سکوت، صدای گام‌هایم را باز پس می‌دهد

با شبِ خلوت به خانه می‌روم

گله‌ای کوچک از سگ‌ها بر لاشه‌ی سیاه خیابان می‌دوند

خلوت شب آن‌ها را دنبال می‌کند

و سکوت نجوای گام‌هاشان را می‌شوید

من او را به جای همه برمی‌گزینم

و او می‌داند که من راست می‌گویم

او همه را به جای من برمی‌گزیند

و من می‌دانم که همه دروغ می‌گویند

چه می‌ترسد از راستی و دوست داشته شدن، سنگدل

برگزیننده‌ی دروغ‌ها

صدای گام‌های سکوت را می‌شنوم

خلوت‌ها از باهمی سگ‌ها به دروغ و درندگی بهترند

سکوت گریه کرد دیشب

سکوت به خانه‌ام آمد

سکوت سرزنشم کرد

و سکوت ساکت ماند سرانجام!

چشمانم را اشک پر کرده است...

- مهدی اخوان ثالث -

 

پ ن ۱: چرا هیچ‌کس به ما نگفته است که زمین
مدام چیزی را از ما پس می‌گیرد
و ما فکر می‌کنیم که
زمان می‌گذرد...
- شهرام شیدایی -

 

پ ن ۲: ور تو پنداری
مرا بی‌ تو
قراری هست،
نیست...
- مولوی -