از هم گریختیم

و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ

بر خاک ریختیم

جان من و تو تشنه پیوند مهر بود

دردا که جان تشنه خود را گداختیم

بس دردناک بود جدایی میان ما

از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم

دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت

اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت

و آن عشق نازنین که میان من و تو بود

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت

با آن همه نیاز که من داشتم به تو

پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود

من بارها به سوی تو بازآمدم ولی

هر بار ... دیر بود

اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب

هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش

سرگذشته در کشاکش طوفان روزگار

گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش ...

" هوشنگ ابتهاج "

 

پ ن : آدم بايد يه " تو " داشته باشه که هر وقت از همه چی خسته و نا اميد بود بهش بگه :

مهم اينه که تو هستی ... بيخيال ِ دنيا ...

 

پ ن : فرصتی نمانده است

 

بیا همدیگر را بغل کنیم

فردا

یا من تو را می‏ کشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر ...

دنیا به همین چند سطر رسیده است !

به این که انسان کوچک بماند بهتر است ،

به دنیا نیاید بهتر است

اصلا

این فیلم را به عقب برگردان

آن‏قدر که پالتوی پوست پشت ویترین ، پلنگی شود

که می‏دود در دشت‏های دور

آن‏قدر که عصاها

پیاده به جنگل برگردند

و پرندگان

دوباره بر زمین …

زمین …

نه !

به عقب‏ تر برگرد

بگذار خدا

دوباره دست‏هایش را بشوید

در آینه بنگرد

شاید ...

تصمیم دیگری گرفت ...

" گروس عبدالملکیان "