باريدمت اگرچه كه باران نبوده ام

مازندران ابري آبان نبوده ام

اي نازنين كه خانه ات آبادتر شود

هرگز چنين براي تو ويران نبوده ام

اي كفش خسته زود به پايان رسيده اي

اندازه هاي لطف خيابان نبوده ام ؟

بسيار من ! چه شد كه به چشمت  كم آمدم ؟

وسع مرا ببخش فراوان نبوده ام

مومن به كفر چشم توام آنقدر كه من

انگار هيچوقت مسلمان نبوده ام

پيش از تو آفرينش من رخ نداده بود

هر جا كه بودم از توچه پنهان ... نبوده ام !

" محمد مودب "