دنیا که غمگین می شود ، باران که می گیرد

شاعر دوباره درد  بی درمان که می گیرد

دنیا که وارون می شود ، عادت که می چرخد

طوطی سراغ از نعش بازرگان که می گیرد

دستان شب امّید روزی بازگشتن را

از شهریار شهر سنگستان که می گیرد

رعیت که پنهان می شود ، خرمن که می سوزد

سردار یاغی راهِ کوهستان که می گیرد

دستانِ کاکارستم از حبس برگشته

در کوچه چادر از سرِ مرجان که می گیرد

ضحّاک از زنجیرجسته ، انتفامش را

از مغرهای مردمِ ایران که می گیرد

.

.

.

در خانه می مانیم ، امید رستگاری نیست

این زندگی دیگر به ما آسان نمی گیرد !

- حامد ابراهیم پور -

 

پ ن 1 : بر ما گذشت نیک و بد امّا تو روزگار

فکری به حال خویش کن ! این روزگار نیست !

- عماد خراسانی -

 

پ ن 2 : اشکالی در کار دنیاست که گریه رفعش نمی کند ...

پرده نئی - بهرام بیضائی -

 

پ ن 3 : همه می گویند من شجاع هستم .

وقتی که بینائی ام را از دست دادم ، همه گفتند شجاع هستم .

وقتی پدرم رفت ، همه گفتند شجاع هستم .

امّا این شجاعت نیست ! چون من چاره دیگری ندارم ...

من از جایم بلند می شوم و زندگی را ادامه می دهم .

مگر تو همین کار را نمی کنی ؟

مگر تمامِ مردم این کار را نمی کنند ؟

- آنتونی دوئر -