بس که از حيرت فرو ماندم بکار خويشتن

کار خود کردم رها با کردگار خويشتن

همچو گيسو خانه بر دوشی سزاوار منست

کز پريشانی گره بستم بکار خويشتن

گردباد بی سرانجامم که از ديوانگی

بر سر خود ريزم از حسرت غبار خويشتن

شمع بی پروانه را مانم که از بی همدمی

هر چه دارم اشک ميسازم نثار خويشتن

با چه اميدی به رويای خزان دل خوش کنم

من که در کنج قفس ديدم بهار خويشتن

مستی من مستی می نيست شور عاشقيست

بر نگيرم سر چو چشمت از خمار خويشتن

همچو مجنون سر نهم بر دامن دشت جنون

کز همه بيگانه ماندم در ديار خويشتن

هيچ کس آبی نزد بر آتشم جز اشک من

هم غم خويشم من و هم غمگسار خويشتن

سينه من گور عشق و آرزوها بود و من

زنده بودم روزگاری در مزار خويشتن

- بهادر یگانه -

 

پ ن ۱ : من از آن روز که قومم به شب آلوده شود

و خدا حکم به طوفان نکند می ترسم

من از آن مسجد و محراب فراوانی که

برکت سفره فراوان نکند می ترسم ...

- یاسر قنبرلو -

 

پ ن ۲ : گاهی برای گریه کردن بس که تنهایی

جایی برایت بهتر از آغوش دشمن نیست

- حسین زحمتکش -

 

پ ن ۳ : توی کارش موفق بود!

عروس که شد، قید کار کردن را زد.

چهار گوشه کار را بوسید و به کل خانه نشین شد.

گفت: "شوهرش دوست ندارد کار کند."

گفت: "خیلی کیف دارد به خاطر کسی که دوستش دار خانه نشین شوی،

حتی ار عاشق کارت باشی، 

حتی اگر توی خانه ماندن را دوست نداشته باشی."

لبش می خندید، چشم هایش اما نه...

غمِ چشم هایش را نمی توانست قایم کند

این آخرها هر وقت می دیدمش توی خودش بود.

دلم می خواست ازش بپرسم برای آدمِ دیگری عوض شدن چطور است؟

مزه دارد؟

بعد دیدم بهتر است آدم های غمگین را سؤال پیچ نکنم!

چقد خوب است یک نفر باشد آدم را همان طوری که هست دوست بدارد!

قدش را، وزنش را، کارش را، حتی دیوانه بازی هایش را...

- مریم سمیع زادگان -