مپرس حال مرا روزگار یارم نیست

جهنمی شده ام هیچکس کنارم نیست

نهال بودم و در حسرت بهار! ولی

درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست

به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من

به جز مبارزه با آفریدگارم نیست

مرا ز عشق مگویید عشق گمشده ای ست

که هر چه هست ندارم که هر چه دارم نیست

شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید

بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست

- فاضل نظری -

 

پ ن 1 : حالا که یکی دو سالی است از مادر و پدرم دورترم و دیر به دیر می بینمشان، تماشای پیرشدنِ تدریجی شان هر بار جانم را می کاهد.
اگر آن ها در فاصله دیدار پیشین تا به این دیدار، ساعت به ساعت، آرام و نامحسوس سال خورده اند، من اما در هر نوبتِ معاشرت به یک باره پیر می شوم انگار...
اتفاقی ناگهانی در کار نیست.
مادرم-قربان نی نی چشمانش بروم- هنوز، هم زمان، هم به باغچه سرک می کشد و خوراک را می پزد و خانه را می روبد و کتابش را می خواند و پدرم-قد و بالای رعنایش را بنازم- هنوز در محل قدم می زند و سلام ها را جواب می دهد و پشت میزش عددها را به بازی می گیرد.
اما هر دو، هر بار، اندکی-فقط اندکی- آهسته تر، آرام تر...
و این اندک، جان مرا می خراشد. آهسته، آرام، همیشه، هر بار...
پیش تر ها نوشته بودم تماشای زوال از خود زوال سخت تر است.
حالا می گویم سخت نیست فقط ... کشنده است ...
اگر بازیگر این نقش عزیزترین آدمِ زندگی ات باشد...
- حسین وی -

    ** دردهایی هست... :(

 

پ ن 2 : زندگی به طرز بی شرمانه ای کوتاه است ...

- احمد شاملو -

 

پ ن 3 : دو حبّه بغض، میان دو چای سرد شده

                به گریه های نکرده ... که مانده درد شده

- فرامرز راد -