درون آینه ها در پی چه می گردی؟

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

بیا ز سنگ بپرسیم

زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام را نمی داند

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است

نگاه کن!

نگاه ها همه سنگ و قلب ها همه سنگ

چه سنگبارانی!

گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه بری؟

خانه خدا سنگ است!

به قصه غریبانه ام ببخشایید

که من که سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبور

دلی که می شود از غصه تنگ، می تِرکَد

چه جای دل؟ که درین خانه سنگ می تِرکَد

در آن مقام که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ، می تِرکَد

چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم

دلم از این همه سنگ و درنگ، می تِرکَد

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

از آن که عاقبتِ کارِ جام، با سنگ است

بیا ز سنگ بپرسیم

نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند

درون آینه ها

در پی چه می گردی...؟!

- فریدون مشیری -

 

پ ن 1 :

خروش موج با من می کند نجوا:

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...

فریدون مشیری -

 

پ ن 2 : من مرغ آتشم!

می سوزم از شراره این عشق سرکشم

چون سوخت پیکرم

چون شعله های سرکش جانم فرونشست

آنگاه

باز از دل خاکستر

بار دگر تولد من

آغاز می شود

و من دوباره زندگیم را

آغاز می کنم

پر باز می کنم...

پرواز می کنم...

- حمید مصدق -