چه بود؟! جز خفگی ، جز سکوت و بیم نبود

شبیهِ خانه ولی خانه قدیم نبود

میان برف پریدیم و سهممان چیزی

به جز نوازش شلیک مستقیم نبود

تگرگ می زد و طوفان گرفته بود ... اما ،

کسی به فکر دو گنجشک روی سیم نبود

کسی به گربه نزدیک تنگ سنگ نزد

کسی به یاد دو تا ماهیِ یتیم نبود

تو را به گریه قسم ... بازگرد ... آن بوسه ،

برای آن که خداحافظی کنیم ... نبود

من و تو دور شدیم و خدا نگاه نکرد ...

من و تو دور شدیم و ... خدا ... کریم نبود ...

- حامد ابراهیم پور -

 

پ ن 1 : دروغ همیشه پذیرفتنی تر از واقعیت است و با عقل بیشتر جور در می آید،

چون دروغگو این مزیت بزرگ را دارد که پیشاپیش می داند که مخاطبان آرزومند یا منتظر شنیدن چه هستند...

حال آن که واقعیت این خصلت اضطراب آور را دارد که ما را با چیزی غیر منتظره روبرو می کند که آماده اش نبودیم.

- پاریشا آلتنبرند جانسون -

 

پ ن 2 : بعد از سال ها همدیگر را دیده بودیم ،

رفیق خوبی بود آن سال ها ،

اما خب میدانی که تقدیر سرگرمی اش همین است ،

اینکه خوب ها را از تو بگیرد

بعد از روبوسی بلافاصله بدون اینکه مجال بدهد پرسید خب چه خبر ؟

آن لحظه انگار دنیا برایم از حرکت ایستاد ،

انگار که نه واقعا از حرکت ایستاد ،
آن زن میانسالی که داشت سوار تاکسی میشد همانطور که در را باز کرده بود و یک پایش داخل ماشین بود و یک پایش بیرون همانطور صامت مانده بود ، صاحب مغازه آن ابزار آلاتی بیرون مغازه همانطور که از سیگارش کام میگرفت و به امتداد پیاده رو نگاه میکرد صامت و بی حرکت مانده بود ،آن موتور سواری که از وسط بلوار داشت خلاف میامد به اینور خیابان هم چشم به اینطرف خیابان صامت مانده بود ، به رفیقم نگاه کردم ،

به چشم هایش ، اتفاق های همه ی این سال ها از درون بایگانی ذهنم به سرعت بیرون میامدند ، یکی پس از دیگری ، آنقدر سر فصل خبرهایی که در نبودنش اتفاق افتاده بود زیاد بود که مجبور بودم ذهنم را روی " مهم ترین عناوین چند سال اخیر " تنظیم کنم ، 

میخواستم برایش از رفتن عزیز جان بگویم ،

از اینکه روز آخری که میرفت رنگ چشم هایش از همیشه محشرتر شده بود ،

میخواستم برایش از درخت خرمالوی وسط حیاط بگویم ،

که چطور از بیخ و بن نابودش کردند

میخواستم برایش از سه ماه تابستانی که بعد از جدایی در یک اتاق ده متری با یک نایلون فیلم و سیگار سر کردم بگویم ،

میخواستم برایش از همه ی آنهایی که آن سالها با ما بودند بگویم که این بهار تولد یک سالگی فرزندشان است ،

میخواستم برایش از رفتن سید بگویم ، رفتنی که هیچوقت باورش نکردم

میخواستم برایش از خداحافظی با تکه های جانمان در فرودگاه امام بگویم

میخواستم برایش از روز خداحافظی پای آبسرد کن بگویم ، از تعطیل کردن مغازه ی طهماسبی

میخواستم برایش از رفیق هایی که نارفیق شدند و نارفیق هایی که رفیق شدند بگویم

کم کم همه چیز دوباره داشت به حرکت در میامد ، پیرزن آرام آرام داشت مینشست توی ماشین

دود سیگار آن ابزار آلاتی داشت کم کم در هوا پخش میشد

موتوری آماده ی حرکت و ادامه ی خلافش بود

نگاهی به چشمان رفیقمان انداختم ،

زیر لب گفتم همه اینها را بشنوی و یا نشنوی چیزی تغییر نمیکند

نهایت نهایتش یک متاسفم مهمان ام میکنی ،

میدانی ؟

من فکر میکنم چیزهایی که دیگر نمیتوان تغییرشان داد را بازگو کردن و تعریف کردن عین حماقت است ،
سبک شدن نیست ، داغ دوباره است

اصلا گاهی بی خبری عین سعادت است ، عین خوشبختی است

وقتی که زمان به جریان افتاد ، سرم را بالا آوردم

و در چشمانش با تبسمی سرشار از دروغ گفتم : خبر سلامتی

تو چه خبر ...

- پویان اوحدی -