زندگی طعم قهوه ی ترک است

مثل « هرگز تو را نبخشیدن »

بغض هایی که در گلو مانده

بغض روزی اگر تو را دیدن ...

چشم های مرا نصیحت کن  

این تویی " خسته ام ، فقط خسته "

پشت خط ، با صدای ... " چیزی نیست "

این منم " درک می کنم ، اما ... "

عشق / جای تو / زندگی   خالیست

با همان لحن ساده صحبت کن

خسته ای از نگاه من ، من از

چشم خود را به عشق چسباندن

دوستت دارم  و تو هم ای کاش ...

پس مکافاتِ عاشقی با من

باز در حقِ من جنایت کن  

شهر ما هم پر از کثافت شد

تا نفس کم بیاوری هر شب

باز امیدِ اینکه شاید صبح ...

گر چه فهمیده ای که دیگر شب ...

پس به حتی خودت خیانت کن

مرگ شیرین تر است از حقت

توی این کوره های آدم سوز

مثل یک « دوستت ندارم »  ِ تلخ

از زبان کسی که تا دیروز ...

هی نگاهی به من ، به ساعت کن

باز از دور دیدنت هر روز

چشم هایی که سد  ِ راهم شد

دور می شد ... و گریه می کردم

مطمئن باش عوض نخواهم شد

پس به چشمان خیسم عادت کن

" مهسا زهیری "