رنجی که نیست توی تنم، می‌کُشد مرا

فکری که نیست توی سرم، سوت می‌کشد

دارد مرا کنار خودش زندگی به زور...

با قامتی شکسته و فرتوت می‌کشد

تو نیستی و هیچ‌کسی نیست در دلم

نه مولوی... نه شیخ بهایی... نه دهلوی

هی شعر می‌شوم و به شکل جزیره‌ای

در واژه‌های لعنتی‌ام غرق می‌شوی

با طعم قهوه می‌شود از خواب رد شوم

در پشت غم فرو کنم این‌بار دشنه را

با گریه حال خودم را بگیرم و 

با خنده آشتی کنم... این بغض تشنه را

سیراب کن... که گریه جوابم نمی‌دهد

بی‌رحمیِ تو درد بزرگی‌ست در سرم

آنقدر بره‌ در دلِ من سر بریده‌ای

عشقت شبیه زوزه‌ی گرگ است در سرم

رنجی که نیست توی تنم... می‌کشد مرا

مردی که نیست توی سرم... سوت می‌زند

کز کرده‌ام میان دو تا تکه ابر و مرگ

هی سوت‌ می‌زند بپرم...

                    ســــــــوت می‌زند...

- مهتاب یغما -

 

پ ن ۱: چه خواهی کرد
دل را خون و
رخ را زرد،
می‌دانم....
- مولوی -