افسوس! ای که بار سفر بستی

کی می توانم از تو خبر گیرم؟

گفتی به من که باز نخواهی گشت

اما چگونه دل ز تو برگیرم؟

دیگر مرا امید نشاطی نیست

زین لحظه ها که از تو تهی ماندند

زین لحظه ها که روح مرا کشتند

وانگه مرا ز خویش برون راندند

گر شعر من شراره آتش بود

اینک به غیر دود، سیاهی نیست

گر زندگی گناه بزرگم بود

زین پس مرا امید گناهی نیست

آری، تو آن امید عبث بودی

کاخر مرا به هیچ راها کردی

بی آنکه خود به چاره من کوشی

گفتی که درد عشق دوا کردی

چشم تو آن دریچه روشن بود

کز آن رهی به زندگیم دادند

زلف تو آن کمند اسارت بود

کز آن نوید بندگیم دادند

اینک تو رفته ای و خدا داند

کز هر چه بازمانده، گریزانم

دیگر بدانچه رفته نیندیشم

زیرا از آنچه رفته پشیمانم

خواهم رها کنم همه هستی را

زیرا در آن مجال درنگم نیست

در دل هزار درد نهان دارم

زیرا دلی ز آهن و سنگم نیست...

" نادر نادرپور "

 

 

پ ن: تنهایی تلفنی ‌ست که زنگ می‌ زند مُدام

صدای غریبه ‌ای‌ ست که سراغِ دیگری را می‌گیرد از من!

یک‌ شنبه‌ سوت ‌وکوری ‌ست که آسمانِ ابری‌ اش ذرّه‌ ای آفتاب ندارد

حرف‌ های بی‌ ربطی‌ ست که سر می ‌بَرَد حوصله ‌ام را

تنهایی زل ‌زدن از پشتِ شیشه ‌ای‌ ست که به شب می‌رسد

فکرکردن به خیابانی ‌ست که آدم‌ هایش قدم‌ زدن را دوست می ‌دارند

آدم‌ هایی که به خانه می ‌روند و روی تخت می‌ خوابند و چشم‌هایشان را می ‌بندند امّا خواب نمی‌‌ بینند

آدم‌ هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌ آورند و نیمه‌ شب از خانه بیرون می ‌زنند

تنهایی دل ‌سپردن به کسی‌ ست که دوستت نمی ‌دارد

کسی که برای تو گُل نمی‌ خَرَد هیچوقت

کسی که برایش مهم نیست روز را از پشتِ شیشه‌ های اتاقت می ‌بینی هر روز

تنهایی اضافه ‌بودن‌ است در خانه ‌ای که تلفن هیچوقت با تو کار ندارد

خانه ‌ای که تو را نمی‌ شناسد انگار

خانه‌ ای که برای تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است

تنهایی خاطره ‌ای‌ست که عذابت می‌دهد هر روز

خاطره‌ ای که هجوم می ‌آوَرَد وقتی چشم ‌ها را می ‌بندی

تنهایی عقربه‌ های ساعتی ‌ست‌ که تکان نخورده‌ اند وقتی چشم باز می‌کنی

تنهایی انتظارکشیدنِ توست وقتی تو نیستی

وقتی... تو رفته‌ای از این خانه...

وقتی... تلفن زنگ می ‌زند امّا غریبه‌ ای سراغِ دیگری را می ‌گیرد...

وقتی... در این شیشه ‌ای که به شب می‌رسد خودت را می‌بینی هر شب...

                " دریتا کمو - ترجمه محسن آزرم "