بذار از اول قصه بگم : می میره اون مردی

که من تنها دلیلِ واقعی رفتنش می شم

گلوله میزنه توو مغزم و آهسته رد می شه

پلیس احمقی که فکر می کرده زنش می شم

به چشمات زل زدم اون تیله های خیس جادویی

که پشتش یه دریچه رو به یه شهر خیالی بود

بهم گفتی یه روز خوب توو راهه ... بهم گفتی ...

بهم گفتی ولی انگار که لحنت سوالی بود !

بغل کردی من و جوری که جونم رو بدم واسه ت

واسه اون چشم های لعنتی که غرق اندوهه

صدای در زدن اومد ، صدای پچ پچ جنّا !

نترسیدم ! که پشت من تویی ... که پشت من کوهه ...

به چشمات زل زدم اون قهوه های تلخِ بیداری

به اون چشما که از هر چی که هست و نیست ، عاصی بود

با شعرات ، با تنت ، با پیرهنت ، با درد خوابیدم

توو اون روزا که عشق و عشقبازی هم سیاسی بود !

بهت گفتم برو با این که بی تو از تو می مردم

منی که با جنون ، با عشق ، با خون زندگی کردم

بهت گفتم برو ... رفتی ! ولی هر شب ... ولی هر شب ...

با اسمت روی دیوارای زندون زندگی کردم

بهت گفتم برو ! این خاکِ مرده جای موندن نیست

بهت گفتم طلسم مرگ دیوا اونورِ مرزه

بغل کردی منو جوری که حس کردم تنم سِر شد

بهت گفتم که لبخند تو به دوریت می ارزه

بذار از آخر قصه بگم که مثل من تلخه !

که خوبی های تو از اول تاریخ لو رفته !

بذار ار آخر قصه بگم از مرد غمگینی

که می بینه تفنگاشونو امّا باز جلو رفته

بذار از آخر قصه بگم که مثل تو تلخه

پلیسایی که می خوان فک کنم یه آدم دیگه م

منو توو انفرادی فرض کن توو فکر آغوشت

منو زیر شکنجه فرض کن که اسمتو می گم !

چرا گریه کنم از اول قصه که می دونم

که هر چی که بشه قصّه نه غمگینه ! نه دلگیره !

که ما مردیم و می میریم توو تاریخ ... امّا عشق

نمی میره ، نمی میره ، نمی میره ، نمی میره ...

- سید مهدی موسوی -

 

پ ن 1 : روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری ست

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ای ست 

و قلب برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف

دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر

رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی که هر حرف ترانه ای ست

تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...

و من آن روز را انتظار می کشم ،

حتی روزی ...

که دیگر ...

نباشم ...

- احمد شاملو -

 

پ ن 2 : ترس از اینکه مبادا برای تو اتفاقی بیفتد ، مثل سایه ای قلبم را مکدر می کند . تا به حال می توانستم دختری بی خیال و بی فکر و شاد باشم . چون جیز پرارزشی نداشتم که از دست بدهم . ولی حالا ... تا آخر عمر یک نگرانی بسیار عظیم خواهم داشت و هر زمان که از من دور باشی به تمام اتومبیل هایی فکر خواهم کرد که ممکن است تو را زیر بگیرند ... یا تمام تخته های نصب اعلان که ممکنست روی سرت بیفتند و یا تمام میکرب های وحشتناک پرپیچ و تابی که ممکنست ببلعی ! اکنون آسایش فکرم برای ابد از بین رفته ، اما در هر حال هرگز علاقه چندانی به آرامش ساده نداشتم ...

- جین وبستر - بابا لنگ دراز -

 

پ ن 3 : دانلود آهنگ کردی (له یار - یلدا عباسی و محسن میرزاده )

 

خ ن : پیشنهاد می کنم حتما این آهنگ رو گوش بدید و برای بیشتر لذت بردن از این آهنگ زیبا قبلش این لینک رو بخونید ...