خاتون ! خودم کتیبه ای از آهم ، دیگر ز تو ملال نمی خواهم

حرفی بزن سکوت تو پیرم کرد ، من واژه های لال نمی خواهم

 

تردیدی آن چنان که تو می دانی ، مثل خوره به جان من افتاده ست

چیزی بگو که دلخوشی ام باشد ، تقدیر و احتمال نمی خواهم

 

با این چنین تبسم کمرنگی ، برگشتنت قشنگ نخواهد بود

سیب آن زمان که سرخ شود سیب است ، من هدیه های کال نمی خواهم

 

روزی دلت گرفت و گمان کردی ، وقتش رسیده است که برگردی

پای همان درخت اساطیری ، تقویم ماه و سال نمی خواهم

 

من دلخوشم به این که کنار تو ، یک عمر آشنای قفس باشم

پرواز را ز یاد نخواهم برد ، اما دوباره بال نمی خواهم

 

آری ، اگر به خویش قبولاندم ، تو رفته ای و باز نخواهی گشت

دل می دهم به هر چه که باداباد ! از مرگ هم مجال نمی خواهم ....

" بابک دولتی "

 

پ ن :

یک بار ، نه صد بار ، نه هر بار نفهمید

انگار نه انگار... نه ! انگار نفهمید

فریاد زدم ، داد زدم ، دوستتان دا...

یک عمر به در گفتم و دیوار نفهمید

 - ؟ -

 

پ ن :

یکی می پرسد اندوه تو از چیست ؟

سبب ساز سکوت مبهمت کیست ؟

برایش صادقانه می نویسم ...

برای آن که باید باشد و ... نیست ... !.

- ؟ -