همیشه درمیان

درچمن تو می چرد آهوی دشت آسمان

گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان

هرچه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن

آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

ای گل بوستانسرا از پس پرده ها در آ

بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان

ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای

هسته فرو شکسته ای کاین همه باغ شد روان

مست نیاز من شدی پرده ی ناز پس زدی

ازدل خود برآمدی : آمدن تو شد جهان

آه که می زند برون از سر و سینه موج خون

من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان

پیش وجودت ازعدم زنده و مرده را چه غم؟

کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان

پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم

آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان...

- هوشنگ ابتهاج -

خ ن: قصد داشتم بهانه پست جدیدم، عشق پوری و مرتضای جوان مرگ شده باشه.
داستان دوستی عمیق سایه و کیوان باشه.
خیابان خاوران باشه و فرهنگسرایی که شاید خیلی ها ندونن روی قبر "مرتضی کیوان" ساخته شده...
داستان بشقاب یادگاری سایه باشه به پوری و شعر روش که:
"ساحت گور تو سروستان شد
ای عزیز دل من
تو کدامین سروی؟"

و شاید صدای لرزان سایه و بغضش باشه وقتی که داره این شعر رو می خونه...
ولی امروز سایه هم پرکشید.
روزگار ما باز هم خالی تر از شاعر شد و حداقل تا نسل ها امیدی نمی ره کسی جاش رو بگیره!
این پست رو، بعد از مدت ها، به یاد هوشنگ ابتهاجی می نویسم
که جزو آخرین بازمانده ها
از آخرین نسلی بود که دغدغه داشت، درد داشت، بی تفاوت نبود،
حاضر بود در راه عقایدش، بدون حتی لرزیدن دستش، جونش رو هم بده
و در عین حال حاضر نبود کوچک ترین آزاری به دیگری برسونه!
...
حیف...

نقش و نگار دل من

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

حالیا عکس دل ماست در آیینه جام

تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی

دیدی آن یار که بستیم صد امید در او

چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی؟

تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو

گر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقی

تشنه خون زمین است فلک وین مه نو

کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی

بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان

نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

حق به دست دل من بود که در معبد عشق

سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی

این لب و جام پی گردش می ساخته اند

ور نه بی می، ز لب و جام چه سود ای ساقی

در فرو بند که چون سایه در این خلوت غم

با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

- هوشنگ ابتهاج -

پ ن ۱: حکایت از چه کنم
سینه سینه
درد
اینجاست
- هوشنگ ابتهاج -

خ ن: توی دورترین نقطه‌ی مداریم از آدم‌ها هستم...
با یه عالمه کارای نکرده،
جاهای نرفته،
با یه عالمه نقشه‌های کشیده و نکشیده،
دلم آشوبه...
سرم آشوبه...


حالِ بی‌سامان

چنان در قید مهرت پایبندم

که گویی آهوی سر در کمندم

گهی بر درد بی‌درمان بگریم

گهی بر حال بی‌سامان بخندم

مرا هوشی نماند از عشق و گوشی

که پند هوشمندان کار بندم

مجال صبر تنگ آمد به یک بار

حدیث عشق بر صحرا فکندم

نه مجنونم که دل بردارم از دوست

مده گر عاقلی بیهوده پندم

چنین صورت نبندد هیچ نقاش

معاذالله من این صورت نبندم

چه جان‌ها در غمت فرسود و تن‌ها

نه تنها من اسیر و مستمندم

تو هم بازآمدی ناچار و ناکام

اگر بازآمدی بخت بلندم

گر آوازم دهی من خفته در گور

برآساید روان دردمندم

سری دارم فدای خاک پایت

گر آسایش رسانی ور گزندم

و گر در رنج سعدی راحت توست

من این بیداد بر خود می‌پسندم

- سعدی -

پ ن ۱: دانلود (دیلمان / بنان)

پ ن ۲: چه تازیانه‌ها
که با تنِ تو
تابِ عشق
آزمود...!
- هوشنگ ابتهاج -

پ ن ۳: و همیشه به یاد داشته باشید
که گذشته چیزی جز وهم و خیال نیست!
و خاطرات بازگشتی ندارند،
و هر بهاری که می‌گذرد
دیگر باز نمی‌گردد!
و حتی شدیدترین و پرحرارت‌ترین عشق‌ها نیز
حقیقتی ناپایدار دارند...
- صد سال تنهایی / گابریل گارسیا مارکز -

خ ن: ما قراره مدت کوتاهی زنده باشیم، می‌تونیم توی این مدت کوتاه به روشی که جامعه بهمون القا کرده زندگی کنیم، می‌تونیم «فکر کردن» رو بذاریم کنار و انگار که یه وسیله‌ی ساده و ابتدایی هستیم، انگار که مثلا یخچال یا ماشینیم، از روی دفترچه‌های راهنمایی که سازنده‌هامون برامون درست کردن زندگی کنیم.
می‌تونیم به روش مجله‌های مدی که می‌گه چی قشنگه چی زشته لباس بپوشیم و حتی رنگ لباسمون برامون تصمیم گرفته بشه، می‌تونیم به روش خاله خانباجی‌ها زندگی کنیم و حتی وقت مردن و خندیدنمون رو با نگاه بقیه تنظیم کنیم.
یا نه! می‌تونیم مثل همون «آدم»ی که بابت عقل و ذکاوت و خلاقیتش به خودمون می‌بالیم زندگی کنیم. می‌تونیم به روش خودمون عاشق بشیم، به روش خودمون بخندیم، به روش خودمون از زندگی لذت ببریم.
می‌تونیم همه‌ی قواعد رو بشکنیم، می‌تونیم یک بارم که شده سعی کنیم از این بدن «جان مالکوویچ»*ی بیرون بیایم و نیشخند بزنیم به همه‌ی آدمایی که مثل «برادر بزرگ»* برای جزئی‌ترین مسايل زندگی‌مون تصمیم می‌گیرن!

* being john malkovich / Spike Jonze / 1999
* 1984 / جورج اورول

بوسه‌های سُر خورده

کجایی ای که دلم بی تو در تب و تاب است

چه بس خیال پریشان به چشم بی‌خواب است

به ساکنان سلامت خبر که خواهد برد

که باز کشتی ما در میان غرقاب است

ز چشم خویش گرفتم قیاس کار جهان

که نقش مردم حق‌بین همیشه بر آب است

به سینه سرّ محبت نهان کنید که باز

هزار تیر بلا در کمین احباب است

ببین در آینه‌داری ثبات سینه‌ی ما

اگر چه با دل لرزان به‌سان سیماب است

بر آستان وفا سر نهاده‌ایم و هنوز

اگر امید گشایش بود ازین باب است

قدح ز هر که گرفتم به جز خمار نداشت

مرید ساقی خویشم که باده‌اش ناب است

مدار چشم امید از چراغدار سپهر

سیاه گوشه‌ی زندان چه جای مهتاب است

زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد

سزای رستم بد روز مرگ سهراب است

عقاب‌ها به هوا پر گشاده‌اند و دریغ

که این نمایش پرواز نقش در قاب است

در آرزوی تو آخر به باد خواهد رفت

چنین که جان پریشان سایه بی‌تاب است

- هوشنگ ابتهاج -

پ ن ۱: درین سرای بی‌کسی
اگر سری درآمدی
هزار کاروان دل
ز هر دری درآمدی
ز بس که بال زد دلم
به سینه در هوای تو
اگر دهان گشودمی
کبوتری درآمدی...

- ؟ -

پ ن ۲: خبر داری تنم مثل اجاق مرده‌ای یخ کرد؟
تمام بوسه‌هایم بی‌تو سر خورد از دهان افتاد...
- حامد ابراهیم‌پور -

تقدیر

سرگشته دلی دارم در وادیِ حیرانی

آشفته سری دارم، زِ آشوب پریشانی

طبعی‌ست مشوّش‌تر، از باد خزان در من

وز باد گرو برده، در بی‌سروسامانی

از یاد زمان رفته، آن قلعه‌ی متروکم

تن داده به تنهایی، خو کرده به ویرانی

کورم من و سوتم من، پرورده‌ی لوتم من

روح برهوتم من، عریان و بیابانی

تا خود نفسی دارم با خود قفسی دارم

زندانی و زندانم، زندانم و زندانی

فرق است میان من وین زاهدک پر فن

پیشانی او بر سنگ من سنگ به پیشانی

من باد بیابانم، خاشاک می‌افشانم

در دشت و نمی‌دانم در باغ گل‌افشانی

سرگشتگی‌ام چون دید، چون حوصله‌ام سنجید

میراث به من بخشید، آواره‌ی یمگانی

- حسین منزوی -

پ ن ۱: آنگاه خورشید سرد شد
و برکت از زمین‌ها رفت
و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره‌های پریده‌رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و صغیان بود
و راه‌ها ادامه‌ی خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر
به هیچ چیز
نیندیشید...

- فروغ فزخزاد -

پ ن ۲: «تَذِلُّ الْأُمُورُ لِلْمَقَادِیرِ حَتَّى یَکُونَ الْحَتْفُ‏ فِی التَّدْبِیر»
* کارها چنان در سیطره‌ی تقدیر است که چاره‌اندیشی به مرگ می‌انجامد...

پ ن ۳: زینگونه‌ام که در غمِ غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گمگشته‌ی دیار محبت کجا رود؟
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست
- هوشنگ ابتهاج -