در سجده بودی آسمان روی سرت می ریخت

دال دعا از دست های لاغرت می ریخت

در سجده بودی و هزاران چشم نامحرم

هر بار از چادرنماز مادرت می ریخت

رگبار غم، رگبار بمب و تیر، جَر جَر جَر

از آسمان بر پشت بام هاجرت می ریخت

باران نه ... خون در چاله های شهرتان پر بود

بهمن نه ... خون از کوه های کشورت می ریخت

تنها به مردن یا به کشتن فکر می کردی

وقتی زنت یک کاسه خون پشت سرت می ریخت

زخمی شدی ... گفتی خدا با ماست؟ با آن هاست؟

آتش شبیه پاسخی بر سنگرت می ریخت ...

برگشته بودی، پاسخ زخمت مشخص بود

صدها جواب از زخم های بسترت می ریخت

یک بال خود را چند بیت قبل گم کردی

دنیا خودش را روی بال دیگرت می ریخت...

- حامد ابراهیم پور -

 

پ ن ۱: 

بیا به حال بشر های های گریه كنیم

كه با برادر خود هم نمی تواند زیست

چنین خجسته وجودی ، كجا تواند ماند ؟

چنین گسسته عنانی كجا تواند رفت ؟

صدای غرش تیری دهد جواب مرا :

- به كوه خواهد زد !

به غار خواهد رفت 

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد .

- فریدون مشیری -

** متن کامل این شعر

 

پ ن ۲: از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرچه... آدم زنده بود!

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

ای دریغ!

آدمیت برنگشت

...

- فریدون مشیری -

** متن کامل این شعر

 

خ ن: دنیا داره روز به روز سیاه و سیاه تر می شه؛

ذهنای بیمار روز به روز قوی تر؛

سفیدیا روز به روز کوچیک و کوچیک تر؛

به این فکر می کنم که چی می تونه ارزش این رو داشته باشه؟

که به قیمت لبخند خودت لبخند دیگری رو بدزدی... بکشی...

هیجی!

هیجی ارزشش و نداره!

پول؟ شهوت؟ قدرت؟ جنون؟

آدم به خاطر اینا زنده بمونه؟

آدم به خاطر اینا لبخند بزنه؟ 

آدم به خاطر اینا بمیره؟

چه زندگی حقیری... :(

***

« فرصتی نمانده است ... / بیا همدیگر را بغل کنیم ! / فردا / یا من تو را می‏ کشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست / همین چند سطر ...

دنیا به همین چند سطر رسیده است ! / به این که انسان کوچک بماند بهتر است ،

به دنیا نیاید بهتر است ... / اصلا / این فیلم را به عقب برگردان

آن‏قدر که پالتوی پوست پشت ویترین ، پلنگی شود / که می‏دود در دشت‏های دور

آن‏قدر که عصاها / پیاده به جنگل برگردند / و پرندگان

دوباره بر زمین … / زمین … / نه ! / به عقب‏ تر برگرد

بگذار خدا / دوباره دست‏هایش را بشوید

در آینه بنگرد / شاید ... / تصمیم دیگری گرفت ...»

- گروس عبدالملکیان -