زنی که آمد و با نصف دوم دیه رفت

زنی که زایید و با دو سکه مهریه رفت

زنی که مثل لباسی نشسته تن می‌شد

زنی که با شوخی، مادر وطن می‌شد

زنی که در سبد قرمز جهان گم بود

زنی که سیب نمی‌شد، زنی که گندم بود

زنی که تنها می‌شد، زنی که طاقت داشت

به گریه کردن در نور ماه عادت داشت

زنی که نان از دستان دیگری می‌خورد

زنی که قرآن می‌خواند و توسری می‌خورد

زنی که با هر زاییدنش کفن می‌شد

زنی که از اول زن نبود، زن می‌شد

زنی که لاغر می‌شد، زنی که پوست نداشت

زنی که چشمانش را زیاد دوست نداشت...

- حامد ابراهیم پور -

 

پ ن ۱: ما در زمینی قابل اشتعال زندگی می‌کنیم.
همیشه آتش هست.
همیشه خانه‌ها از دست می‌روند و زندگی‌ها گم می‌شوند.
ولی هیچکس چمدانش را نمی‌بندد و به چراگاهی امن‌تر نمی‌رود.
فقط اشک‌هاشان را پاک می‌کنند و مردگانشان را دفن می‌کنند و بچه‌های بیشتر می‌آورند و پایشان را در زمین محکم‌تر می‌کنند!
- جزء از کل / استیو تولتز -

 

 

پ ن ۲: ما تنها موجوداتی هستیم که به فانی بودنمون آگاهی داریم. این حقیقت به قدری ترسناکه که آدم‌ها از همون سال‌های ابتدایی زندگی اون رو تو اعماق ناخودآگاهشون دفن می‌کنن و همین ما رو به ماشین‌هایی پرزور تبدیل کرده، کارخونه‌های گوشتی تولید معنا!
معناهایی رو که به وجود می‌آرن تزریق می‌کنن به پروژه‌های نامیرا شدن‌شون - مثلا بچه‌هاشون یا آثار هنری‌شون یا کسب و کارشون یا کشورشون - چیزهایی که باور دارن از خودشون بیشتر عمر می‌کنن!
و مشکل اینجاست: مردم حس می‌کنن برای زندگی به این باورها احتیاج دارن ولی به طور ناخودآگاه بابت همین باورها متمایل به نابودکردن خودشون هستن. 
برای همینه که آدمی خودش رو برای هدفی دینی قربانی می‌کنه، اون برای خدا نیست که می‌میره، به خاطر ترس کهن ناخودآگاهه...
- جزء از کل / استیو تولتز -

 

پ ن ۳:  دنیا،

حریف دردهای بی‌شمارت نیست...

- صنم نافع -