در گوش من آمد صدای خنده هایش

چون عاشقی دیوانه افتادم به پایش

گفتم سلامی ، از نگاهش گُل برآمد

پر زد دلم پروانه آسا در هوایش

از شوق رویش ، لرزه می افتد به جانم

وقتی ز شوق بوسه می لرزد صدایش

ای کاش مرگ و زندگی در دست من بود

تا هر نفس صدبار می مُردم برایش

چشم رهایی بسته ام از دام زُلفش

از بس گرفتارم به گیسوی رهایش

گویی نسیمی می وزد بر برگ گُل ها

آندم که چالی می دمد از گونه هایش

چشمان او هر لحظه رنگی تازه دارد

از چشم بدخواهان نگه دارد خدایش

گر در بهای بوسه از من جان بخواهد

با بوسه گرمی کنم جان را فدایش ...

- ؟ -