از دست‌های گرم تو

کودکان توأمان آغوش خویش

سخن‌ها می‌توانم گفت

غم نان... اگر بگذارد...

نغمه در نغمه درافکنده

ای مسیح مادر، ای خورشید!

از مهربانی بی دریغ جانت

با چنگ تمامی ناپذیر تو، سرودها می‌توانم کرد

غم نان... اگر بگذارد...

رنگ‌ها در رنگ‌ها دویده 

از رنگین‌کمان بهاری تو

که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است

نقش‌ها می‌توانم زد

غم نان، اگر، بگذارد

چشمه ساری در دل و

آبشاری در کف،

آفتابی در نگاه و

فرشته ئی در پیراهن،

از انسانی که توئی

قصه‌ها می‌توانم کرد

غم نان

اگر

بگذارد.

- احمد شاملو -

 

پ ن ۱: اگر نام مرا با الماس بنویسند یا ننویسند

چه تفاوت؟!

تو مرا بشناس،

تو مرا بخوان،

تو مرا دریاب...

- نادر ابراهیمی -

 

پ ن ۲: تو تقدیر منی ای عشق، اما عقل می‌گوید

بیا بگذر ز تقدیرت، همین یک کارمان مانده !!!

- حامد عسکری -

 

پ ن ۳: 

I do not love you as if you were salt-rose, or topaz,
or the arrow of carnations the fire shoots off.
I love you as certain dark things are to be loved,
in secret, between the shadow and the soul.

I love you as the plant that never blooms
but carries in itself the light of hidden flowers;
thanks to your love a certain solid fragrance,
risen from the earth, lives darkly in my body.

I love you without knowing how, or when, or from where.
I love you straightforwardly, without complexities or pride;
so I love you because I know no other way

than this: where I does not exist, nor you,
so close that your hand on my chest is my hand,
so close that your eyes close as I fall asleep. 

 - Pablo Neruda -