ای گل خوشبوی من ! دیدی چه خوش رفتی ز دست ؟

دیدی آن یادی که با من زاده شد ، بی من گریخت ؟

دیدی آن تیری که من پَر دادمش ، بر سنگ خورد ؟

دیدی آن جامی که من پُر کردمش ، بر خاک ریخت ؟

لاله ی لبخند من پرپر شد و بر باد رفت

شعله ی امید من خاکستر نسیان گرفت

مشت می کوبد به دل اندوه بی پایان من

یاد باد آن شب که چون بازآمدی ؟ پایان گرفت

امشب آن آیینه ام بر سنگ حسرت کوفته

غیر تصویر تو در هر پاره ام تصویر نیست

عکس غمناک تو در جام شرب افتاده است

پیش چشمانم جز این آیینه ی دلگیر نیست

آسمان ، تار است و در من گریه های زار زار

بی تو تنهایم ولی تنها نمی خواهم تو را

ای امید دل ، شبت آبستن خورشید باد

من چو خود ، زندانی شب ها نمی خواهم تو را

شاد باشی هر کجا هستی ، که دور از چشم تو

نقش دلبند ترا در اشک می جویم هنوز

چشم غمگین تورا در خواب می بوسم مدام

عطر گیسوی تورا ... از باد می بویم هنوز ...

" نادر نادرپور "

 

پ ن : می دانی؟

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

                       تـعطیــل است !

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی :

بگذار منتـظـر بمانند !

                              " حسین پناهی "