جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت

سر را به تازیانه او خم نمی کنم !

افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم

زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم

با تازیانه های گرانبار جانگذاز

پندارد آن که روحِ مرا رام کرده است !

جان سختی ام نگر که فریبم نداده است

این بندگی ، که زندگیش نام کرده است !

بیمی به دل زِ مرگ ندارم که زندگی

جز زهرِ غم نریخت شرابی به جامِ من

گر من به تنگنای ملال آور حیات

آسوده یک نفس زده باشم حرامِ من

تا دل به زندگی نسپارم ، به صد فریب

می پوشم از کرشمه هستی نگاه را

هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را !

ای سرنوشت ، از تو کجا می توان گریخت ؟

من راهِ آشیانِ خود از یاده برده ام

یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن

با من تلاش کن ... که بدانم ... نمرده ام ...

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !

زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز

شادم از این شکنجه خدا را ! مکن دریغ !

روحِ مرا در آتش بیداد خود بسوز

ای سرنوشت ، هستی من در نبرد توست

بر من ببخش زندگی جاودانه را

منشین که دست مرگ زِ بندم رها کند ...

محکم بزن به شانه من تازیانه را ...

- فریدون مشیری -

 

پ ن 1 : زخمی دگر بزن ... که نیفتاده ام هنوز ...

 

پ ن 2 : هر که آمد

اندکی ما را

پریشان کرد و ...

رفت 

- بیدل دهلوی -

 

پ ن 3 :

گفت :

از دستِ من کاری برنمی آید

کاش گفته بود ،

از دلم ...

- عباس کیارستمی -