ابری نیست...

بادی نیست...

می‌نشینم لب حوض:

گردش ماهی‌ها، روشنی، من، گل، آب

پاکی خوشه زیست

مادرم ریحان می‌چیند

نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی‌ابر، اطلسی‌هایی تر

رستگاری نزدیک: لای گل‌های حیاط

نور در کاسه مس، چه نوازش‌ها می‌ریزد!

نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می‌آرد

پشت لبخندی پنهان هر چیز

روزنی دارد دیوار زمان، که از آن چهره من پیداست

چیزهایی هست که نمی‌دانم

می‌دانم، سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد

می‌روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم

راه می‌بینم در ظلمت، من پر از فانوسم

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت

پرم از راه، از پل، از رود، از موج

پرم از سایه برگی در آب:

...

چه درونم تنهاست!

- سهراب سپهری -

 

پ ن۱: سپیده که سر بزند

در این بیشه‌زار خزان زده

شاید دوباره گلی بروید،

شبیه آن‌چه در بهار بوییدیم

پس به نام زندگی،

هرگز مگو «هرگز»...

- پل الوار -

 

پ ن۲: حرفی از نام تو آمد  بر زبان

دست‌هایم،

دفترم،

آتش گرفت...

- قیصر امین پور -

 

پ ن۳: پرنده خار، در سینه قانونی ازلی را پی می‌گیرد.

آن‌چه نمی‌شناسد برآن می‌داردش که خاری در سینه بنشاند

و ترانه‌خوان به سوی مرگ بشتابد.

آن دم که خار در سینه‌اش می‌خلد، پرنده نمی‌داند که خواهدش کشت.

همچنان ترانه می‌خواند... ترانه می‌خواند...

تا توان سر دادن تک نغمه‌ای نمی‌ماند...

اما ما هنگامی که سینه به ورطه خارزار می‌سپاریم،

می‌دانیم،

درمی‌یابیم،

و چنین می‌کنیم...

چنین می‌کنیم...

- پرنده خارزار/کالین مک‌کالو -