بازگشت
زآن نامهای که دادی و زآن شکوههای تلخ
تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است
ای مایهی امید من ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانهی من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم
تا بر گذشته مینگرم عشق خویش را
چون آفتاب گمشده میآورم به یاد
مینالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر غیر رنجش یارم به من چه داد؟
این درد را چگونه توانم نهان کنم
آندم که قلبم از تو به سختی رمیده است
این شعرها که روح ترا رنج داده است
فریادهای یک دل محنت کشیده است
گفتم قفس، ولی چه بگویم که پیش ازین
آگاهی از دورویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقشباز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نمودهام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میلههای قفس خوش نبودهام
پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ
بندی دگر دوباره به پایم نیفکند
- فروغ فرخزاد -
خ ن: خیلی وقت پیشها که داستان زندگی فروغ رو میخوندم، به اونجای قصه رسیدم که فروغ به خاطر شعر (که طبیعتاً برای اون چیزی بیشتر از شعر بود) از پسر و همسرش میگذره. اون وقتها برام خیلی سنگین بود و نمیتونستم درکش کنم!
ولی گذشت زمان باعث شد این رو هم کم کم درک کنم!
چند روز پیش این شعر رو خوندم، اینطور گفته شده بود که فروغ این شعر رو توی یکی از نامههاش به پرویز شاپور نوشته بود.
زندگی خیلی سخته!
اونقدر که کسی مثل فروغ رو وادار میکنه برگرده و این شعر رو بنویسه. پرندهای که از قفس فرار کرده و اونقدر فهمیده و فهمیده که دیگه تحملش تموم شده، برگشته و رو به قفس دربسته ایستاده و از صاحبش میخواد که در قفس رو باز کنه تا دوباره زندانی بشه. تا دیگه نتونه بفهمه و ببینه و درک کنه :(
پ ن ۱: گفت :«مرا یادت هست؟»
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همهی تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچکس نیستم؟
- عباس معروفی -
پ ن ۲: دلتنگی،
پیراهن نیست که عوضش کنی و حالت خوب شود.
دلتنگی،
گاهی
پوست تن آدمی است...
- معصومه صابر -

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.