هنوز ...
به یاد مانده از آن روزها مرا که هنوز ...
فراز پله دانشکده ، نگاهی گرم
از آن دو چشم گدازنده ...
جان من آشفت
و با نگاه تو دل گشت آشنا
- که هنوز
به آن نگاه می اندیشم
آن گدازنده ...
همان نگاه ...
که از پله های سنگی ِ ظهر
ظهور حادثه ای بود در تپیدن دل
دلی که گشت گرفتار ماجرا
- که هنوز
خلد به سینه ام آن رازناک ِ جادویی
به مهربانی آن " عطر مسکوا "
- که هنوز
پس از فروریزی
میان ذهن وسیعم گرفته جا
- که هنوز
چو برف ِ ساحل سیبری
سیاه ِ سرد ِ یخستان
نشسته سرتاسر
به هر کجا که هنوز ...
چه سردم است
چه سرد است
همچو قندیلی
بلور بسته وامانده در هوا
- که هنوز
پس از گذشتن از بیست و پنج تابستان
نگاه سرد تو قلبم گداخت
چو آتشی که چنان قلب استوا
- که هنوز
میان سینه من مجمری ز آتش هاست
همیشه در دل من با تو
این چنین نجواست
همیشه تا نفس آخرین
بیا
که هنوز ...
" حمید مصدق "
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 17:13 توسط Hakime
|
** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.