جنون
من بوی قرمه سبزیِ همسایه
در کوچه ی فقیرتری هستم
تو آن «تعجّبی» که نخواهم کرد
من مکث «جمله ی خبری» هستم
ماشین یک عروسیِ اجباری
شیهه کشید و از وسطم رد شد
من از تو هیچ چیز نمی پرسم
یعنی به من نگو که چه خواهد شد
من خودکشی نکردنِ یک مرده
من شایعاتِ حل شده در قرصم
اصلاً به من چه شهر چه می گوید
من از تو هیچ چیز نمی پرسم
می سوزم و به سمت درون، قفلم
در آتشی که دود نخواهد داشت
فالِ مرا نگیر از این قهوه
آینده ای وجود نخواهد داشت
این قهوه چشم های خمارِ توست
این قهوه، دود کردنِ تریاک است
می خواهمت به شکلِ نمی خواهم!
حسّی که غیر قابل ادراک است
ترمز بریده در سرِ من انگار
هر جمله که به اسم تو می بندم
در نقشِ خنده دار خودم خوبم!
با اینکه سال هاست نمی خندم
از روزهای قبلِ تو غمگینم
از گریه های بعدِ تو آگاهم
این قهوه سر کشیدنِ تلخی هاست
فال مرا نگیر! نمی خواهم!
جز شعر که جنون و خودآزاری ست
از سهمِ خود نداشته ام سهمی
شعری که هیچ وقت نخواهی خواند
رازی که هیچ وقت نمی فهمی
من بوی قرمه سبزیِ در کوچه
از خاطراتِ وحشیِ دیروزم
رد کن مرا از آتشِ چشمانت
من آن سیاوشم که نمی سوزم
گریه نمی کنیم که می دانیم
بغض زمین تمام نخواهد شد
این قصّه، قصّه نیست! جنون ماست!!
با نقطه چین تمام نخواهد شد...
- سید مهدی موسوی -
پ ن 1 : فرار کردم و پشت سرم به مويه روانند
هزار خاطره ي پشت سر گذاشته ي من
چقدر آخر هر شعر ِ نيمه کاره بميرم
چقدر گريه کند دختر نداشته ي من
چقدر دل زده بالا نياورم همه ي عمر
ميان سرزنشِ روز و روزگار ،سرم را
چقدر زندگي ام را به وهم ِ شعر ببازم
ازين که هست ،سرافکنده تر کنم پدرم را
چقدر گوشه ي آيينه روسپيد نباشم
چقدر روزي ازين طالع سياه بگيرم
چقدر در پي تو کوچه کوچه راه بيفتم
زنان شهر تو را با تو اشتباه بگيرم
چقدر صبر کنم دست روزگار دوباره
بيايد و بزند مثل قبل توسري اش را
چقدر خط بکشم روي ديگران که برادر
به ضرب خنجر ثابت کند برادري اش را
تو رفته اي و دلم زندگي نخواسته... گرچه
حساب خود را با روزگار صاف نکردم
تو رفته بودي و اين شعر را براي تو گفتم
به دوست داشتنت گرچه اعتراف نکردم
به جاي هردويمان گريه کن...براي تو سخت است
پس از شنيدن اين روز و حال گريه نکردن
به من اجازه بده مثل قبل اشک نريزم
به احترام سي و پنج سال گريه نکردن...
- حامد ابراهیم پور -
پ ن 2 : بعضی وقتا یه اتفاقی تو زندگیت میفته که باعث میشه دیگه اون آدم احمق سابق نباشی و این خیلی خوبه...!
- استنلی کوبریک -
پ ن 3 : عزیز من!
زندگی، بدون روزهای بد نمی شود؛بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم.
اما، روزهای بد، همچون برگهای پائیزی ، باور کن که شتابان فرو می ریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان می شکنند، و درخت، استوار و مقاوم بر جای می ماند.
عزیز من!
برگهای پائیزی، بی شک، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند…
- نادر ابراهیمی -

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.