با پرنده‌های بی وطن بپر

روی خطّ صاف زندگی نکن

وزن زندگی صدای قلب توست:

فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلن!

گوشه اتاق خود نشسته ام

آسمان به شیشه برف می‌زند

از سر نیاز، دوست می‌شوم

با پرنده‌ای که حرف می‌زند!

بحث می‌کنم تمامِ هفته با

یک مگس که روی شانه‌های من است

پشت یک درخت، راه می‌روم

در جزیره‌ای که خانه من است

مرگ با طناب بهتر است یا...

فکر کن! کمند انتخاب‌ها

خسته می‌شوم، دراز می‌کشم

باز روی فیلم‌ها، کتاب‌ها:

شب رسید و جنگ و صلح تولستوی

حاصلی به غیر خرّوپف نداشت

پرده نهائی نمایش است

طاقت غمِ مرا چخوف نداشت

کشته‌های «اینک آخرالزمان»

راه می‌روند در زمین من

پشت شورش بزرگ بی دلیل

باز مرده است جیمز دینِ من

با پرنده جرّوبحث می‌کنم

می‌پرد رفیق روزهای سخت

گوشه جزیره گریه می‌کنم

روی شانه‌های آخرین درخت

فرصتی نمانده، پرت می‌کنم

نامه‌ها پُرند زیر پای من

بطری شکسته غرق می‌شود

گریه می‌کنند نامه‌های من

شعر از همیشه مهربان‌تر است

هیچکس به شعر شک نمی کند

با امید شعر زندگی نکن

شعر می‌کشد، کمک نمی‌کند...

- حامد ابراهیم پور -

 

پ ن 1: زندگی را با چیزهای بسیار ساده، پر باید کرد.

ساده‌ها سطحی نیستند.

خرید چند سیب ترش می‌تواند به عمق فلسفه ملاصدرا باشد.

مشکل ما این نیست که برای شیرین کردن زندگی، معجزه نمی‌کنیم.

مشکل ما اینست که همان‌قدر که ویران می‌کنیم، نمی‌سازیم.

همان‌قدر که کهنه می‌کنیم، تازگی نمی‌بخشیم.

همان‌قدر که آلوده می‌کنیم، پاک نمی‌کنیم.

همان‌قدر که تعهدات و پیمان‌های نخستین خود را فراموش می‌کنیم، آن‌ها را به یاد نمی‌آوریم.

همان‌قدر که از رونق می‌اندازیم، رونق نمی‌بخشیم.

مشکل ما اینست که از همه رؤیاهای خویش دور می‌شویم

و این دور شدن به معنای قبول سلطه بی رحمانه زمان است...

- یک عاشقانه آرام / نادر ابراهیمی -

 

پ ن 2: 

مرا ببخش اگر پنجه‌های گرگ ندارم

برای بردن تو نقشه‌ای بزرگ ندارم

بگو بیایم، هر گوشه جهان که بگویی

که پر بگیرم، هر سمت آسمان که بگویی

قرار اولمان هرکجا که دار نباشد

به دور سینه مان سیمِ خاردار نباشد

توجهی به شب و حلقه دار نکردن

قرار بعدیِ‌مان مرگ را حساب نکردن

بدون بال، درین آسمان پرنده بمانیم

قرار بعدیِ‌مان لج کنیم، زنده بمانیم

اگرچه بر تنمان ردّپای قرمز جنگ است

به مرگ فکر نکن... زندگی هنوز قشنگ است...

- حامد ابراهیم پور -