از خاک آوردم به عرش و مهترش کردم

از هیچ او را ساختم پیغمبرش کردم

وقتی که رنجِ زندگی تنهاترش می کرد

من سوختم ... من ساختم ... من باورش کردم

از تاک سرخ سینه ام میخانه آوردم

هر جرعه را با خون دل در ساغرش کردم

از استخوان لاغرش رستم تراشیدم

افتاده ای را با محبت سرورش کردم

مغرور و بی پروا شد و ما را ندید انگار

کز سوز دل آتش به جان مجمرش کردم

هی صبر کردم ... صبر کردم ... صبر کردم ... صبر

گویی که با این کار بی پرواترش کردم

...

وقتی برای  خالقش ابلیس شد ، آنوقت

در زمهریر دست هایم کیفرش کردم ...

- سودا سیحون -

 

پ ن 1 : تنهایی و غربت در جانش چنگ انداخت ،

غربتی که در میان شهر آشنا گریبانش را گرفته بود .

چقدر انسان تنهاست ...

مثلِ پرِ کاه

در هوای طوفانی .

- سمفونی مردگان ، عباس معروفی -

 

پ ن 2 : باد تنهاست

و هر چه را بیشتر می خواهد

بیشتر از خود دور می کند ...

- مهدی اشرفی -

 

پ ن 3 :

با سختی بت ها چه باید کرد ؟ / با این تشتت ها چه باید کرد ؟

گیرم تفاوت ها نمایان شد / با بی تفاوت ها چه باید کرد ؟

با مردمی که سیل را هرسال / بر گردن قسمت می اندازند

دنیایشان را می دهند اما / قبل از دعا یک سد نمی سازند !

ما مردمانی عاشق کوروش / ما قوم در تاریخ جا مانده

جداً کدام از ما فقط یک بار / یک خط از آن تاریخ را خوانده ؟

ما فخرمان فرهنگ دیروز است / انکار هر یک درد تسکین است

باید پذیرفت این حقیقت را / امروز ما فرهنگمان این است

تا زخم را گردن نمی گیریم / این زخم های کهنه پابرجاست

ما بیشتر دنیال توجیهیم / این فرق ما با مردم دنیاست

جداً اگر ما فخر دنیاییم / از مردم دنیا چه باید گفت ؟

من می پذیرم که بدبینم / تو جای من ... از ما چه باید گفت ؟

- روزبه بمانی -