گفتی به من بی آبرو ! حتما سزاوارم !

من دخترم ! به ناسزاها بستگی دارم !

کوهم که ذره ذره در خود، سنگ می گریم

ابرم که بر اندوه ابروی تو می بارم

چون نیستی از جنس من درکم نخواهی کرد

من از نگاه تو کمم ، در خویش بسیارم

من شروه خوانان ناگهان با باد خواهم رفت

بر جای جای موطن خود درد می کارم

وقتی تمام شهر خاتون های تو هستند

دیگر چه فرقی می کند بانوی دربارم !

من قرن ها بر گرده تاریخ چسبیدم

مادامِ بودن با تو فهمیدم خودآزارم

به صورتم زل می زنم یاد تو می افتم

از جمله ( قرصت رو خوردی؟ ) سخت بیزارم !

دیشب خدا تا صبح با من بود و می ترسید

شاید شبیه مادرم وقتی که بیمارم

پرسیدم اینجایی چرا ؟ بارید و ... پاسخ داد

وقتی زنان شهر می گریند ... بیدارم !

- سمیرا فرقانی -

 

پ ن 1 : سعی کردند ما را دفن کنند !

غافل از آن که ما بذر بودیم ...

- ارنستو چه گوارا -

 

پ ن 2 : ساختن واژه ای به نام " فردا " ،

بزرگترین اشتباه انسان بود !

تا زمانی که کودک بی سوادی بودیم

و با این واژه آشنایی نداشتیم ،

خوب زندگی می کردیم

تمامی احساساتمان ،

غم و شادیمان

و هر چه داشتیم را همین امروز خرج می کردیم

انگار فهمیده تر بودیم !

چون همیشه می ترسیدیم شاید فردا نباشد

از وقتی " فردا " را یاد گرفتیم

همه چیز را گذاشتیم برای فردا

از داشته های امروز لذت نبردیم و گذاشتیم برای روز مبادا !

شاید باید اینگونه فردا را معنی کنیم ...

" فردا " روزیست که داشته های امروزت را نداری 

پس امروز را زندگی کن ...

- ؟ -