آن دوست که من دارم، وان یار که من دانم

شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم

بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر را

بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم

ای روی دلآرایت مجموعه‌ی زیبایی

مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

دریاب که نقشی ماند از طرح وجودِ من

چون یاد تو می‌آرم خود هیــــــــچ نمی‌مانم

با وصل نمی‌پیچم وز هجر نمی‌نالم

حکم آن‌چه تو فرمایی من بنده‌ی فرمانم

ای خوب‌تر از لیلی بیم است که چون مجنون

عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم

یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند

از روی تو بیزارم گر روی بگردانم

در دامِ تو محبوسم در دستِ تو مغلوبم

وز ذوق تو مدهوشم در وصفِ تو حیرانم

دستی زِ غمت بر دل پایی ز پیت در گل

با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم

در خفیه همی نالم وین طرفه که در عالم

عشّاق نمی‌خسبند از ناله‌ی پنهانم

بینی که چه گرم آتش در سوخته می‌گیرد

تو گرم‌تری زآتش من سوخته‌تر زآنم

گویند مکن سعدی جان در سرِ این سودا

گر جان برود شاید من زنده به جانانم...

- سعدی -

.

پ ن ۱: بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتابِ حسن برون‌آ دمی زِ ابر
کآن چهره‌ی مشعشع تابانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیرِ خدا و رستمِ دستانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های هوی و نعره‌ی مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما زِ رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم
گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست...
- مولوی -

.

پ ن ۲: هر چه گفتیم جز حکایتِ دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجودِ صحبتِ یار
همه عالم به هیچ نستانیم
ترکِ جانِ عزیز بتوان گفت

ترکِ یارِ عزیز نتوانیم...
- سعدی -

.