من چشم توام
ای کرده تو مهمانم، در پیش درآ جانم
زان روی که حیرانم، من خانه نمیدانم
ای گشته زِ تو واله، هم شهر و هم اهلِ دِه
کو خانه؟ نشانم ده، من خانه نمیدانم
زان کس که شدی جانش، زان کس مَطَلب دانش
پیشآ و مرنجانش، من خانه نمیدانم
وان کز تو بُوَد شورَش، میدار تو معذورش
وز خانه مکن دورش، من خانه نمیدانم
من عاشق و مشتاقم، من شهرهی آفاقم
رَحمآر و مکن طاقم، من خانه نمیدانم
ای مطربِ صاحب صف! میزن تو به زخمِ کف
بر راه دلم این دف، من خانه نمیدانم
شمسالحق تبریزم، جز با تو نیامیزم
میافتم و میخیزم، من خانه نمیدانم
- مولانا -
پ ن ۱: زندگیات بلانقصان، کامل و بیکم و کاست است. یا چنین تصور میکنی. با عادتها کنار میآیی و اسیر تکرارها میشوی. گمان میکنی همانطور که تا امروز زندگی کردهای، از این به بعد هم زندگی خواهی کرد.
بعد در لحظهای نامنتظر، کسی میآید شبیه هیچکس دیگر. خودت را در آیینهی این انسانِ نو میبینی.
آینهای سحرآمیز است او؛ نه آنچه داری، بل آنچه نداری، آن را نشانت میدهد و تو میفهمی که سالهای سال، دراصل، همیشه با نوعی احساس نقصان زندگی کردهای و در حسرت چیزی ناشناخته بودهای.
حقیقت مثل سیلی به صورتت میخورد. این شخص که خلأ درونت را نشان میدهد، ممکن است پیری، استادی، دوستی، رفیقی، همسری یا گاه کودکی باشد. مهم این است روحی را بیابی که کاملت میکند.
همهی پیامبران این پند را دادهاند: «کسی را پیدا کن که خودت را در آینهی وجودش ببینی!»
آن آینه برای من شمس است...
- ملّت عشق / الیف شافاک -
پ ن ۲: من چشم توام
اگر نبینی
چه عجب؟!
من جانِ توام
کسی نبیند جان را...
- ابوسعید ابوالخیر -

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.