ای عاقلان !
وز مشرقِ خیال
تو ...
صبحِ تابناک تری را
سر در کنارِ من
با چهره شکفته چو گل های نسترن
لبخند می زنی
من ...
آفتابِ پاک تری را
در نوشخندِ مهرِ تو می بینم
در مطلعِ بلندِ شکفتن
من ...
روزِ خویش را
با آفتابِ رویِ تو
کر مشرقِ خیال دمیده ست
آغاز می کنم
من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوقِ این محال :
- که دستم به دستِ توست -
من ...
جای راه رفتن ...
... پرواز می کنم ...
آن لحظه ها که مات
در انزوایِ خویش
یا در میانِ جمع
خاموش می نشینم ...
موسیقی نگاهِ تو را گوش می کنم
گاهی میانِ مردم
در ازدحام شهر ...
غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم
گویند این و آن به هم : آهسته
هان و هان !
دیوانه را ببینید !
بی خود چو کودکان
لبخند می زند !
با خود چگونه گرم سخن گفتن است ! آه !
من ، دور از این ملامت بیگاه
همچنان
سر مست در فضای پریخانه های راز
شاد از شکوهِ طالع و بختِ موافقم
آخر ، چگونه بانگ برآرم که : عاقلان !
دیوانه نیستم !
به خــــدا ... سخت عاشقم !
" فریدون مشیری "
پ ن : ای به رویِ چشمِ من گسترده خویش / شادیَم بخشوده از اندوهِ بیش
با توام دیگر ز دردی بیم نیست / هست اگر ، جز دردِ خوشبختیم نیست !
" فروغ فرخزاد "
پ ن : ...
و سال هاست که دیوانه ای بی آزار
هر روز عصر ،
بر روی نیمکت پارکی کنارِ گل هایِ رز می نشیند و با چشمانِ خیس
در انتظار صداییست تا او را به خویش بخواند ...
پ ن : مرسی از شیمای مهربان :)
** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.