وسط خون و گریه می افتی

پدرت ایستاده پشت در است

آل زیر لحاف می خندد

قابله داد می زند : پسر است !

شیر پر ! روز بعد مادر پر !

بعد از آن جنگ شد : پدر پرپر !

خانه پر ! شهر پر ! جوانی پر !

زندگی بازی کلاغ پر است ...

درد داری ولی نمی میری

بند نافت به درد بسته شده

از غم و ترس ، درس می گیری

پدرت روزگار بی پدر است !

زندگی چند پرسش دینی ست

زندگی جنگ های آیینی ست

زندگی نیست ، شهر سوخته ای

بعد نفرین یک پیامبر است

گفتی از زندگی و چک خوردی

کار کردی ولی کتک خوردی

وسط انقلاب و آزادی

یک خیابان به نام کارگر است !

به سکوت اتاق مشکوکی

به نفس های داغ مشکوکی

مزه کردی و عاشقی مثلِ

خوردن زهرمار با شکر است

می روی قصه را تمام کنی

می روی روی چارپایه و بعد

از نفس های مرگ می ترسی

ترست از زندگی ... زیاد تر است ...

- حامد ابراهیم پور -

 

پ ن : کوچ تا چند ؟!

مگر می شود

از خویش گریخت ... ؟!

- فاضل نظری -

 

پ ن 2 : در دیاری که درو نیست ، کسی یارِ کسی

کاش یا رب که نیفتد به کسی ، کارِ کسی 

- شهریار -

 

پ ن 3 : شعور یک گیاه در وسط زمستان ،

از تابستان گذشته نمی آید ف

از بهاری می آید که فرا می رسد...

گیاه ،

به روزهای رفته نمی اندیشد ... 

- جبران خلیل جبران -

 

پ ن 4 : ... و جز خداوند ،

چه کسی شایسته پرستش من است ... ؟!

(دخترا ! روزمون مبارک )