آن قبله...
انگار کسی را نیامده کشته بودم. دستهام را گذاشته بودم روی گلوش و فشار داده بودم. وقتی داشت خفه میشد، چیزی نگفت. تقلا نکرد. التماس نکرد. فقط نگاهم کرد. صبر کرد تا ذره ذره بمیرد. دستهام را آن قدر آن جا نگهداشتم تا چشمهام خیس شدند. تا انگشتانم سست شدند. تا حس کردم دارم سُرمیخورم در چیزی که نمی دانم چیست. انگار در چیزی لزج و چسبناک. ذره ذره فرومیرفتم. پایین و پایینتر. تا زانو. خودم میخواستم. شکایتی نداشتم. نمیخواستم آن قصه اهورایی باز تکرار شود.
نمی خواستم سوار سرسرهای شوم که نتوانم میانه راه متوقف شوم. یک بار دچارش شده بودم. نمیخواستم باز مرثیه تکرار شود. موج نیرومندی بود که میآمد و من دیگر خستهتر از آن بودم که در برابرش بایستم یا حتی به جایی یا به کسی پناه ببرم و این همه و شدت این موج ویرانگر، به خاطر آن بود که او میدانست. یعنی میفهمید.
و هیچ چیز و هیچ چیز و قسم می خورم هیچ چیز، نه؛ هیچ چیز مثل فهمیدن مرا درهم نمیکوبد.
وقتی کسی ادراک نمیکند، یا کم ادراک میکند من میتوانم داناییام را هیولاوار بر او بگسترانم و از حیرت و بهت و شگفتیاش کیف کنم. اما او میفهمید. او به شدت و با سادگیِ اعجازآوری همه چیز را میفهمید. آن قدر که گاهی روح مرا کنار دیوار میگذاشت و بعد با یک حرف ساده یا یک پرسش، یا یک کلمه ـ که از آن پیدا بود عمق همه تقلاهای روح مرا فهمیده است ـ به آن شلیک میکرد.
چند بار این کار را کرد و من هر بار میدیدم که روحم خم میشد و در خود مچاله میشد و میافتاد آن جا. پای دیوار. خوب میدانست جادوی مرا چه طور با یک کلمه باطل کند. من دائم در کوچههای تنگ و شیبدارِ معناهایِ سخت میدویدم و از نَفَس میافتادم و او اما تنها با گامی به من میرسید. گاهی برای گریز از او یا برای اثبات برتریام با شتاب میرفتم. آن قدر با شتاب که همه، بیگمان همه، جا میماندند. در تنگترین و شلوغترین کوچهها به سرعت میدویدم اما وقتی به عقب نگاه میکردم، بُهتزده میشدم: ایستاده بود درست پشت سرم. بیهیچ تقلایی. بیهیچ فشاری. باز فرو رفتم. این بار تا سینه، گمانم. اگر نقطه را نمیگذاشتم آن جا، اگر آن جمله را نمی کشتم لابد میخواست تا آخرین سطر، تا آخرین کلمه روحم، جلو بیاید و آن را بخواند. از این که مبهمترین و نگفتنیترین و باکرهترین و پنهانترین و پرمعناترین و پاکترین حرفها را که با سلوک وحشتناک روحی کشف کرده بودم به سادگی بستن گرهی روسریاش یا جلو کشیدن آن، یا عقب زدن موهای روی پیشانیاش میفهمید، دچار چنان هیجان سُکرآوری میشدم که مستی هیچ بادهای نمیتوانست کسی را این چنین سرمست کند.
انگار آن بالا ایستاده بود و مرا که لای مشتی مفهوم گنگ و لغزنده دست و پا می زدم می پایید. من در برابرش، در برابر داناییاش، در برابر فهمیدنهایش، مثل کودکی بودم در برابر دریایی از ماشینها در بزرگراهی بیانتها. وحشتزده و ناتوان و پر از بهت و حیرت و ترس.
من هیچ گاه از زیبایی چهرهای یا چشمی یا نگاهی یا لبخندی، این چنین درمانده نمیشوم که از زیبایی و شکوه و بزرگی و توانایی دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع. انگار در او شنا میکردم. نه آن چنان که در استخری حقیر که دائم سرتان بخورد به دیوارهای چهار طرفش یا پاهاتان برسد به کف کم عمقش. دریا بود انگار. میگفت بیا و من فرو میرفتم در او. می دویدم در او. انگار دیوار نداشت. انگار کف نداشت. سقف نداشت. تُنگ تنگی نبود که ماهی روح تان مدام دیوارههایش را لمس کند. هرچه بود آب بود و امکان. امکان دویدن. پریدن. شنا کردن. جیغ کشیدن. ستایش کردن. سجده کردن. گریستن و همین مرا بیشتر میهراساند.
همه ترس من از این حقارت بود. از محاط شدن در کسی که پایانی نداشت. دست کم برای من نداشت. برای همین بود که نقطه را گذاشتم. وقتی نقطه را میگذاشتم، کنارم بود. تنها چند سانتیمتریام. در یکی از پیچهای تند که به سرعت میدویدم، لحظهای بیهوا برگشتم تا نگاهش کنم که دیدم با فهمش چنان مرا در کنج حقارت بارِ داناییام درهم کوبید که روحم مچاله شد. به زانو درآمد. گریست. نمیدانست او. این را نمیدید. نمی دانست به چه اتهامی باید چیزی نیامده بازگردد. همان جا بود که با بیرحمی نقطه را گذاشتم. و دور شد. انگار مشقی نیمه تمام. یا سیبی کال. یا عشقی بی قاف. بی شین. بینقطه.
حالا من دور خواهم شد. تا آن جا که از افق مکالمه نیرومند او در کسی یا چیزی پناه بگیرم. من دور خواهم شد و باز فرو خواهم رفت و همه زیباییهای فهمیدنهایش را برای کسی رها خواهم کرد که او را هرگز درنخواهد یافت. نه، هرگز درنخواهد یافت. حتی ذرهای درنخواهد یافت. و خوب میدانم جز من، این منِ از نَفَس افتاده، هیچ روحی نمیتواند او را آن چنان که هست، آن چنان که نیازی به تاکردن و کوچک کردن و مچاله کردنش نباشد، ادراک کند. و این، این گذاشتن ناگهانی نقطه در دل کلمه، این سلاخی و کشتارِ کلمه، پرمعناترین و بزرگترین و غمبارترین و غریبترین و تلخترین و عمیقترین تراژدی روح انسانی است. اکنون تا چشمها فرورفتهام. نفسم را در سینه حبس کردهام و منتظرم. دیگر چیزی باقی نماندهاست. شاید دقیقهای. ثانیهای. لحظهای. اندکی درنگ. تنها اندکی. تنها اندکی درنگ کافی است تا از پیشانی هم بگذرد. از پیشانی که گذشت دیگر تمام شده است. آن موج نیرومند. آن حرف نیمه تمام. آن گلولهها. آن تقابل نابرابر دو روح. و خیلی چیزهای دیگر. و همه چیز.
- مصطفی مستور / حکایت عشقی بیقاف بیشین بینقطه -
** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.