بی‌تو به سر نمی‌شود

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند

عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من توی ملکت و مال من توی

آب زلال من توی بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم

ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای

وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من

مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد

هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

- مولانا -


پ ن: پدربزرگ من...
چيز زيادي ازش يادم نمياد جز اينکه شطرنج بازي کردن رو بهم ياد داد.
هر بار که بازيمون تموم ميشد و مهره ها رو توي جعبه ش ميذاشتيم، يه چيز بهم مي گفت،
هنوز صداي آرومش تو گوشمه:
" ميبيني کرول! زندگي مثل شطرنجه،
وقتي بازي تموم ميشه همه مهره ها،
پياده ها، شاه ها و وزيرها‌ همه به يک جعبه برميگردن."
- دروغگويي روي مبل | اروين ديالوم -


پ ن: بر ما رقم خطا پرستی همه هست
ناکامی عشق و تنگدستی همه هست
با این همه در میانه مقصود توئی
جای گله نیست، چون تو هستی همه هست
- اثیر اخسیکتی -


ح ن: زبان‌های زیادی بلده و این روزا داره ژاپنی یاد می‌گیره.
و من به این فکر می‌کنم که زبان فارسی‌ای که حافظ و مولانا و سعدی داره،
چرا باید اینقدر مهجور مونده باشه؟
چرا به جای بازیای سیاسی، "ایران" به اسم شاعراش گره نخورده؟

از آنچه نیست مخور غم، از آنچه هست برون آ

ز بامداد دلم می‌پرد به سودایی

چو وام دار مرا می‌کند تقاضایی

عجب به خواب چه دیده‌ست دوش این دل من

که هست در سرم امروز شور و صفرایی

ولی دلم چه کند چون موکلان قضا

همی‌رسند پیاپی به دل ز بالایی

پرست خانه دل از موکل عجمی

که نیست یک سر سوزن بهانه را جایی

بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلی

گریز نیست وگر هست کو مرا پایی

جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوه

روان و رقص کنانیم تا به دریایی

اگر چه سیل بنالد ز راه ناهموار

قدم قدم بودش در سفر تماشایی

چگونه زار ننالم من از کسی که گرفت

به هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی

هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان

خبر ندارد کو را نماند فردایی

غلام عشقم کو نقد وقت می‌جوید

نه وعده دارد و نه نسیه‌ای و نی رایی

- مولانا -

پ ن: امید و یاسِ وجود و عدم غبارِ خیال است
از آنچه نیست مخور غم، از آنچه هست برون آ
- بیدل دهلوی -

پ ن: هرگز واقعا لذت زمان حال را احساس نکرده بود و نمی دانست لحظه چیست. هرگز به خود نمی گفت: "همین لحظه! اکنون! امروز! همین را میخواهم. همین پدیده تبدیل به زمان خوش گذشته می شود. میخواهم در همین لحظه باشم و در همین لحظه ریشه بگیرم"
نه! همیشه باور داشت که هنوز خوشمزه ترین شکار را نیافته است و باید در انتظار زمان آینده باشد، زمانی که سالخورده تر، زیرک تر، بزرگ تر و ثروتمند تر می شود.
ولی ناگهان مصیبت، همه جا را دگرگون ساخت. انگاره آرمان گرایانه راجع به زمان آینده فرو پاشید و حسرتی بی پایان برای زمان گذشته آغاز شد...

- درمان شوپنهاور / اروین دیالوم -

خ ن: تمام تلاشم رو می کنم نقطه تعادل رو توی زندگیم پیدا کنم. نقطه ای که در اون نه اونقدر اسیر وهمیات بشم که از قدرت تفکر و عمل غافل بشم و تاثیر خودم رو توی سرنوشتم نادیده بگیرم و اجازه بدم دیگرانی بیان و سکان کشتی خیالی ای که می تونه بی نهایت شکل بگیره رو توی دست بگیرن و من رو به هر ناکجاآبادی که آسایش خودشون دراون نهفته سوق بدن، و نه اونقدر اسیر قطعیات و مغرور به دانش اندک که از فرط ناامیدی، بی عمل و راکد بشم...
نقطه ای که می تونم در اون به دلم آرامش ببخشم و امیدوار باشم به علم محدود بشر که مثل نقطه ای از دانسته ها در برابر بی نهایت نادانسته هاست و می تونه هر لحظه با چیزی که اصلا فکرش رو نمی کنه سورپرایز بشه،
و در عین حال می تونم تهدید رو تبدیل به فرصت کنم و بفهمم باید برای خودم و زندگیم کاری بکنم، نه فردا، نه سال بعد، همین الان، چرا که زندگی آدمی تا همیشه پتانسیل بدتر و یا بهتر شدن رو داره و هیچ دیواری نیست که برای این بدتر و بهتر مرزی بذاره.
و بفهمم که قرار نیست کسی برای من کاری بکنه، این خودمم که باید به فکر خودم باشم و خودم رو بشناسم و با آگاهی زندگیم رو عوض کنم...
بله... هزاران مانع و عامل هست که زندگیم رو تحت تاثیر قرار می ده ولی این به این معنی نیست که من هم روی هزاران عامل تاثیر گذار دیگه تسلط کامل ندارم!


خ ن: اینجا طبیعتا فرصتم محدودتر شده و دسترسی به کتاب چاپی فارسی ندارم، ولی تصمیم گرفتم شبا کتاب صوتی گوش بدم و چند وقت پیش اتفاقی "هرگز رهایم مکن" به چشمم خورد و هوس رمان خوندن (گوش دادن) کردم. قدرت نویسنده (کازوئو ایشی‌گورو) توی همراه کردن خواننده با شخصیت اصلی داستان عالی بود. من هم همراه با "کتی" جلو رفتم و کشف کردم و همراه با اون داشتم مدام وقایع رو کنار هم میذاشتم تا بفهمم موضوع از چه قراره...
درسته که قرار نیست با خوندنش شاد و شنگول بشیم، ولی باعث میشه دنیا رو از یه زاویه دیگه نگاه کنیم، زاویه ای که احتمالا هیچوقت در زندگی واقعی تجربه ش نخواهیم کرد، و همین بخش فوق العاده ماجراست... همین بخشه که بهمون کمک کنیم بتونیم بهتر و بیشتر دنیا و موجوداتش رو درک کنیم و ما رو از مرکزیت دنیا بیرون می کشه و چشمامون رو بازتر می کنه.
و همین بخشه که می تونه ، روزی روزگاری، کاری کنه که ما با بقیه طوری رفتار کنیم که انگار بخشی از خود ما هستن...

A Matter of Death and Life

ترسم که اشک در غمِ ما پرده‌در شود

وین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود

گویند سنگ لَعل شود در مَقامِ صبر

آری شود، ولیک به خونِ جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دستِ غم خلاصِ من آنجا مگر شود

از هر کرانه تیرِ دعا کرده‌ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیثِ ما بَرِ دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیایِ مِهر تو زر گشت رویِ من

آری به یُمْنِ لطفِ شما خاک زر شود

در تنگنایِ حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیرِ حُسن بِباید که تا کسی

مقبولِ طبعِ مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخِ وصل راست

سرها بر آستانهٔ او خاک در شود

حافظ چو نافهٔ سرِ زلفش به دستِ توست

دم درکش ار نه بادِ صبا را خبر شود

- حافظ -

.

پ ن: "Live your life to the fullest; and then, and only then, die. Don't leave any unlived life behind"

.

خ ن: آخرین کتاب اروین دیالوم رو میخونم و اشک میریزم!
گاهی اوقات فراموش می کنم که چقدر فناپذیر و ناچیزم. حالم خوبه، برای همه چیز برنامه ریزی می کنم و همیشه انتظار روزهای بهتر و بهتری رو می کشم،
ولی این بین، یک دفعه یه چیزی مث پتک به سرم می کوبه و انگار یکهو از خواب بیدار میشم...
همه چیز مثل خواب و خیاله.
علم اونقدر سریع داره پیشرفت میکنه که تصور دنیای "ترومن شو"ای و "ماتریکس"ی دیگه خیلی غیرقابل باور نیست.
گاهی حتی به زمین زیر پام و آسمون روی سرم هم واقعا شک میکنم!
علم، باعث میشه بفهمی چقدر کوجیکی... چقدر ضعیف و شکننده ای و چقدر تاثیرت توی جهان به این بزرگی ناچیزه...

ترس برم میداره.
به این فکر می کنم که چقدر فرصت کمه.
و اشک می ریزم...
به ترسام فکر می کنم،
و اشک میریزم...

انگار که توی آینده زندگی می کنم و خیلی زنده اتفاقات تلخی که پیش رو دارم رو لمس می کنم،
و...
اشک میریزم!
و وقنی یه دل سیر گریه کردم، یادم میفته زمان منتظر من نمی مونه.
دوباره بلند میشم،
انگار که همه چیز سر جای خودشه،
انگار که قرار نیست هیچوقت هیچ اتفاق بدی بیفته،
انگار که زندگی قراره همیشه برای من ادامه داشته باشه...

.

خ ن: "سرنوشت که تغییری نمیکنه پس از چی بترسم؟؟"
یا...
"سرنوشت رو که نمیشه عوض کرد پس چرا کاری کنم؟"...
کدوم یکی انتخاب شماست؟ (با رسم شکل توضیح دهید :) )

.

ادامه نوشته