درونم را كسی نشناخت، نشناخت
اگر روزی كسی از من بپرسد
كه دیگر قصدت از این زندگی چیست؟
بدو گویم كه چون می ترسم از مرگ
مرا راهی به غیر از زندگی نیست!
من آن دم چشم بر دنیا گشودم
كه بار زندگی بر دوش من بود
چو بی دلخواه خویشم آفریدند
مرا كی چاره ای جز زیستن بود
من اینجا میهمانی ناشناسم
كه با ناآشنایانم سخن نیست
به هر كس روی كردم دیدم آوخ!
مرا از او خبر، او را ز من نیست
حدیثم را كسی نشنید، نشنید
درونم را كسی نشناخت، نشناخت
بر این چنگی كه نام زندگی داشت
سرودم را كسی ننواخت، ننواخت
برونم كی خبر داد از درونم
كه آن خاموش و این آتشفشان بود
نقابی داشتم بر چهره، آرام
كه در پشتش چه طوفان ها نهان بود
همه گفتند عیب از دیده توست
جهان را بد چه میبینی كه زیباست
ندانم راست است این گفته یا نه
ولی دانم كه عیب از هستی ماست
چه سود از تابش این ماه و خورشید
كه چشمان مرا تابندگی نیست
جهان را گر نشاط زندگی هست
مرا دیگر...
نشاط زندگی نیست...
- نادر نادرپور -
پ ن : این شعر عجیب حرف دلمه ...
** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.