همچون خدا
- «این گریه را دوباره به یاد آر...» مرد گفت
پیچیده توی کوه، صدایش که: دار... دار...
باید که رعد و برق شود در شب سکوت
باید که خون به پا کند این ابرِ باردار
چسبیده است زندگیام روی مرز شک
از بادهای خسته به یک سیمِ خاردار
بسیار دیدهایم غریبان بیوطن
اما کسی به بیکسیِ ما نمیرسد
در ذهنهای ماست... و یا اینکه واقعیست
این شب که هیچجور به فردا نمیرسد؟!
تصمیم را گرفته، به مرداب ریخته
رودی که فکر کرده به دریا نمیرسد
در زیر پای شهر لگد شد، به باد رفت!
برگی که اعتماد به رؤیای باد داشت
امروز با صدای تفنگی تمام شد
کابوس یک پرنده که دشمن زیاد داشت
امّید یک دروغ بزرگ است در کتاب
باید به چیز تازهتری اعتقاد داشت
باید بلیط آخر این قصّه را خرید
باید کسی خراب کند آنچه ساخت را
با دستهای کوچک خود منفجر کند
این زندگیِ مسخرهی یکنواخت را
باید کسی به هم بزند قبل انتخاب
این بازیِ همیشگیِ باخت-باخت را
عمریست بین ماندن و رفتن معطّلیم
لعنت به جبر دائمی انتخابها!
با فکرهای مسخره کلّ شبانهروز
زل میزنم به سقف در این تختخوابها
- «باید چه کار کرد به جز گریه؟» مرد گفت
و خودکشی شدند تمام جوابها...
- سیدمهدی موسوی -
پ ن ۱: زمان رفتن بود
به سرزمینهای جدید
برای تکرار عادتهای قدیم!!
- جزء از کل / استیو تولتز -
پ ن ۲: بنویس
بنویس و هراس مدار
از آن که غلط میافتد.
بنویس و
پاک کن
همچون خدا که هزاران سال است
مینویسد و پاک میکند
و ما هنوز زندهایم
در انتظار پاک شدن
و بر خود میلرزیم!
- شمس لنگرودی -
پ ن ۳: با صدهزار مردم تنهایی
بی صدهزار مردم تنهایی
- رودکی -

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.