آن شب صدای گریه و فریاد می آمد

آن شب تو تنها مانده بودی ... باد می آمد

آن شب صدایی شیشه ها را مضطرب می کرد

باران تندی در امیرآباد می آمد

باران نه ... اشک شادیِ اردیجهنم بود

وقتی برای زادن خرداد می آمد

دنیا شبیه کوسه ای مشتاق خونت بود

در آب اگر یک قطره می افتاد ، می آمد

ترسیده بودی ، شعر می خواندی ، زنی تنها

از فصل های سردِ فرخزاد می آمد

جمعه تو را می زد ... صدای سوت گنجشکی

از حوض بی نقاشی فرهاد می آمد

آن شب اتاقت سرخ شد ، آن شب تو را بردند

آن شب تو تنها مانده بودی ... باد ... می آمد ...

- حامد ابراهیم پور -

 

پ ن 1 : قصه اینجاست که شب بود و هوا ریخت به هم

   من چنان درد کشیدم که ... خــــــــدا ... ریخت به هم 

- ؟ - 

- خدایا ... می دونم که پشتمی ... ♥♥♥ -