آغاز سال بی کسی رو سوگ می گیری

می ترسی از افسردگی های سحرگاهی

حالا که تنهاتر شدی باید بخوابی ... چون

از زندگیّ لعنتی چیزی نمی خواهی

وقتی خدای مهربانت زور می گوید

باید از اعماق دلت تصویر برداری

تا لحظه ای که او بخواهد ، زنده خواهی بود

تا لحظه ای که او بخواهد ، دوستش داری

شاید تناسخ علّت این رنج تاریخیست

شاید به دنیا آمدی تا عشق پاگیرد

سنگینی دردی تمام قرن ها با توست

جان می کَنی ... جان می دهی ... امّا ... نمی میرد

داری به جان قصه های کهنه می افتی

با این که خیلی خسته ای تا صبح بیداری

داری برای سرنوشتت شعر می گویی

جامانده ای در یک روال تلخ و تکراری

آغاز سال بی کسی را سوگ می گیری

می ترسی از افسردگی های سحرگاهی

حالا که تنهاتر شدی باید بخوابی چون ...

از زندگیّ لعنتی ... چیزی نمی خواهی !

- صنم نافع -

 

پ ن 1 : تا پیش از کشف عدد صفر ،

بشر گمان می برد که عدد یک ابتدای همه چیز است .

قرن ها طول کشید تا بفهمد که صفر هم ابتدای چیزی نیست 

و همیشه همه چیز خیلی پیش تر از آن شروع می شود که نقطه آغاز است ... !

- رضا قاسمی -

 

پ ن 2 : پاها ... این پاها ،

یادمان ندادند ،

رفتن را .

آنقدر فرومی مانیم ،

تا فرو رویم

در آنچه ...

نامش عشق نیست .

- نوشین جمشیدی -

 

پ ن 3 : زندگی به من آموخت

که همیشه منتظر حمله احتمالی کسی باشم

که به او خوبی فراوان کرده ام !

- ویلیام فاکنر -