از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟

هنگامه حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟

تشویش هزار " آیا " ، وسواس هزار " اما "

کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته ست

امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بریم ، ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند که بیدارید ؟ گفتیم که ... بیداریم !

من راهِ تو را بسته ، تو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم ...

- حسین منزوی -

 

پ ن 1 : زمان آدم ها را دگرگون می کند اما تصویری را که از آن ها داریم ثابت نگه می دارد . هیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدم ها و ثبات خاطره نیست !

- مارسل پروست -

 

پ ن 2 : همیشه برآنم که دل کسی را نشکنم !

اما وقتی به خودم نگاه می کنم ...

تکه تکه ام !

- ایلهان برک -

 

پ ن 3 : یادم هست پیش از ازدواجم ، مدتی با همسرم همکار بودم . فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعات من خوشش بیاید . 

ناگفته هم نماند : خودم هم بدم نمی آمد که او این قدر شیفته یک آدم فرا واقعی و به قول خودش " عجیب و غریب " شده !
با هم ازدواج کردیم . سال اول را پشت سر گذاشتیم و مثل همه زن و شوهرهای دیگر . بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم .
در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جدایی مان ، چراغ راه آینده رفتار هایم شده :
"منو باش که خیال می کردم تو چه آدم بزرگ و خاصی هستی ! ... ولی می بینم هیچ چیز نیستی ! ... یک آدم معمولی ... ! "
امروز که دقت می کنم ، می بینم تقریباً همه ما در طول زندگی ، به لحظه ای می رسیم که آدم های خاص و افسانه ای مان ، تبدیل به آدم هایی واقعی و معمولی می شوند ...
و درست در همان لحظه ، آن آدمی که همیشه برایمان بت بوده ، به طرز دهشتناکی خرد و خاکشیر خواهد شد ...
ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوشمان می آید، بت درست کنیم و از آنها " ابر انسان " بسازیم و وقتی آن شخصیت ابر انسانی تبدیل به یک آدم معمولی شد ، از او متنفر شویم ...
واقعیت این است که همه ، آدم های معمولی هستند . حتی آنهایی که ابر انسان می پنداریم ...
آنها هم مثل ما ، می خورند و می خوابند و آب دهانشان روی بالش می ریزد ... دچار بیماری می شوند ، دهانشان اول صبح بو می دهد ...
بعد ها که هنرجویان ادبیات و تاتر را آموزش می دادم متوجه شدم هنرجویانم ناخواسته ، دوست داشتند بگویند : مربی ما آدم عجیب و غریبی است ... !
از آنها خواستم تا استاد خطابم نکنند . بعد سعی کردم به آنها نشان دهم که من هم مثل بقیه آدم ها نیازها ی طبیعی دارم ، غمگین می شوم ، گرسنه می شوم ، بیمار می شوم و ...
اما به نظرم ، دو چیز خیلی مهم است :
اول : احترام ، اید آنقدر به دیگران احترام گذاشت که بدانند نه تنها از تو چیزی کم ندارند بلکه به مراتب از تو با ارزش تر و مهم ترند ...
دوم : راستگویی ، هیچ خصلتی بزرگ تر و انسانی تر از راستگویی نیست . اعتراف به " ندانستن" و" نتوانستن" یکی از سد هایی است که ما باید در طول عمرمان از آن بگذریم ...
... اینها که گفتم فقط مخصوص هنرجو و مربی نیست ... به کار عاشق و معشوق ها هم می آید . به یک دلداده شیفته ، باید گفت :
" کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه می بینی ، در خلوتش ، یک شامپانزه تمام عیار می شود! ... تو با یک آدم معمولی طرفی نه یک ابر قهرمان سوپر استار !"
همه ما آدمیم و مثل همه ، آدم های خیلی معمولی ... 

 - دالتون ترومبو -

 

خ ن : معنای "هم دردی " - بار هستی - میلان کوندرا