خالی‌ام چون باغ بودا، خالی از نیلوفرانش

خالی‌ام چون آسمان شب‌زده بی‌اخترانش

خلق، بی‌جان، شهر، گورستان و ما در غار پنهان

یاس و تنهایی و من، مانند لوط و دخترانش

پاره پاره مغربم، با من نه خورشیدی نه صبحی

نیمی از آفاقم اما نیمه‌ی بی‌خاورانش

سرزمین مرگم اینک برکه‌هایش دیدگانم

وین دل طوفانی‌ام دریای خون بی‌کرانش

پیش چشمم شهر را بر سر سیه چادر کشیده

روسری‌های عزا از داغ‌دیده مادرانش

عیب از آنان نیست من دل‌مرده‌ام کز هیچ سویی

درنمی‌گیرد مرا افسون شهر و دلبرانش

جنگجوی خسته‌ام بعد از نبردی نابرابر

پیش رویش پشته‌ای از کشته‌ی هم‌سنگرانش

دعوی‌ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت

راست چون پیغمبری رودرروی ناباورانش...

- حسین منزوی -

  

پ ن ۱: برای خاطر این دردهای سردرگم
به خاطر بی‌خوابی، به خاطر والیوم
برای چاقو دادن به دست‌های جدید
برای دوست شدن با شکست‌های جدید
به خاطر همه‌ی گریه‌های نیمه شبی
خدای گم شده در چند جمله‌ی عربی
برای خاطر شعر -این دکان رنگ‌رزی-
برای این ادبیات فاخر عوضی
به رقص مرگ میان تنت ادامه بده
نفس بگیر و
به جان کندنت
ادامه بده...
- حامد ابراهیم‌پور -