شعر همیشه مسکن خوبی برام بوده

و این وبلاگ به همین خاطر ، یکی از بهترین رفیقام توی 7 سال گذشته بوده

7 سالی که به یک چشم هم زدن گذشت

ولی کلی اتفاق افتاد

اونقدر که حکیمه 7 سال پیش از اساس ، ویران شد و یه حکیمه جدید ساخته شد !

حکیمه ای که بیشتر دوسش دارم :)

حالا  ... من !

شجاع تر ، قوی تر ، پرانگیزه تر و آروم تر از همیشه ام

و ازین بابت خیلی خوشحالم :)

...

کنار همه اتفاقای بدی که توی تمام این سال ها برام افتاده ،

نوشتن توی اینجا برام مث درددل کردن با یه دوست صمیمی بوده

که آرومم کرده

بهانه نوشتنم این بود

که بگم :

امشب این رفیق قدیمی

7 ساله میشه :)

 

***

 

شعر من از عذاب تو ، گزند تازیانه شد

 ضجه ی مغرور تنم ، ترنم ترانه شد

 حماسه ی زوال من ، در شب تلخ گم شدن

 ضیافت خواب تو را ، قصه ی عاشقانه شد

 برای رند در به در ، این من عاشق سفر

 وای که بی کرانی حصار تو کرانه شد

 وای که در عزای عشق ، کشته شد آشنای عشق

 وای که نعره های عشق ، زمزمه ی شبانه شد

 ای تکیه گاه تو تنم ، سنگر قلب تو منم

 وای که نیزه ی تو را ، سینه ی من نشانه شد

 درخت پیر تن من ، دوباره سبز می شود

 که زخم هر شکست من ، حضور یک جوانه شد

 وای که در حضور شب ، در بزم سوت و کور شب

 شب کور وحشت تو را ، قلب من آشیانه شد

 وای که آبروی تو ، مرد انالحق گوی تو

بر آستان کوی تو ، جان داد و جاودانه شد

 من همه زاری منم ، زخمی زخمه ی تنم

برای های های من ، زخمه ی تو بهانه شد

 درخت پیر تن من ، دوباره سبز می شود

 هر چه تبر زدی مرا ، زخم نشد ، جوانه شد

- ایرج جنتی عطایی -