چه فرقی می کند؟

صدایت در نمی‌آید، کجا افتاده‌ای بی‌جان؟
دل دیوانه، گرگ تیرخورده، اسب نافرمان

غزالان جوان از غرشت دیگر نمی‌ترسند،
دمت بازیچه‌ی کفتارها شد، شیر بی‌دندان!

چه آمد بر سرت در شعله‌های «دوزخ اما سرد»؟
چه دیدی «در حیاط کوچک پاییز در زندان»؟

چرا سربازهایت از هراس جنگ خشکیدند؟
چه ماند از تخت و تاجت، شهریار شهر سنگستان؟

چرا از خاک‌مان جز بوته‌ی حسرت نمی‌روید؟
کجای این بیابان گریه کردی، ابر سرگردان؟

نبودی؟ هفت گاو چاق، اهل شهر را خوردند!
نیا بیرون! کسی چشم‌انتظارت نیست در کنعان

به زندان می‌برد؟ باشد! اگر کوریم، باکی نیست؛
که دارد انتظار مردی از آغامحمدخان؟!

که دارد انتظار رویش گل داخل سلول؟
که دارد انتظار برف در گرمای تابستان؟

به یک اندازه بدبختیم! ماه و سال بی‌معنی‌ست،
چه فرقی می‌کند اسفند، یا خرداد، یا آبان؟

دلم سرد است، چون منظومه‌ای بی ویس و بی رامین،
دلم خون است، چون شیراز بی داش آکل و مرجان

نهیبت می‌زنم با لهجه‌ی اجساد نیشابور،
نگاهت می‌کنم با چشم‌های مردم کرمان

همیشه وامدار زخم تهران است کهریزک،
همیشه سوگوار سینما رکس است آبادان

قفس می‌گفت: با مردن هم آزادی نخواهی یافت،
فریبم داده‌ای با قصه‌ی طوطی و بازرگان

تبر در دست مردم، تندباد بی‌امان در پیش،
مبادا ساقه در دستت بلغزد، غول آویزان!

- حامد ابراهیم پور -

پ ن:

- من داشتم کارامو می‌کردم برم خارج.
کلی تمرین می‌کردم که برم تو تیم ملی.
بعد رفتم دکتر، بهم گفت سرطان داری.
می‌فهمی؟ من یه جای مطمئن وسط زندگی وایساده بودم! بعد یهو دیدم یه جای نامتعادل روی یه لبه‌ی باریکم.

- خب اونو که ان‌شاءالله خوب می‌شین، اما این موضوع چه ربطی به قضیه‌ی من و مسعود داره؟!
- مسئله اینه که شما هم روی همون لبه‌ی باریک وایسادین. بابای شما هم روی همون لبه‌ی باریک وایساده. مسعودم رو همون لبه‌ی باریک وایساده.
فقط یادمون می‌ره! منم چون مریضم دارم این حرفا رو می‌زنم. تازگیا می‌فهمم چقدر همه‌چی بی‌ارزشه.
بعضی شبا که تنهام فکر می‌کنم تو این زندگی که معلوم نیست یه ثانیه بعدش چی میشه، چقدر الکی به این و اون حسادت کردم، چقدر پشت سر آدما حرف زدم، چقدر سر چیزای الکی حرص خوردم، چقدر می‌تونستم بقیه رو خوشحال کنم ولی نکردم.
چقدر دوست دارم اگه خوب شدم، این چیزا یادم بمونه، ولی حیف که تا همه‌چی راست و ریس میشه یادمون می‌ره.

- لیسانسه‌ها | سروش صحت -
* این متن رو توی وبلاگ zz.blogfa.com دیدم :)

پ ن: دانلود مرد من | ماریا (بازخوانی ترانه سیمین غانم)

قطار

جهان، بسان قطاری است، جاودان در راه
که روی خطّ زمان، چون شهاب می‌گذرد.
گذارش از دل تاریک دره‌های ازل
به سوی دشت مه‌آلود و ناپدید ابد
چه می‌برد؟ که چنین با شتاب می‌گذرد!

مسافران قطار
نه از ازل به ابد، آه، فرصتی کوتاه
همین مسافت بین دو ایستگاه، از راه
در این قطار به سر می‌برند، خواه‌ناخواه
دو ایستگاه که می‌دانی‌اش: تولّد – مرگ
وجود مختصری در میانه دو عدم
به نام عمر، که آن هم چو خواب می‌گذرد!

کنار پنجره‌ای چون مسافران دگر
به آنچه مهلت دیدار هست، می‌نگرم:
به این طبیعت خاموش، کائنات، حیات

که هیچ پرده‌ای از راز آن گشوده نشد -
به سرنوشت بشر
به این حکایت غمگین که «زندگی» نامند

به این هیاهوی دیوانه‌وار بر سر هیچ!

به بی‌پناهی انسان در این ستم‌بازار
به خانواده، به مادر، پدر، وطن، فرزند
به همرهان عزیزی که زودتر از ما
در آن کرانه بی‌انتها، پیاده شدند
به عشق، نور امیدی در این سیاهیِ کور!
به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست
هزار آرزوی ناشکفته در او هست!
به این سفر که کجا می‌روم؟ چه خواهم شد؟

به آسمان، به پرنده، درخت، دریا، کوه
به گرم‌پویی باد،
به سردمهری ماه؛
که بی‌خیال‌تر از آفتاب می‌گذرد.

کنار پنجره‌ام با خیال خود، ناگاه
صدای سوت قطار
ز مهلتی که نمانده است، می‌دهد هشدار:
که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد
پیاده باید شد!

در آن کرانه بی‌انتها، در آن تاریک
تنم به سان غریقی است در کشاکش موج
نه هیچ راه گریزی به بی‌کران فضا
نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا
نه هیچ نقطه پایاب و...
آب می‌گذرد.

- فریدون مشیری -

پ ن: دست که زیر بدنش برد دید سرد شده.
از زیر پیرهن، سینه و پهلوهایش را لمس کرد، سرد بود. غیرممکن بود که مرده باشد.
همین چند لحظه پیش آنجا ایستاده بود، حرف زد، چطور ممکن بود فاصله مرگ و زندگی آنقدر کوتاه باشد؟
او که کاری نکرده بود، نه چاقوئی نه خونی، اگر آدمیزاد به این آسانی می‌مرد سنگ روی سنگ بند نمی‌شود.
ولی واقعیت داشت.
ملیحه مرده بود.
- افسانه و افسون | محمدعلی اسلامی ندوشن با اسم مستعار م.دیده ور -

پ ن: محکوم به مرگی، یک ساعت پیش از مرگ، می‌گوید یا می‌اندیشد که:
اگر مجبور می‌شد بر فراز بلندی یا صخره‌ای زندگی کند،
که آنقدر باریک باشد که فقط دو پایش در آن جا بگیرد،
و در اطرافش پرتگاه‌ها، اقیانوس و سیاهی ابدی،
تنهایی ابدی و توفان ابدی باشد،
و به این وضع ناگزیر باشد در آن یک ذرع فضا
تمام عمر هزار سال، برای ابد، بایستد؛
باز هم ترجیح می‌داد زنده بماند تا اینکه فوراً بمیرد!
فقط زیستن، زیستن و زیستن
هر طور که باشد،
اما زنده ماندن
و زیستن...
- جنایت و مکافات | فئودور داستایوفسکی -

ح ن:
1. 𝘛𝘩𝘦 𝘝𝘢𝘯𝘪𝘴𝘩𝘪𝘯𝘨 (ورژن 1988) به تصویر می‌کشه که چطور یک سوال و رسیدن به جوابش می‌تونه کل زندگی آدم رو تحت‌الشعاع خودش قرار بده. این که به جایی برسی که بگی: (حاضرم تمام ثروتم رو بدم، فقط بدونم چی شده؟). فیلم ماجرای زوجیه که به مسافرت می‌رن ولی بین راه زن قصه ناپدید می‌شه. مرد قصه سال‌ها دنبالش می‌گرده. مرتب آگهی می‌ده، توی تلویزیون ظاهر می‌شه به امیدی که فقط بدونه اون دختر کجاست؟
این که به یه جواب برسه براش خیلی مهم‌تر از نوع جوابه.
تا این‌که یکی پیدا می‌شه و می‌گه که از سرنوشت اون دختر باخبره! ولی تنها راه فهمیدنش اینه که مرد قصه یه نوشیدنی رو بخوره تا عینا تمام اتفاقاتی که برای دختر افتاده برای مرد هم تکرار بشه!
اینجای قصه، ما می‌دونیم که اگه مرد، اون نوشیدنی رو بخوره احتمالا اتفاق خوبی براش نمیفته.
ولی جای ترسناک قصه همینجاست. این که ما هم مثل خودش فقط برامون مهمه که به جواب برسیم...
2. Silo ماجرای مردمیه که توی یه سیلو زندگی می‌کنن. اجازه بیرون رفتن ازش رو ندارن، چون محیط بیرون خطرناک و سمیه. هیچکس نمی‌دونه چه اتفاقی افتاده. نمی‌دونه کی این سیلو رو براشون ساخته یا اصلا چرا؟
این سردرگمی و بی‌جوابی و ولع مردم برای رسیدن به حقیقت هر چند سال یک بار باعث شورش بزرگی می‌شه...
و من رو یاد خودمون میندازه، توی سیلویی به وسعت کره زمین.
چشم باز می‌کنیم و می‌بینیم پرت شدیم گوشه ای از کهشکان راه شیری، و در برابر وسعت کائنات حتی هیچ هم نیستیم.
و امید داریم حداقل بعد از مرگ، فرای جواب‌های فانتزی و شعرگونی که توی این دنیا به خودمون می‌دیم، واقعا بفهمیم که چرا؟ چرا اومدیم. چرا رفتیم.
3. و اما "افسانه و افسون" محمد علی اسلامی ندوشن (بله همون ندوشن بزرگ)، ماجرای حلیمه‌ای که به مرور زمان تبدیل به ملحیه می‌شه! از فرش به عرش می‌رسه (شاید هم برعکس). و بعد در عرض چند دقیقه. تمام. از همون مردنا که به خودت می‌گی: فلانی چقدر الکی مرد! و بعد فکر می‌کنی: باید چیکار کنی که الکی نمیری؟ که مردنت معنا داشته باشه؟
4. کلاهبردارها و دیکتاتورها یه تفکر مشترک دارن. این که تو اجازه داری از جهل و ناآگاهی و بدبختی مردم بهره برداری کنی و تا وقتی مردم متوجه نشن گناهی گردنت نیست. این می‌شه که توی فضای فاسدی که مسئولین ارزون داره، آدمای شیاد مثل قارچ رشد می‌کنن.
ویدیوهای محمد جرجندی و کانال وب آموز رو دیدم و مدام حرص خوردم.
دوست دارم برای خودمون کاری کنم. ولی نمی‌دونم چطور.
5. ملیکا بکائی از جمله آدمایی که همیشه بهش غبطه خوردم و تحسینش کردم. این ویدیوش، هم بغض به گلوم میاره هم لبخند به لبم...

** این ویدیو و شعر زیبای شمس لنگرودی هم به عنوان حسن ختام و برای این که یادمون نره امید بالاتر از تمام رنج‌هاست و زندگی پرقدرت‌تر و زیباتر از تمام واقعیت‌های دیگه :)

آدمی

منشين چنين زار و حزين چون روي زردان

شعري بخوان، سازي بزن، جامي بگردان

ره دور و فرصت دير، اما شوق ديدار

منزل به منزل مي‌رود با رهنوردان

من بر همان عهدم كه با زلف تو بستم

پيمان شكستن نيست در آيين مردان

گر رهرو عشقي تو پاس ره نگه دار

بالله كه بيزارست ره زين هرزه گردان

صد دوزخ اينجا بفشرد آري عجب نيست

گر در نگيرد آتشت با سينه سردان

آن كو به دل دردي ندارد آدمي نيست

بيزارم از بازار اين بي هيچ دردان

آري هنر بي عيب حرمان نيست ليكن

محروم‌تر برگشتم از پيش هنردان

با تلخكامي صبر كن اي جان شيرين

داني كه دنيا زهر دارد در شكردان

گردن رها كن سايه از بند تعلق

تا وارهي از چنبر اين چرخ گردان

- هوشنگ ابتهاج (ه‍. ا. سایه) -

پ ن: بعضی چیزها را نمی‌شود گفت.بعضی چیزها را احساس می‌کنید.
رگ و پی شما را می‌تراشد، دل شما را آب می‌کند، اما وقتی می‌خواهید بیان کنید می‌بینید که بی‌رنگ و جلاست.
مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد.
عینا همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را می‌فشارد، در آن نیست.
- چشم‌هایش | بزرگ علوی -

پ ن: بله، ممکن است دیگران رفتار ما را نفهمند، اما چه باید کرد؟!
اگر دیگران انتظار داشته باشند که فقط کارهایی انجام دهیم که آن‌ها بفهمند و تصمیم‌هایی بگیریم که آن‌ها دلیلش را درک کنند، عملاً انتظار دارند زندگی ما در سطح درک و نگاه آن‌ها به زندگی باشد.
بگذار بگویند غیرمنطقی هستیم یا ضد اجتماعی هستیم، اما به این می‌ارزد که خودمان باشیم.
تا زمانی که رفتار ما و تصمیم‌های ما به کسی آسیبی نمی‌زند، ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم.
چقدر زندگی‌ها که با این توضیح خواستن‌ها و تلاش‌های بیهوده برای قانع کردن دیگران بر باد رفته‌اند.

- هنر عشق ورزیدن | اریک فروم -

پ ن: دانلود آهنگ (ای نازنین | داریوش)

خ ن: می‌گفت سلول‌های بدن ما، یه آگاهی فردی دارن و یه آگاهی جمعی.
مثلا سلول معده هم داره به صورت فردی کارهاش رو می‌کنه و هم می‌دونه که بخشی از یه موجود بزرگ‌تر به اسم معده‌اس!
سلول‌های کنار هم از طریق Gap Junctions با هم ارتباط برقرار می‌کنن و حتی گاهی دچار "در هم‌آمیختگی سیگنال‌ها" می‌شن، یعنی یه سلول به جایی می‌رسه که دیگه هیچ تفاوتی بین سیگنال درون خودش و سیگنال سلول‌های مجاورش قائل نمی‌شه :)
می‌گفت وقتی سلولی سرطان می‌گیره، دچار فراموشی می‌شه...
و دیگه یادش نمیاد جزو چه جمعیتیه و ارتباطش رو با سلول‌های سالم از دست می‌ده.
...
شاید ما آدم‌ها هم فراموشی گرفتیم.
شاید اگه یادمون بیاد،
زمین جای قشنگ‌تری برای همه بشه...

** مایکل لوین، داره سعی می‌کنه با برگردوندن حافظه جمعی سلول‌های سرطانی، سرطان رو درمان کنه.

هبوط ابد

گرچه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود
موج موج دل من تشنۀ پیوستن بود

یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود


خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما
خواستن‌ها همه موقوف توانستن بود

کاش از روز ازل هیچ نمی‌دانستم
که هبوط ابدم از پی دانستن بود


چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همۀ طول سفر یک چمدان بستن بود


- قیصر امین‌پور -

پ ن: راه مست بود
هر چه می‌رفتیم
ما را
به جای دیگری می‌بُرد...
- مهدی اشرفی -

پ ن: چه لذتی دارد از فردای نیامده نترسیدن،
گوش به
باران دادن،
چای درست کردن،
پادشاه وقتِ خود
بودن.
-
روزها در راه / شاهرخ مسکوب -

خ ن: شوهر آهو خانومِ محمدعلی افغانی وسط پرمشغله‌ترین روزهام، با کلی حرص خوردن از دست شخصیت‌هاش، بالاخره تموم شد :)
داستان هزار صفحه‌ای از آهوی بی‌عزت نفس، همای عشوه‌گرِ مکار و سیدمیرانی که با وجود 50، 60 سال سن هنوز نمی‌دونه از زندگی چی می‌خواد!


خ ن: هر قدر بیشتر می‌گذره و بیشتر می‌خونم بیشتر مفتون این مغز فتنه‌گرمون می‌شم :)
یکی از نوروساینتیست‌هایی که جدیدا بهش گوش می‌دم حرف جالبی می‌زد.
این‌که خاطرات توی ذهن ما، خیلی وقتا با واقعیتی که اتفاق افتاده فرق دارن.
و این‌که مغز ما با هر بار یادآوری خاطره‌ای، بسته به شرایط فعلی، یه چیزی به اون خاطره اضافه و بعد اون ورژن جدید رو ضبط می‌کنه!
این‌که اگه بشینی و با آدمایی که خاطره مشترکی داری صحبت کنی، احتمالا خواهی دید که هر کدوم از شما دارید به شکل متفاوتی تعریفش می‌کنید.
ذهن ما مث یه ادیتور حرفه‌ای، مدام گذشته رو ویرایش می‌کنه و اونجور که دلش می‌خواد برامون پخش می‌کنه.
خلاصه که واقعا به چیزی جز "همین الان" نمی‌شه اعتماد داشت!
بله!
همین الانی که به جای تجربه تمام و کمالش،
باز هم با ذهنمون مرتب توی آینده و گذشته سرگردانیم و وقتی به خودمون میایم که چیزی ازش باقی نمونده!

خاطرات سرکش یک عمر شیدایی

خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم

خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم

خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی

گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم

خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد

خدایا این شب‌آویزان چه می خواهند از جانم

پریشان یادگاری‌های بر بادند و می پیچند

به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم

خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد

چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم

مگر کفارهٔ آزادی و آزادگی‌ها بود

که اعصابم غل و زنجیر گشت و صبر زندانم

به بحرانی که کردم آتشم شد از عرق خاموش

خوشا آن آتشین‌تب‌ها که دلکش بود هذیانم

سه تار مطرب شوقم گسسته سیم جانسوزم

شبان وادی عشقم شکسته نای نالانم

نه جامی کو دمد در آتش افسرده جان من

نه دودی کو برآید از سر شوریده سامانم

شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی

به اشک توبه خوش کردم که می بارد به دامانم

گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالی

که من واخواندن این پنجه پیچیده نتوانم

کجا یار و دیاری ماند از بی مهری ایام

که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم

بیا ای کاروان مصر آهنگ کجا داری؟

گذر بر چاه کنعان کن من آخر ماه کنعانم

سرود آبشار دلکش پس قلعه ام در گوش

شب پائیز تبریز است و در باغ گلستانم

گروه کودکان سرگشته چرخ و فلک بازی

من از بازی این چرخ فلک سر در گریبانم

به مغزم جعبه شهر فرنگ عمر بی حاصل

به چرخ افتاده و گوئی در آفاقست جولانم

چه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن

به زورقهای صاحب کشته سرگشته می مانم

ازین شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگین

چه می گویم نمی فهمم چه می خواهم نمی دانم

به اشک من گل و گلزار شعر فارسی خندان

من شوریده بخت از چشم گریان ابر نیسانم

کجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیز

به خوان اشک چشم و خون دل عمریست مهمانم

به نامردی مکن پستم بگیر ای آسمان دستم

که من تا بوده و هستم غلام شاه مردانم

چه بیمِ غرقم از عُمّان که جُستم گوهر ایمان

دلا هرچند کز حرمان هنر بس بود تاوانم

فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن

که من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم

- شهریار -

پ ن: آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند
آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش
هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد
خون شد و دم به دم همی از مژه می‌چکانمش
- سعدی -

خ ن: دیروز که به طور اتفاقی اهنگ بچه های کوه آلپ به گوشم خورد،
یهو سر خوردم و رفتم درون خودم.
رفتم به دوران کودکی.
وقتی صدای اهنگ کارتون موردعلاقمون رو میشنیدیم با ذوق یه بالش برمیداشتم مینداختم روی زمین و با ذوق مینشستم به کارتون دیدن!
هیچ وقت برام این گذر عمر عادی نمیشه.
هیچوقت.
و همونطور که حکیمه کودکی در منه و من و دلتنگ خودش و روزگارش میکنه،
حکیمه مسن تر هم درون من بیداد میکنه و خبر میده که باقی عمرم هم به همین شتاب و عجله خواهد گذشت...
این آهنگ ناخوداگاه این شعر سیمین رو به زبونم آورد که:
خواب و خیالی پوچ و خالی
این زندگانی بود و بگذشت
دوران به ترتیب و توالی
سالی به سال افزود و بگذشت
با عمر خود گفتم که دیری
جان کنده ای، اکنون چه داری
پیش نگاهم مشت خالی
چون لعنتی بگشود و بگذشت


ازون وقتا که یهو به خودت میای و میگی: من کجای زندگیم؟
ازون وقتا که دلت برای مادرت، برای پدرت تنگ می شه.
و پر می‌شی از حسرت و ای کاش...
ولی ته دلت، تو هم مث فروغ می‌دونی که:

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم